نتایج جستجو "خنده"

#داستانک
در شهر ما دیوانه ای زندگی میکنه.
روزی او را در کوچه ای دیدم که با کودکانی
که او را ملعبه خود قرار داده بودند
با خنده و شادی بازی میکرد.
او را به خانه بردم و پرسیدم: چرا کودکانی
که تو را مسخره میکنند و به تو میخندند را از خود نمیرانی؟؟ با خنده گفت:'مگر دیوانه شده ام که بندگان خدا را از...
رهان آروم وارد شدو خندید:نمیدونستم میترسید از سگا!
یه قدم عقب رفتم:میترسم!
سگه از لای در سرک کشید که دوباره جیغ کشیدمو رفتم روی مبل!ترسیدو بیرون رفت. رامتین با بدجنسی تمام به در اشاره کردو با جدیت گفت:بزار بیاد تو!گناه داره.
غریدم:نه!
اخم کرد:اینجا خونه ی منه!
منم اخم کردم:تاوقتی من اینجام اون سگ جا...
🔘 داستانک(۲۵)
🔹پند
روزی معلم کلاس پنجم به دانش آموزانش گفت: 'من همه شما را دوست دارم' ولی او در واقع این احساس را نسبت به یکی از دانش آموزان که تیدی نام داشت، نداشت. لباسهای این دانش آموز همواره کثیف بودند، وضعیت درسی او ضعیف بود و گوشه گیر بود. این قضاوت او بر اساس عملکرد تیدی در طول سال تحصیلی ب...
یکی بود یکی نبود
یکی بود
که با دسته های پرتلاطم مرغ ها آمده بود
و با دست حنابسته اش گفتگو می کرد
نگران ستاره های دریایی جا مانده از آب
و ساقه های ترد علف
یکی بود
که از پله های دانشکده سلام بریزد
یکی نبود
بگوید
چگونه باد می تواند از گله زنبورها عسل بدزدد
از او دل مهربانش را
بگوید
تنهایی از درختان بل...
🔺این داستان کوتاه تلنگری هست برای همه ما! لطفا بخونید👇
🔸یه لیوان نسکافه از فلاسک ریختم و مانتوی سفیدمو پوشیدم و سلانه سلانه از پله ها رفتم پائین، توی پاگرد طبقه ی اول دیدمش، از همراهای بیمارا بود لابد، نشسته بود روی پله ها، سر و وضعش اونقدری به هم ریخته بود که حتی توی بیمارستانم عجیب به نظر برسه، ا...
#داستان_شب📚📒
این داستان کوتاه تلنگری هست برای همه ما! 😞
لطفا بخونید 🙏🏻
یه لیوان نسکافه از فلاسک ریختم و مانتوی سفیدمو پوشیدم و سلانه سلانه از پله ها رفتم پائین، توی پاگرد طبقه ی اول دیدمش، از همراهای بیمارا بود لابد، نشسته بود روی پله ها، سر و وضعش اونقدری به هم ریخته بود که حتی توی بیمارستانم عج...
#خیلی_زیباست
#داستان_کوتاه_پند_آموز
💭توی یک جمع بی حوصله نشسته بودم ، طبق عادت همیشگی مجله را ورق زدم تا به جدول رسیدم
خواندم سه عمودی
یکی گفت: بلند بگو
گفتم یک کلمه سه حرفیه
نوشته: ازهمه چیز برتر است
حاجی کنارم بود ، گفت: پول
تازه عروس مجلس گفت: عشق
شوهرش گفت: یار
کودک دبستانی گفت: علم
حاجی پ...
داستان کوتاه امشب
📘🌿📘🌿📘🌿📘🌿
----------------------------------
اولین روزی که آقای راجرز می خواست به عنوان کشیش به کلیسای شهر کوچکشان برود اتفاق عجیبی افتاد؛ درست جلوی در خانه اش مردی را دید که شباهت زیادی با خودش داشت. آقای راجرز به او سلام کرد و پرسید 'تو کیستی؟ ' مرد همچنان که با نزاکت ایستاده بود ...
