نتایج جستجو "خاموش"

♦️ داستان کوتاه و آموزنده
مردی میگفت: خانمم همیشه میگفت دوستت دارم. من هم گذرا میگفتم منم همینطور عزیزم... ازهمان حرفایی که مردها از زنها میشنوند و قدرش رانمیدانند. همیشه شیطنت داشت. ابراز علاقه اش هم که نگو..آنقدر قربان صدقه ام میرفت که گاهی باخودم میگفتم: مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقم...
📚☕️
داستانک
پیچک‌های تاک
پیش از این بلبل شب‌ها آواز نمی‌خواند. صدایی لطیف و کم توان داشت که با فرا رسیدن بهار، از صبح تا شب، به زیبایی و چابکی سر می‌داد. در سپیده‌دم آبی و خاکستری، با دوستانش برمی‌خاست و بیداری پر هیاهویشان زنبورهای طلایی خفته در پشت برگ‌های گل یاس بنفش را پریشان می‌کرد.
ساعت هفت...
#داستانک
پیچک‌های تاک
پیش از این بلبل شب‌ها آواز نمی‌خواند. صدایی لطیف و کم توان داشت که با فرا رسیدن بهار، از صبح تا شب، به زیبایی و چابکی سر می‌داد. در سپیده‌دم آبی و خاکستری، با دوستانش برمی‌خاست و بیداری پر هیاهویشان زنبورهای طلایی خفته در پشت برگ‌های گل یاس بنفش را پریشان می‌کرد.
ساعت هفت، هف...
📚☕️
#داستانک
پیچک‌های تاک
پیش از این بلبل شب‌ها آواز نمی‌خواند. صدایی لطیف و کم توان داشت که با فرا رسیدن بهار، از صبح تا شب، به زیبایی و چابکی سر می‌داد. در سپیده‌دم آبی و خاکستری، با دوستانش برمی‌خاست و بیداری پر هیاهویشان زنبورهای طلایی خفته در پشت برگ‌های گل یاس بنفش را پریشان می‌کرد.
ساعت ه...
#داستانک
پیچک‌های تاک
پیش از این بلبل شب‌ها آواز نمی‌خواند. صدایی لطیف و کم توان داشت که با فرا رسیدن بهار، از صبح تا شب، به زیبایی و چابکی سر می‌داد. در سپیده‌دم آبی و خاکستری، با دوستانش برمی‌خاست و بیداری پر هیاهویشان زنبورهای طلایی خفته در پشت برگ‌های گل یاس بنفش را پریشان می‌کرد.
ساعت هفت، ه...
🍀🍀🍀
داستان کوتاه
نقل است که شیخ الرئیس ابوعلی سینا وقتی از سفرش به جایی رسید اسب را بر درختی بست و کاه پیش او ریخت و سفره پیش خود نهاد تا چیزی بخورد .
روستایی سوار سوار بر الاغ آنجا رسید .از خرش فرود آمد و خر خود را در پهلوی اسب ابوعلی سینا بست تا در خوردن کاه شریک او شود و خود را به شیخ نهاد تا...
#داستانک
ماده قانون ...
نر قانون...
'میگویند که در ایام قدیم،در یکی از پاسگاه‏های ژاندارمری سابق،ژاندارمی خدمت‏ می‏کرد که مشهور بود به سرجوخه جبّار.
این سرجوخه جبار،مانند بسیاری از همگنان و همکاران خودش در آن روزگار،سواد درست حسابی نداشت ولی تا بخواهی زبل و کارآمد بود و در سراسر منطقه خدمت او،کسی...
#داستانک۲۱۸
رويِ صندليِ چوبي‌ام نشسته بودم.
عطرِ قهوه‌، خانه را پر كرده بود.
نفسم را كه بيرون ميدادم، دودِ پيپِ كهنه‌ام با آن رقصِ مخصوصش، جلوي چشمانم را ميگرفت...
«بنان» در گرامافونِ قديميِ گوشه‌يِ خانه زمزمه می‌کرد و آفتابِ بي‌رمقِ عصرگاهي، خانه را دلگیر کرده بود.
*
زنگ خانه به صدا در آمد.
