نتایج جستجو "خراسان"

🍁🍃🍂
🍃🍂🍀🥀
#داستانک
روزى حضرت عیسى (ع) از صحرایى می‌گذشت. در راه به عبادتگاهى رسید که عابدى در آنجا زندگى می‌کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام جوانى که به کارهاى زشت و ناروا مشهور بود از آنجا گذشت. وقتى چشمش به حضرت عیسى (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند و همان جا ایس...
🍁🍃🍂
🍃🍂🍀🥀
#داستانک
پادشاهی در بستر بیماری بود و روزهای آخر عمرش را سپری میکرد .
او همچنین ۴ زن نیز داشت و از آنجائیکه از مرگ میترسید ٬ خواست یکی از همسرانش را با خود ببرد به آخرت.
پس به زن چهارم که خیلی دوستش داشت و جواهرات زیادی برایش میخرید پیشنهاد کرد که با او به آخرت برود ٬ ولی او گفت متاسفم نمی...
۳۱ تیرماه آخرین مهلت شرکت در جایزه ادبی یوسف


معاون فرهنگی بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس استان گفت:۳۱ تیرماه آخرین مهلت شرکت در هشتمین دوره جایزه ادبی یوسف(داستان کوتاه دفاع مقدس) است.

خبرگزاری خراسان رضوی و جنوبی
منبع
@newskh
۳۱ تیرماه آخرین مهلت شرکت در جایزه ادبی یوسف
اطلاعات بیشتر
معاون فرهنگی بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس استان گفت:۳۱ تیرماه آخرین مهلت شرکت در هشتمین دوره جایزه ادبی یوسف(داستان کوتاه دفاع مقدس) است.
۳۱ تیرماه آخرین مهلت شرکت در جایزه ادبی یوسف
اطلاعات بیشتر
بیرجند- معاون فرهنگی بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس خراسان جنوبی گفت: ۳۱ تیرماه آخرین مهلت شرکت در هشتمین دوره جایزه ادبی یوسف( داستان کوتاه دفاع مقدس) است.
❌فعل هایی که ساکن هستند یا جمله ساکن را نشان میدهد :
1⃣فعلهای ربطی ساکن اند .
2⃣فعلهایی که ماضی استمراری اند یا ماضی بعید ساکن اند .حتی اگر ربطی نباشد .
3⃣فعلهایی که در جملات خبری اند ؛فعل های ثابتند .
❌فعلهایی که متحرکند و جملات را متحرک می کنند :
1⃣ تغییر وضعیت ،
2⃣جابجا شدن ،...
🍁🍃🍂
🍃🍂🍀🥀
#داستانک
در شبی سرد و بارانی ....!
باران به شدت می بارید و مردم باچترهایی روی خود از هرسوی خیابان در حال رفتن به خانه های خود بودند ...
وبعضی که چتر نداشتند از کناره های پیاده رو زیر دیوارها می رفتند تا خیس نشوند ...
در این هوای سرد و بارانی مردی مانند بت آنجا ایستاده بود بدون چتر و سرپن...
#داستانک
خواستگاری
🔹 پسری با اخلاق و نیک سیرت، اما فقیر به خواستگاری دختری می رود...
پدر دختر گفت: تو فقیری و دخترم طاقت رنج و سختی ندارد، پس من به تو دختر نمی دهم...!
پسری پولدار، اما بدکردار به خواستگاری همان دختر می رود، پدر دختر با ازدواج موافقت می کند و در مورد اخلاق پسر می گوید: انشاءالله خدا ...
داستانک📚📚📚📚
مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ، آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد :
آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند ، از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه...
مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وِشگون ریز از لپ هام گرفت تا گُل بندازه، تا اومدم گریه کنم گفت: هیس، خواستگار اومده
خواست...
‍ 🌷🕋🌷
🔔یادآوریِ ⏰ وقت ملکوتی اذان ظهر به افق درگز(خراسان رضوی)🕌
🎼چه ضرب آهنگِ
قشنگی است،
می گوید؛
❤️خدا همین نزدیکیست❤️
🎧گوش کن؛
💚«الله اکبر»💚
📖داستانک ( نماز)🔻
فرشتگان در حال خواندن اسامی جهنمیان بودند.🔥
که ناگهان نامش خوانده شد...