#دوخلبان_نابینا
دو خلبان نابينا که هر دو عينک‌هاي تيره به چشم داشتند، در کنار ساير خدمه پرواز به سمت هواپيما آمدند، در حالي که يکي از آن‌ها عصايي سفيد در دست داشت و ديگري به کمک يک سگ راهنما حرکت مي‌کرد. زماني که دو خلبان وارد هواپيما شدند، صداي خنده ناگهاني مسافران فضا را پر کرد.
اما در کمال تعجب...
🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂
این داستان کوتاه تلنگری هست برای همه ما! لطفا بخونید👇
🔸یه لیوان نسکافه از فلاسک ریختم و مانتوی سفیدمو پوشیدم و سلانه سلانه از پله ها رفتم پائین، توی پاگرد طبقه ی اول دیدمش، از همراهای بیمارا بود لابد، نشسته بود روی پله ها، سر و وضعش اونقدری به هم ریخته بود که حتی توی بیمارستانم عجیب به ...
داستانک
📖 صدف
مردي در كنار ساحل دور افتاده اي قدم ميزد ‏.‏ مردي را ديد كه به طور مداوم خم مي شود و صدف ها را از روي زمين بر مي دارد وداخل اقيانوس برت مي كند دليل آن كار را برسيد و او كفت:‏' الان موقع مد درياست و دريا اين صدف ها را به ساحل آورده است و اكر آنها را توي آب نيندازم از كمبود اكسيزن خوا...
📚 بخونید
این داستان کوتاه تلنگری هست برای همه ما! لطفا بخونید👇
یه لیوان نسکافه از فلاسک ریختم و مانتوی سفیدمو پوشیدم و سلانه سلانه از پله ها رفتم پائین، توی پاگرد طبقه ی اول دیدمش، از همراهای بیمارا بود لابد، نشسته بود روی پله ها، سر و وضعش اونقدری به هم ریخته بود که حتی توی بیمارستانم عجیب به ن...
💠داستانک:
🔹شب اول محرم بود. شیخ حسن رفته بود به یکی از دهات اطراف همدان برای روضه خوانی، هنگام برگشت قدری دیر کرده بود و درب دروازه شهر را بسته بودند. نه امکان برگشت به ده را داشت و نه صبر بر پشت دروازه، در زد، متوجه شد علی گندابی در حال مستی قداره بسته پشت در مشغول داد و فریاد است. چاره ای نبود، م...
🔺این داستان کوتاه تلنگری هست برای همه ما! لطفا بخونید👇
🔸یه لیوان نسکافه از فلاسک ریختم و مانتوی سفیدمو پوشیدم و سلانه سلانه از پله ها رفتم پائین، توی پاگرد طبقه ی اول دیدمش، از همراهای بیمارا بود لابد، نشسته بود روی پله ها، سر و وضعش اونقدری به هم ریخته بود که حتی توی بیمارستانم عجیب به نظر برسه، ا...
دو خلبان نابينا که هر دو عينک‌های تيره به چشم داشتند، در کنار ساير خدمه پرواز به سمت هواپيما آمدند، در حالی که يکی از آن‌ها عصايی سفيد در دست داشت و ديگري به کمک يک سگ راهنما حرکت می‌کرد. زمانی که دو خلبان وارد هواپيما شدند، صداي خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد.
اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت ...
🌹کاری که شیطان برایش کف می زند🌹
یک سوال :
کدام عمل است که اگر از انسان سر بزند، شیطان آنقدر خوشحال می شود، که شروع به کف زدن می کند؟
از پیامبر گرامی اسلام صلی‌الله علیه و آله و سلم نقل شده است:
اِذا اخَتَصَمَتْ هِیَ وَ زَوجُها فی‌البَیتِ فَلَهُ فی کُلِّ زاویَهٍ مِن زوایَا البَیتِ شَیطانٌ یُصفِّقُ و...