عصايِ ...
🌷داستان کوتاه آموزنده
🍃✨ مرحوم دولابی می گفت: تو محله ی ما یه جوانی بود . این جوان گنهكار بود ، اهل فسق و فجور بود ، اما یه عادت داشت ، یه كاری می كرد ملكه اش شده بود ، از مادرش داشت
🍃✨ میگه: مادر بهش گفته بود: شیرم رو حلالت نمی كنم . گفته بود: باید این كارو بكنی . چیكار كنم؟ گفت: هرجا رفتی دیدی ...
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه
**جایی که غیر از من و تو کسی نباشد**
آهنگری آهن تفتیده و داغ را با دست از کوره بیرون می آورد و دستش نمی سوخت، علت را به اصرار از او پرسیدند، گفت: در همسایگی من زنی خوش صورت و زیبا بود که شوهری فقیر و پریشان و بی نام و نشان داشت. دلم به طرف او میل پیدا کرد و گرفتار او شدم، ام...
✨﷽✨
🌷داستان کوتاه آموزنده
🍃✨ مرحوم دولابی می گفت: تو محله ی ما یه جوانی بود . این جوان گنهكار بود ، اهل فسق و فجور بود ، اما یه عادت داشت ، یه كاری می كرد ملكه اش شده بود ، از مادرش داشت
🍃✨ میگه: مادر بهش گفته بود: شیرم رو حلالت نمی كنم . گفته بود: باید این كارو بكنی . چیكار كنم؟ گفت: هرجا رفتی د...
✨﷽✨
🌷داستان کوتاه آموزنده
🍃✨ مرحوم دولابی می گفت: تو محله ی ما یه جوانی بود . این جوان گنهكار بود ، اهل فسق و فجور بود ، اما یه عادت داشت ، یه كاری می كرد ملكه اش شده بود ، از مادرش داشت
🍃✨ میگه: مادر بهش گفته بود: شیرم رو حلالت نمی كنم . گفته بود: باید این كارو بكنی . چیكار كنم؟ گفت: هرجا رفتی د...
✨﷽✨
🌷داستان کوتاه آموزنده
🍃✨ مرحوم دولابی می گفت: تو محله ی ما یه جوانی بود . این جوان گنهكار بود ، اهل فسق و فجور بود ، اما یه عادت داشت ، یه كاری می كرد ملكه اش شده بود ، از مادرش داشت
🍃✨ میگه: مادر بهش گفته بود: شیرم رو حلالت نمی كنم . گفته بود: باید این كارو بكنی . چیكار كنم؟ گفت: هرجا رفتی د...
✨﷽✨
@Chaadorihhaaa
🌷داستان کوتاه آموزنده
🍃✨ مرحوم دولابی می گفت: تو محله ی ما یه جوانی بود . این جوان گنهكار بود ، اهل فسق و فجور بود ، اما یه عادت داشت ، یه كاری می كرد ملكه اش شده بود ، از مادرش داشت
🍃✨ میگه: مادر بهش گفته بود: شیرم رو حلالت نمی كنم . گفته بود: باید این كارو بكنی . چیكار كنم؟ گ...
داستان کوتاه📝
پسره از
صدای یه دختر که هر چند روز یکبار
صدای خوندن کتاب های الیزابت گیلبرت از یه پنجره کوچیک رو به اتاقش به نما در میومد
کم کم زیر دندونش مزه داده بود.
گوش دادن به صداش که هراز گاهی
ته ته صداش یه بغضی خودشو پنهونی نشون میداد
برای اون عادت شده بود
و صداش مثل چایی عطرداری میموند که میشد...
داستانک😍
گنجشک وآتش👇
گنجشکی باعجله وتمام توان به آتش نزدیک می شد وبر می گشت
پرسیدند :چه می کنی ؟
پاسخ داد:دراین نزدیکی چشمه آبی هست ومن
مرتب نوک خود را برآب میکنم وآنرا روی آتش می ریزم!
گفتند :حجم اتش درمقایسه با آبی که تو می
آوری بسیار زیاد است واین آب فایده ندارد!
گفت :شاید نتوانم آتش ر...