'چگونه می‌توانند مرا به جهنم ببرند؟
دو فرشته او را گرفتند و...
‍ 🌷🕋🌷
🔔یادآوریِ ⏰ وقت ملکوتی اذان ظهر به افق درگز(خراسان رضوی)🕌
🎼چه ضرب آهنگِ
قشنگی است،
می گوید؛
❤️خدا همین نزدیکیست❤️
🎧گوش کن؛
💚«الله اکبر»💚
📖داستانک ( نماز)🔻
فرشتگان در حال خواندن اسامی جهنمیان بودند.🔥
که ناگهان نامش خوانده شد...
'چگونه می‌توانند مرا به جهنم ببرند؟
دو فرشته او را گرفتند و...
🍁 @BASTANBARTAR
#داستانک
پیری
🔹 یک روز از ملانصرالدین پرسیدند که چرا اینقدر پیر شده است؟ ملا با تعجب گفت: اشتباه می کنید زور من با جوانیم اندکی فرق نکرده است.
چونکه آن زمان در گوشه حیات خانه ما یک گلدان سنگی بود که نمی توانستم آن را بلند کنم، اکنون هم که پیر شده ام نمی توانم.
به همین جهت زور بازویم...
داستان کوتاه زیبا 👌👌👇
خدا از 'هیس 'خوشش نمياد!
مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ، آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد :
آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند ، از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه...
مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وِشگون ریز از لپ هام گرفت تا گُل بندازه، تا اومدم گر...
داستان کوتاه زیبا 👌👌👇
خدا از 'هیس 'خوشش نمياد!
مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ، آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد :
آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند ، از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه...
مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وِشگون ریز از لپ هام گرفت تا گُل بندازه، تا اومدم گر...
🍁🍃🍂
🍃🍂🍀🥀
#داستانک
مادر شوهر بعد از اتمام ماه عسل با تبسم به عروسش گفت: تو توانستی در عرض سی روز پسرم را وادار به انجام نمازهایش در مسجد بکنی؛ کاری که من طی سی سال در انجام آن تلاش کردم و موفق نشدم....! عروس جواب داد: مادر داستان سنگ و گنج را شنیده ای؟ می گویند سنگ بزرگی راه رفت و آمد مردم را سد کرده...
لالایی شمال خراسان(قوچان)
#داستانک
‌‌╭┅────────┅╮
🦋 @dastanakema 🦋
╰┅────────┅╯
#داستان_کوتاه_زیبا 👌👌👇
✳️ خدا از 'هیس 'خوشش نمياد!
مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ، آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد :
آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند ، از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه...
مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وِشگون ریز از لپ هام گرفت تا گُل بندازه، تا اومدم...
#داستان_کوتاه_زیبا 👌👌👇
✳️ خدا از 'هیس 'خوشش نمياد!
مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ، آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد :
آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند ، از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه...
مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وِشگون ریز از لپ هام گرفت تا گُل بندازه، تا اومدم...
#داستان_کوتاه_زیبا 👌👌👇
✳️ خدا از 'هیس 'خوشش نمياد!
مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ، آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد :
آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند ، از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه...
مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وِشگون ریز از لپ هام گرفت تا گُل بندازه، تا اومدم...
#داستان_کوتاه_زیبا 👌👌👇
✳️ خدا از 'هیس 'خوشش نمياد!
مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ، آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد :
آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند ، از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه...
مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وِشگون ریز از لپ هام گرفت تا گُل بندازه، تا اومدم...
#داستان_کوتاه_زیبا 👌👌👇
✳️ خدا از 'هیس 'خوشش نمياد!
مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ، آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد :
آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند ، از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه...
مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وِشگون ریز از لپ هام گرفت تا گُل بندازه، تا اومدم...
#داستان_کوتاه_زیبا 👌👌👇
خدا از 'هیس 'خوشش نمياد!
مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ، آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد :
آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند ، از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه...
مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وِشگون ریز از لپ هام گرفت تا گُل بندازه، تا اومدم گ...
#داستان_کوتاه_زیبا 👌👌👇
خدا از 'هیس 'خوشش نمياد!
مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ، آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد :
آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند ، از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه...
مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وِشگون ریز از لپ هام گرفت تا گُل بندازه، تا اومدم گ...
