نتایج جستجو "خاموش"

#داستان_کوتاه_شب 📚
همه چیز از روزی شروع شد که شاگرد اول شدم ... کارنامه م مثل یه رسید بود که باید به پدرم تحویل می دادم و کامپیوتر رو تحویل می‌گرفتم ... تمام تابستون از صبح تا شب می شِستَم پای کامپیوتر و بازی می‌کردم ...هر چی بهم می گفتن «یکم خاموش کن و به چشمات استراحت بده ، صاف بشین و انقدر قوز ن...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گ...
#داستانک
'چیزهایی هست که نمی دانی'
قسمت دوم
خوب میدانستم او هم درگیر همین حس مبهم است.
میدانستم چون وقتی گل سر نارنجی رنگش را
زیر میز جا گذاشت، دیگر سراغش را نگرفت،
همان گل سری که شده بود بزرگترین راز زندگی ام
و لابه لای لباس هایم پنهانش کرده بودم و هر شب
وقتی چراغ اتاق را خاموش میکردم،با چراغ...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گف...
داستانک 21:
«چهار و چهار دقیقه»
از ساعت دوازده شب روی تخت نشسته بود و به دیوار می‌نگریست و به ساعتی دایره‌ای با صفحه‌ای سفید. تیک تاک، تیک تاک، تیک تاک... چند دقیقه یک بار ماشینی از خیابون عبور می‌کرد و صدای نزدیک و دور شدنش با تیک تاک ساعت می‌آمیخت. آخرین سیگار را هم روشن کرد. چهار دقیقه به چهار...
💕 #داستان کوتاه
‍‌📚________
( @dastanvpand ••••• ❤️
 ̄ ̄ ̄ ̄🔝 ̄ ̄ ̄
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گ...
#EvgenyGrinko - Once Upon a Time
ساعت دوازده شب صداهایشان خاموش شد. به‌خاطراین‌که دیر‌وقت بود یا شاید چون خسته شده بودند. من در پذیرایی روی صندلی نشسته بودم و همه در مقابلم جمع شده بودند. انگار آن‌ها را در آینه‌‌ای زنگار‌گرفته‌ می‌دیدم که گاهی نقاطی صیقلی در آن برق می‌زد. از قیافه‌هایشان متعجب شدم؛...
🌷🌷🌷
این جور که من شنیدم این داستان واقعیه
درباره یه نفره که میگه موقع برگشتن از ده تو شمال طرفای اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده...
#داستانک_مهرآریا
📝روز برف و باران
🔶قسمت دوم
از اون روز بارون برای من یه حس دیگه ای داشت, یه حس انتظار, یه حس مثل خیره شدن به غروب دریا, خیره بودم به اون سمت خیابون, همون سمت که منتظر تاکسی بود. نکته جالب اینه که توی منطقه ما بارون تقریبا یه پدیده هر روزه بود و این یعنی هر روزه من پر شده بود از ا...
#داستانک
⭕ راننده
راننده ماشینی در دل شب راهش را گم کرد و بعد از مسافتی ناگهان ماشینش هم خاموش شد...🚘
همان جا شروع به شکایت از خدا کرد. خدایا پس تو داری اون بالا چکار میکنی؟؟و....☀️
در همین حال،چون خسته بود، خوابش برد.
وقتی صبح از خواب بیدار شد..
از شکایت شب گذشته اش خیلی شرمنده شد...💥
ماشینش د...
🎄حکایت
'ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.'
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهم...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گ...
📝
ساعت دوازده شب صداهایشان خاموش شد. به‌خاطراین‌که دیر‌وقت بود یا شاید چون خسته شده بودند. من در پذیرایی روی صندلی نشسته بودم و همه در مقابلم جمع شده بودند. انگار آن‌ها را در آینه‌‌ای زنگار‌گرفته‌ می‌دیدم که گاهی نقاطی صیقلی در آن برق می‌زد. از قیافه‌هایشان متعجب شدم؛ قد‌بلند و قد‌کوتاه، با لباس‌‌ها...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گ...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گ...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گ...
کوپه ی شماره ی پنج
مریم بدر رجایی
داستانک
ساعتِ روی کمدِ کوچک کنار تخت، دوازده شب را نشان می داد.آسمان خاکستری با ابرهای تیره وسایه هایی در شهر، نمایان شده بود.تلفن زنگ خورد .آرامش وسکوت خانه را شکست .
چه کسی می توانست باشد ، حتما یک آشنا بود؟ به نظرم از بدشگون ترین صداها، صدای زنگ تلفن است،من ...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گ...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گ...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گ...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گ...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گ...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گ...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گ...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گ...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گ...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گ...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گ...
#EvgenyGrinko - Once Upon a Time
ساعت دوازده شب صداهایشان خاموش شد. به‌خاطراین‌که دیر‌وقت بود یا شاید چون خسته شده بودند. من در پذیرایی روی صندلی نشسته بودم و همه در مقابلم جمع شده بودند. انگار آن‌ها را در آینه‌‌ای زنگار‌گرفته‌ می‌دیدم که گاهی نقاطی صیقلی در آن برق می‌زد. از قیافه‌هایشان متعجب شدم؛...
.
قسمتی از داستانِ کوتاه آینه
اثر #احمد_الخمیسی
ترجمه‌ی #فاطمه_جعفری
ساعت دوازده شب صداهایشان خاموش شد. به‌خاطراین‌که دیر‌وقت بود یا شاید چون خسته شده بودند. من در پذیرایی روی صندلی نشسته بودم و همه در مقابلم جمع شده بودند. انگار آن‌ها را در آینه‌‌ای زنگار‌گرفته‌ می‌دیدم که گاهی نقاطی صیقلی در آ...
#EvgenyGrinko - Once Upon a Time
ساعت دوازده شب صداهایشان خاموش شد. به‌خاطراین‌که دیر‌وقت بود یا شاید چون خسته شده بودند. من در پذیرایی روی صندلی نشسته بودم و همه در مقابلم جمع شده بودند. انگار آن‌ها را در آینه‌‌ای زنگار‌گرفته‌ می‌دیدم که گاهی نقاطی صیقلی در آن برق می‌زد. از قیافه‌هایشان متعجب شدم؛ ...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گ...
#EvgenyGrinko - Once Upon a Time
ساعت دوازده شب صداهایشان خاموش شد. به‌خاطراین‌که دیر‌وقت بود یا شاید چون خسته شده بودند. من در پذیرایی روی صندلی نشسته بودم و همه در مقابلم جمع شده بودند. انگار آن‌ها را در آینه‌‌ای زنگار‌گرفته‌ می‌دیدم که گاهی نقاطی صیقلی در آن برق می‌زد. از قیافه‌هایشان متعجب شدم؛...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گ...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گ...
#EvgenyGrinko - Once Upon a Time
ساعت دوازده شب صداهایشان خاموش شد. به‌خاطراین‌که دیر‌وقت بود یا شاید چون خسته شده بودند. من در پذیرایی روی صندلی نشسته بودم و همه در مقابلم جمع شده بودند. انگار آن‌ها را در آینه‌‌ای زنگار‌گرفته‌ می‌دیدم که گاهی نقاطی صیقلی در آن برق می‌زد. از قیافه‌هایشان متعجب شدم؛...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گ...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گ...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گ...