🌹کاری که شیطان برایش کف می زند🌹
یک سوال :
کدام عمل است که اگر از انسان سر بزند، شیطان آنقدر خوشحال می شود، که شروع به کف زدن می کند؟
از پیامبر گرامی اسلام صلی‌الله علیه و آله و سلم نقل شده است:
اِذا اخَتَصَمَتْ هِیَ وَ زَوجُها فی‌البَیتِ فَلَهُ فی کُلِّ زاویَهٍ مِن زوایَا البَیتِ شَیطانٌ یُصفِّقُ و...
#داستان_شب📚📒
این داستان کوتاه تلنگری هست برای همه ما! 😞
لطفا بخونید 🙏🏻
یه لیوان نسکافه از فلاسک ریختم و مانتوی سفیدمو پوشیدم و سلانه سلانه از پله ها رفتم پائین، توی پاگرد طبقه ی اول دیدمش، از همراهای بیمارا بود لابد، نشسته بود روی پله ها، سر و وضعش اونقدری به هم ریخته بود که حتی توی بیمارستانم عج...
🔘 داستان کوتاه
داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم..
یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد..
به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. ...
فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم ...
🔺این داستان کوتاه تلنگری هست برای همه ما! لطفا بخونید👇
🔸یه لیوان نسکافه از فلاسک ریختم و مانتوی سفیدمو پوشیدم و سلانه سلانه از پله ها رفتم پائین، توی پاگرد طبقه ی اول دیدمش، از همراهای بیمارا بود لابد، نشسته بود روی پله ها، سر و وضعش اونقدری به هم ریخته بود که حتی توی بیمارستانم عجیب به نظر برسه، ا...
چند داستان کوتاه زیبا ی واقعی که می‌تواند احساسات شما را متحول کند:
_دیروز من و خواهرم تصادف کردیم و به لطف بستن کمربند ایمنی آسیب
چندانی ندیدیم. خواهرم دختری اجتماعی است و دوستان فراوانی دارد.
برعکس من درون‌گرا هستم و تنها دو دوست صمیمی دارم. به محض آرام
شدن اوضاع خواهرم خبر تصادفش را در اینستا...
#داستانک 🌷🌷🌷
⁉️به نظرت امام زمان با چه معیاری سرباز انتخاب میکنه؟!؟!
گنده‌لات تهران بود...
🍃بعضی از قماربازهای بزرگ تهران و کاباره ها استخدامش می‌کردند.
گنده لات تهران بود و توی مشروب‌فروشی کار می‌کرد.
هیکل بزرگی داشت و همه ازش حساب می‌بردن. می‌شد بادیگارد قماربازها...
ولی میوندار هیات مونده بود....
🔺این داستان کوتاه تلنگری هست برای همه ما! لطفا بخونید👇
🔸یه لیوان نسکافه از فلاسک ریختم و مانتوی سفیدمو پوشیدم و سلانه سلانه از پله ها رفتم پائین، توی پاگرد طبقه ی اول دیدمش، از همراهای بیمارا بود لابد، نشسته بود روی پله ها، سر و وضعش اونقدری به هم ریخته بود که حتی توی بیمارستانم عجیب به نظر برسه، ا...
🔺این داستان کوتاه تلنگری هست برای همه ما! لطفا بخونید👇
🔸یه لیوان نسکافه از فلاسک ریختم و مانتوی سفیدمو پوشیدم و سلانه سلانه از پله ها رفتم پائین، توی پاگرد طبقه ی اول دیدمش، از همراهای بیمارا بود لابد، نشسته بود روی پله ها، سر و وضعش اونقدری به هم ریخته بود که حتی توی بیمارستانم عجیب به نظر برسه، ا...