📢📢📢📢
افتخاری دیگر برای آموزش وپرورش زبرخان و استان خراسان رضوی
📢📢📢📢
کسب مقام سوم کشوری در مسابقات پرسش مهر ریاست جمهوری توسط همکار فرهیخته، دبیر محترم آموزشگاه آزادگان گرینه
🌸🌸🌸سرکار خانم قبدیان🌸🌸🌸
در رشته داستان کوتاه را به شخص ایشان ،ریاست محترم اداره و خانواده بزرگ فرهنگیان زبرخان، تبریک عر...
🌺 داستان کوتاه
🏴 🏴
یکی ازعلمای اهل بصره می گوید:
روزگاری به فقر و تنگدستی مبتلا شدم تا جایی که من و همسر و فرزندم چیزی برای خوردن نداشتیم
خیلی بر گرسنگی صبر کردم پس تصمیم گرفتم خانه ام را بفروشم و به جای دیگری بروم.
در راه یکی از دوستانم به اسم
ابانصر را دیدم و او را از فروش خانه باخبر ساختم
پس د...
🍁🍀🍂
🍀🍂🌼🌾
#داستانک
فردى ازدواج کرد و به خانه جديد رفت
ولی هرگز نمیتوانست با همسر خود کنار بیاید
آنها هرروز باهم جروبحث میکردند
روزی نزد داروسازی قدیمی رفت واز او تقاضا کرد سمی بدهد تا بتواند با آن همسر خود را بکشد 
داروساز گفت اگر سمی قوی به تو بدهم که همسرت فورأ کشته شود همه به تو شک میکنند پس سم...
#داستانک۱۲۱
همین دیروز بود که رفتی. می دانی دیروز تقویم ها با دیروز من فرق می کند.
تقویم ها که لای آن کاغذهای گلاسه و طرح و نقش های آنچنانی، دلتنگی حالی شان نمی شود. سر بیست و چهار ساعت امروزشان تمام می شود و می شود دیروز.
ـ حتما باید هی آنخ به خورد من بدی؟
ـ آره. مگه بده؟ هربار که دم میکنم یاد او...
🍁🍃🍂
🍃🍂🍀🥀
#داستانک
🍒ﻋﺠﯿﺒﺖ ﺗﺮﯾﻦ ﻣﺤﺎﮐﻤﻪ ﺩﺭ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ﻳﻤﻦ!!🍒
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩی ﺑﻨﺎﻡ ﺣﻴﺰﺍﻥ ﺍﻫﻞ ﻳﻤﻦ ﭼﻨﺪﻳﻦ ﺳﺎﻝ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭ ﭘﯿﺮﺵ
ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﻣﯿﮑﺮﺩ.
ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﮐﻮﭼﮑﺶ ﺑﻨﺎﻡ ‏(ﻏﺎﻟﺐ‏) ﭘﯿﺶ ﺍﻭ آﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﺳﻨﺖ ﺑﺎﻻ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﯿﺎﺯ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ ﮐﻨﺪ! ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻣﺎﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺒﺮﻡ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﻮﺩ ﻭ ﺣﺎﻻ ﻧﻮﺑﺖ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ﮐ...
📜#داستان_کوتاه
رجبعلی خیاط مستاجری داشت.که زن و شوهر بودند با 20 ریال اجاره
بعد از چند وقت این زن وشوهر صاحب فرزند شدن رجبعلی به دیدنشون رفت و به مرد گفت:
داداش جون فرزند دار شدی خرجت بالاتر رفته، از این ماه به جای ۲۰ ریال ۱۸ ریال اجاره بده، ۲ ریالشم واسه فرزندت خرج کن، این ۲۰ریال رو هم بگیر اجاره...
🍁🍃🍂
 🍃🍂🍀🥀
#داستانک
داستان واقعی و خیلی زیبایی که در پاکستان اتفاق افتاده :
پزشک و جراح مشهور (د.ایشان) روزی برای شرکت در یک کنفرانس علمی که جهت بزرگداشت و تکریم او بخاطر دستاوردهای پزشکی اش برگزار میشد ، باعجله به فرودگاه رفت .
بعد از پرواز ناگهان اعلان کردند که بخاطر اوضاع نامساعد هوا و رعد و برق...