#مدل_ذهنی
#داستانک
درس‌­های سیستمی در سازمان شلوغ و پلوغ
این قسمت: عینک‌­های جورواجور
انگشت اشاره‌­ام را روی دکمهٔ آسانسور فشار می‌دهم. آه خدای من! چقدر دیر شده! گوشیم هم که خاموش شده. فقط یادم هست که همکارم گفت برای جلسه، عینک با خودم ببرم. وقتی داشتم می‌آمدم روی میزم یک جعبه عینک بود. همان را ...
داستانک😍
گنجشک وآتش👇
گنجشکی باعجله وتمام توان به آتش نزدیک می شد وبر می گشت
پرسیدند :چه می کنی ؟
پاسخ داد:دراین نزدیکی چشمه آبی هست ومن
مرتب نوک خود را برآب میکنم وآنرا روی آتش می ریزم!
گفتند :حجم اتش درمقایسه با آبی که تو می
آوری بسیار زیاد است واین آب فایده ندارد!
گفت :شاید نتوانم آتش ر...
#مدل_ذهنی
#داستانک
درس‌­های سیستمی در سازمان شلوغ و پلوغ
این قسمت: عینک‌­های جورواجور
انگشت اشاره‌­ام را روی دکمهٔ آسانسور فشار می‌دهم. آه خدای من! چقدر دیر شده! گوشیم هم که خاموش شده. فقط یادم هست که همکارم گفت برای جلسه، عینک با خودم ببرم. وقتی داشتم می‌آمدم روی میزم یک جعبه عینک بود. همان را ...
🔘 داستان کوتاه
راننده کاميوني وارد رستوران شد.
دقايي پس از اين که او شروع به غذا خوردن کرد سه جوان موتورسيکلت سوار هم به رستوران آمدند و يک راست به سراغ ميز راننده کاميون رفتند و بعد از چند دقيقه پچ پچ کردن؛
اولي سيگارش را در استکان چاي راننده خاموش کرد. 
راننده به او چيزي نگفت.
دومي شيشه نوشابه...
#داستانک
'جعبه خاطرات'
بعد از گذشت دو سال از رابطه عاشقانه و دوستانمون جلوی همه بچه های دانشگاه بهم گفت: نمیخوامت، ما به درد هم نمیخوریم...
نمیفهمم چرا الان و بعد از گذشت این مدت فهمیده بود ما به درد هم نمیخوریم و تفاهم نداریم، پس اون حرفهای عاشقانه و رمانتیک و ارزوهای مشترکمون چی شد؟
یعنی همه چی...
✨﷽✨
🌷داستان کوتاه آموزنده
🍃✨ مرحوم دولابی می گفت: تو محله ی ما یه جوانی بود . این جوان گنهكار بود ، اهل فسق و فجور بود ، اما یه عادت داشت ، یه كاری می كرد ملكه اش شده بود ، از مادرش داشت
🍃✨ میگه: مادر بهش گفته بود: شیرم رو حلالت نمی كنم . گفته بود: باید این كارو بكنی . چیكار كنم؟ گفت: هرجا رفتی ...
🔘 داستان کوتاه
خداوند به یكى از پیامبران وحى كرد:
 كه فردا صبح اول چیزى كه جلویت آمد بخور! و دومى را بپوشان ! و سومى را بپذیر! و چهارمى را ناامید مكن ! و از پنجمى بگریز!
 پیامبر خدا صبح از خانه بیرون آمد. در اولین وهله با كوه سیاه بزرگى روبرو شد، كمى ایستاده و با خود گفت :
 خداوند دستور داده این ...
#داستانک۲۱۸
رويِ صندليِ چوبي‌ام نشسته بودم.
عطرِ قهوه‌، خانه را پر كرده بود.
نفسم را كه بيرون ميدادم، دودِ پيپِ كهنه‌ام با آن رقصِ مخصوصش، جلوي چشمانم را ميگرفت...
«بنان» در گرامافونِ قديميِ گوشه‌يِ خانه زمزمه می‌کرد و آفتابِ بي‌رمقِ عصرگاهي، خانه را دلگیر کرده بود.
*
زنگ خانه به صدا در آمد.