🔺این داستان کوتاه تلنگری هست برای همه ما! لطفا بخونید👇
🔸یه لیوان نسکافه از فلاسک ریختم و مانتوی سفیدمو پوشیدم و سلانه سلانه از پله ها رفتم پائین، توی پاگرد طبقه ی اول دیدمش، از همراهای بیمارا بود لابد، نشسته بود روی پله ها، سر و وضعش اونقدری به هم ریخته بود که حتی توی بیمارستانم عجیب به نظر برسه، ا...
دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپيما آمدند
زمانی که خلبان‌ها وارد هواپیما شدند
زمزمه‌های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند یک نفر از راه برسد و اعلام كند دوربین مخفی بوده است
اما در کمال تعجب و ترس آنها هواپیما شروع ب...
داستان کوتاه:
‌ آب نبات چوبی
'دوستان من! بالاخره بعد از سالها تلاش ما نتیجه داد. ما تونستیم پیشرفته ترین نسل از ربات ها رو بسازیم. این ربات از پیچیده ترین سیستم های منطقی و علمی پیروی می‌کنه و شاید بتونم با جرئت بگم می‌تونه از مغز انسان هم جلو بزنه. ما سیستم های این ربات رو جوری طراح...
🔺این داستان کوتاه تلنگری هست برای همه ما! لطفا بخونید 👇
🔸یه لیوان نسکافه از فلاسک ریختم و مانتوی سفیدمو پوشیدم و سلانه سلانه از پله ها رفتم پائین، توی پاگرد طبقه ی اول دیدمش، از همراهای بیمارا بود لابد، نشسته بود روی پله ها، سر و وضعش اونقدری به هم ریخته بود که حتی توی بیمارستانم عجیب به نظر برسه...
#داستان_شب📚📒
این داستان کوتاه تلنگری هست برای همه ما! 😞
لطفا بخونید 🙏🏻
یه لیوان نسکافه از فلاسک ریختم و مانتوی سفیدمو پوشیدم و سلانه سلانه از پله ها رفتم پائین، توی پاگرد طبقه ی اول دیدمش، از همراهای بیمارا بود لابد، نشسته بود روی پله ها، سر و وضعش اونقدری به هم ریخته بود که حتی توی بیمارستانم عج...
🔺این داستان کوتاه تلنگری هست برای همه ما! لطفا بخونید👇
🔸یه لیوان نسکافه از فلاسک ریختم و مانتوی سفیدمو پوشیدم و سلانه سلانه از پله ها رفتم پائین، توی پاگرد طبقه ی اول دیدمش، از همراهای بیمارا بود لابد، نشسته بود روی پله ها، سر و وضعش اونقدری به هم ریخته بود که حتی توی بیمارستانم عجیب به نظر برسه، ا...
🔺این داستان کوتاه تلنگری هست برای همه ما! لطفا بخونید👇
🔸یه لیوان نسکافه از فلاسک ریختم و مانتوی سفیدمو پوشیدم و سلانه سلانه از پله ها رفتم پائین، توی پاگرد طبقه ی اول دیدمش، از همراهای بیمارا بود لابد، نشسته بود روی پله ها، سر و وضعش اونقدری به هم ریخته بود که حتی توی بیمارستانم عجیب به نظر برسه، ا...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#خیلی_زیباست
#داستان_کوتاه_پند_آموز
💭توی یک جمع بی حوصله نشسته بودم ، طبق عادت همیشگی مجله را ورق زدم تا به جدول رسیدم
خواندم سه عمودی
یکی گفت: بلند بگو
گفتم یک کلمه سه حرفیه
نوشته: ازهمه چیز برتر است
حاجی کنارم بود ، گفت: پول
تازه عروس مجلس گفت: عشق
شوهرش گفت: یار
کودک دب...