#داستانک۱۲۱
همین دیروز بود که رفتی. می دانی دیروز تقویم ها با دیروز من فرق می کند.
تقویم ها که لای آن کاغذهای گلاسه و طرح و نقش های آنچنانی، دلتنگی حالی شان نمی شود. سر بیست و چهار ساعت امروزشان تمام می شود و می شود دیروز.
ـ حتما باید هی آنخ به خورد من بدی؟
ـ آره. مگه بده؟ هربار که دم میکنم یاد او...
نباشد همی نیک و بد پایدار
همان به که نیکی بود یادگار
دراز است، دست فلک بر بدی
همه نیکویی کن اگر بخردی
چو نیکی کنی، نیکی آید برت
بدی را بدی باشد اندر خورت
چو نیکی نمایدت کیهان ‌خدای
تو با هر کسی نیز، نیکی نمای
مکن بد، که بینی به فرجام بد
ز بد گردد اندر جهان، نام بد
به نیکی بباید تن آراستن
که نیک...
#نویسندگی !!!!
چهار قانون طلایی برای نوشتن داستان کوتاه !!!!
روزنامه خراسان !!!! 19 اردیبهشت 1397 !!!!!
@SevenArts_News
🍁🍃🍂
🍃🍂🍀🥀
#داستانک
روزي حضرت داوود از يك آبادي ميگذشت.
پيرزني را ديد بر سر قبري زجه زنان. نالان و گريان.
پرسيد: مادر چرا گريه مي كني؟
پيرزن گفت: فرزندم در اين سن كم از دنيا رفت.
داوود گفت: مگر چند سال عمر كرد؟ پيرزن جواب داد:350 سال!!
داوود گفت: مادر ناراحت نباش. پيرزن گفت: چرا؟
پيامبر فرمود:...
♦️این داستان برترین داستان کوتاه در ایرلند و انگلیس در سالهای دور میباشد
روزی روزگاری شیری جوان حاکم جنگل شد
و یک روباه پیر وزیر و مشاور او بود که در حیله گری شهرت بی نهایت داشت.
حیوانات جنگل پدر حاکم جوان که بر آنان حکومت میکرد را به قتل رساندند و بخاطر وعده بازگشت آب به رودخانه و برکه های جنگل ...
کسب عنوان نخست داستان کوتاه در مسابقات زیست فناوری استان خراسان رضوی توسط دانش آموز هنرمند مزینان زهرا مزینانی
‍ ‍
✍پژوهش سرای دکتر شریعتی داورزن با کسب ٦ رتبه برتر در جایگاه نخست مسابقات زیست فناوری استان خراسان رضوی قرار گرفت
مدیر پژوهش سرای دکتر شریعتی داورزن با اعلام موفقیت چشمگیر دانش آموزان د...
کسب عنوان نخست داستان کوتاه در مسابقات زیست فناوری استان خراسان رضوی توسط دانش آموز هنرمند مزینان زهرا مزینانی
🍁🍃🍂
🍃🍂🍀🥀
#داستانک
دو مرد در کنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند . يکي از آنها ماهيگير با تجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيري نمي دانست . هر بار که مرد با تجربه يک ماهي بزرگ مي گرفت ، آنرا در ظرف يخي که در کنار دستش بود مي انداخت تا ماهي ها تازه بمانند ، اما ديگري به محض گرفتن يک ماهي بزرگ آنرا به...
🔷 چشمها را باید شست جور دیگر باید دید...
🔹#داستانک
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسباب کشی کردند. روز بعد هنگام صرف صبحانه زن متوجه شد که همسایه اش در حال آویزان کردن رخت های شسته است.
رو به همسرش کرد و گفت: لباس ها را چندان تمیز نشسته است. احتمالا بلد نیست لباس بشوید شاید هم باید پودرش را عوض کند.
...
▫️ #داستانک
🌷 ابا صالح! بیا درمانده ام من!
علاّمه مجلسی‌رحمه الله می‌فرماید:
مرد شریف و صالحی را می‌شناسم به نام امیر اسحاق استرآبادی او چهل بار با پای پیاده به حجّ مشرّف شده است، و در میان مردم مشهور است که طی الارض دارد. او یک سال به اصفهان آمد، من حضوراً با او ملاقات کردم تا حقیقت موضوع را از ا...