عصايِ ...
#داستانک
ابوالحسن خرقانی می گوید:
جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد...!!!
اول:مرد فاسدی از کنارم گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد!!!
او گفت؛ای شیخ ! خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد شد...!!!
دوم:مستی دیدم که افتان و خیزان در جاده های گل آلود میرفت...
به او گفتم؛قدم ثابت بردار تا نلغ...
✨﷽✨
🌷داستان کوتاه آموزنده
🍃✨ مرحوم دولابی می گفت: تو محله ی ما یه جوانی بود . این جوان گنهكار بود ، اهل فسق و فجور بود ، اما یه عادت داشت ، یه كاری می كرد ملكه اش شده بود ، از مادرش داشت
🍃✨ میگه: مادر بهش گفته بود: شیرم رو حلالت نمی كنم . گفته بود: باید این كارو بكنی . چیكار كنم؟ گفت: هرجا رفتی ...
✨﷽✨
🌷داستان کوتاه آموزنده
🍃✨ مرحوم دولابی می گفت: تو محله ی ما یه جوانی بود . این جوان گنهكار بود ، اهل فسق و فجور بود ، اما یه عادت داشت ، یه كاری می كرد ملكه اش شده بود ، از مادرش داشت
🍃✨ میگه: مادر بهش گفته بود: شیرم رو حلالت نمی كنم . گفته بود: باید این كارو بكنی . چیكار كنم؟ گفت: هرجا رفتی ...
✨﷽✨
🌷داستان کوتاه آموزنده
🍃✨ مرحوم دولابی می گفت: تو محله ی ما یه جوانی بود . این جوان گنهكار بود ، اهل فسق و فجور بود ، اما یه عادت داشت ، یه كاری می كرد ملكه اش شده بود ، از مادرش داشت
🍃✨ میگه: مادر بهش گفته بود: شیرم رو حلالت نمی كنم . گفته بود: باید این كارو بكنی . چیكار كنم؟ گفت: هرجا رفتی ...
✨﷽✨
🌷داستان کوتاه آموزنده
🍃✨ مرحوم دولابی می گفت: تو محله ی ما یه جوانی بود . این جوان گنهكار بود ، اهل فسق و فجور بود ، اما یه عادت داشت ، یه كاری می كرد ملكه اش شده بود ، از مادرش داشت
🍃✨ میگه: مادر بهش گفته بود: شیرم رو حلالت نمی كنم . گفته بود: باید این كارو بكنی . چیكار كنم؟ گفت: هرجا رفتی ...
👌 داستان کوتاه پندآموز⚡️
💭 خانمم همیشه می گفت:دوستت دارم
من هم گذرا می گفتم:منم همی نطور عزیزم ...⚡️
زا همان حرفایی که مردها از زنها می شنوند و قدرش را نمی دانند ...
همیشه شیطنت داشت.⚡️
ابراز علاقه‌اش هم که نگو ... آنقدر قربان صدقه ام می رفت که گاهی باخودم می گفتم:مگر من چه دارم که همسرم انقدر به ...
#مدل_ذهنی
#داستانک
درس‌­های سیستمی در سازمان شلوغ و پلوغ
این قسمت: عینک‌­های جورواجور
انگشت اشاره‌­ام را روی دکمهٔ آسانسور فشار می‌دهم. آه خدای من! چقدر دیر شده! گوشیم هم که خاموش شده. فقط یادم هست که همکارم گفت برای جلسه، عینک با خودم ببرم. وقتی داشتم می‌آمدم روی میزم یک جعبه عینک بود. همان را ...
داستان کوتاه های
# هاروکی_موراکامی🔽
⬅یورش دوم به نانوایی
⬅وقتی آتش خاموش میشود
⬅میمون شین گاوا
⬅شهرش،گوسفندان
⬅کارد شکاری
⬅قضیه ی غیب شدن فیل
⬅عشق سمسا
⬅سی و دو ساله،مسافر روزگار
⬅سال اسپاگتی
⬅دیروز
⬅داستان یک خاله ی بیچاره
⬅بشقاب پرنده در کوشیرو
⬅ابرقورباغه توکیو را نجات میدهد
⬅ملاقات با دختر صد د...