این داستان کوتاه تلنگری هست برای همه ما! 😞
لطفا بخونید 🙏🏻
یه لیوان نسکافه از فلاسک ریختم و مانتوی سفیدمو پوشیدم و سلانه سلانه از پله ها رفتم پائین، توی پاگرد طبقه ی اول دیدمش، از همراهای بیمارا بود لابد، نشسته بود روی پله ها، سر و وضعش اونقدری به هم ریخته بود که حتی توی بیمارستانم عجیب به نظر برسه،...
#داستانك🗞
چهارم ریاضی بودیم...
دو سه روز از آغاز سال تحصیلی بیشتر نگذشته بود.
جو مدرسه هم خیلی بگیر ببند بود و آوردن نوار کاست به مدرسه یه چیزی بود تو مایه های قتل شبه عمد! یه ناظم داشتیم به اسم آقای شریفی که تازه از شهربابک اومده بود. آدمی بود سختگیر ودر عین حال ساده دل.
یه روز یکی از بچه ها ن...
🔺این داستان کوتاه
تلنگری هست برای همه ما!
لطفا بخونید👇
🔸یه لیوان نسکافه از فلاسک ریختم
و مانتوی سفیدمو پوشیدم
و سلانه سلانه از پله ها رفتم پائین،
توی پاگرد طبقه ی اول دیدمش،
از همراهای بیمارا بود لابد،
نشسته بود روی پله ها،
سر و وضعش اونقدری به هم ریخته بود که حتی توی بیمارستانم عجیب به ...
🌷🌷🌷
🔺این داستان کوتاه تلنگری هست برای همه ما! لطفا بخونید👇
🔸یه لیوان نسکافه از فلاسک ریختم و مانتوی سفیدمو پوشیدم و سلانه سلانه از پله ها رفتم پائین، توی پاگرد طبقه ی اول دیدمش، از همراهای بیمارا بود لابد، نشسته بود روی پله ها، سر و وضعش اونقدری به هم ریخته بود که حتی توی بیمارستانم عجیب به نظر برس...
🔺این داستان کوتاه
تلنگری هست برای همه ما!
لطفا بخونید👇
🔸یه لیوان نسکافه از فلاسک ریختم
و مانتوی سفیدمو پوشیدم
و سلانه سلانه از پله ها رفتم پائین،
توی پاگرد طبقه ی اول دیدمش،
از همراهای بیمارا بود لابد،
نشسته بود روی پله ها،
سر و وضعش اونقدری به هم ریخته بود که حتی توی بیمارستانم عجیب به ...
#داستانك🗞
@golmorgh
چهارم ریاضی بودیم...
دو سه روز از آغاز سال تحصیلی بیشتر نگذشته بود.
جو مدرسه هم خیلی بگیر ببند بود و آوردن نوار کاست به مدرسه یه چیزی بود تو مایه های قتل شبه عمد! یه ناظم داشتیم به اسم آقای شریفی که تازه از شهربابک اومده بود. آدمی بود سختگیر ودر عین حال ساده دل.
یه روز یکی ...
#داستان_شب📚📒
این داستان کوتاه تلنگری هست برای همه ما! 😞
لطفا بخونید 🙏🏻
یه لیوان نسکافه از فلاسک ریختم و مانتوی سفیدمو پوشیدم و سلانه سلانه از پله ها رفتم پائین، توی پاگرد طبقه ی اول دیدمش، از همراهای بیمارا بود لابد، نشسته بود روی پله ها، سر و وضعش اونقدری به هم ریخته بود که حتی توی بیمارستانم عج...
🔺این داستان کوتاه تلنگری هست برای همه ما! لطفا بخونید👇
🔸یه لیوان نسکافه از فلاسک ریختم و مانتوی سفیدمو پوشیدم و سلانه سلانه از پله ها رفتم پائین، توی پاگرد طبقه ی اول دیدمش، از همراهای بیمارا بود لابد، نشسته بود روی پله ها، سر و وضعش اونقدری به هم ریخته بود که حتی توی بیمارستانم عجیب به نظر برسه، ...