هوالعزیز...
آغاز میشَوم به تمنّایِ دیگری.
در واژه هایِ زخمیِ این شعر سَرسری.
باید قلم به دست ، بمیرم برایِ تو.
تا از تمام حادثه ی عشق بگذری.
من ، رایگان غزل به تو تقدیم میکنم.
تو از رقیبِ شاعرِ من ، شعر میخری.
اعلان جنگ میکنی و دست پاچه ام.
با زُلفِ در کمندِ خودت ، زیر روسری.
تاراجِ من ، غنی...
#برشي_از_كتاب
اسماعیل با من هست. سکوت و‌ تاریکی، جاده‌ای که تنها ما در آن می‌رانیم. نزدیکی‌های خاش همیشه هوا سرد می‌شود. راه شب رادیو، روشن است اما با صدایی کم. ناگهان، صدای حرکت انگشت‌هایم بر سیم‌های سازم را می‌شنوم. قبل از اینکه مرا به گذشته‌هایم حواله دهد، رادیو را خاموش می‌کنم. راننده می‌گوید:...
#داستانک
یک زندانی در آمریکا از زندان می‌گریزد
به ایستگاه راه آهن می رود و سوار یک واگن باری می شود.
درِ واگن به صورت خودکار بسته میشود
و قطار به راه می افتد....
او متوجه می شود که سوار فریزر قطار شده است، روی تکه کاغذی می نویسد:
این مجازات رفتار های بد من است
که باید منجمد شوم،
وقتی قطار به ای...
جان ماکسول ميگويد '
به خاطر بسپار ' ...
زندگی بدون چالش ؛ مزرعه بدون حاصل است.
تنها موجودی که با نشستن به موفقیت می رسد؛ مرغ است.
زندگی ما با ' تولد' شروع نمی شود؛
با 'تحول' آغاز میشود.
لازم نیست 'بزرگ ' باشی تا 'شروع کنی'،
شروع کن تا بزرگ شوی ...
باد با چراغ خاموش کاری ندارد
اگر در سختی...
⭕️چگونه تاریخ ادبیات بخوانيم؟
💡با رمزگذاری و کُدگذاری درس بخوانید.
⚪️تاریخ ادبیات، اعلام و اشخاص⚪️
⬅️درس ادبیات همواره بیش‌تر در سؤالات تستی و کم‌تر در سؤالات تشریحی برای تعدادی از دانش‌‌آموزان دردسرساز می‌شود و آن هم بیش‌تر به دلیل محتوا و پتانسیل بالای زبان و ادبیات فارسی در طرح سؤالات و تست‌ها...
🌷داستان کوتاه آموزنده
🍃✨ مرحوم دولابی می گفت: تو محله ی ما یه جوانی بود . این جوان گنهكار بود ، اهل فسق و فجور بود ، اما یه عادت داشت ، یه كاری می كرد ملكه اش شده بود ، از مادرش داشت
🍃✨ میگه: مادر بهش گفته بود: شیرم رو حلالت نمی كنم . گفته بود: باید این كارو بكنی . چیكار كنم؟ گفت: هرجا رفتی دیدی ...
داستان کوتاه
نقل است که شیخ الرئیس ابوعلی سینا وقتی از سفرش به جایی رسید اسب را بر درختی بست و کاه پیش او ریخت و سفره پیش خود نهاد تا چیزی بخورد .
روستایی سوار سوار بر الاغ آنجا رسید .از خرش فرود آمد و خر خود را در پهلوی اسب ابوعلی سینا بست تا در خوردن کاه شریک او شود و خود را به شیخ نهاد تا بر س...
🍀🍀🍀
داستان کوتاه
نقل است که شیخ الرئیس ابوعلی سینا وقتی از سفرش به جایی رسید اسب را بر درختی بست و کاه پیش او ریخت و سفره پیش خود نهاد تا چیزی بخورد .
روستایی سوار بر الاغ آنجا رسید .از خرش فرود آمد و خر خود را در پهلوی اسب ابوعلی سینا بست تا در خوردن کاه شریک او شود و خود را به شیخ نهاد تا بر ...