نتایج جستجو "حکیم"

📝'داستانک طنز '
می‌گویند روزی حکیمی با ملانصرالدین قراری داشت تا با هم به مناظره بنشینند.
هنگامی که حکیم به خانه ملا رسید او را در خانه نیافت و بسیار خشمگین شد.
تکه گچی برداشت و بر دَرِ خانه ملا نوشت: نادانِ احمق
ملانصرالدین  به خانه آمد و این نوشته را دید و با شتاب به منزل حکیم رفت و به او گف...
داستانک حکیم و صندوقچه طلا
حکیم حاذقی در مجلسی مشغول سخن گفتن بود.
شخصی فقیر از آنجا میگذشت چون سخنان حکیم شنید گفت:مردم را بیهوده مشغول کرده ای بگذار بروند به کار و زندگیشان برسند
حکیم گفت:آنچه میگویم بیهوده نیست چون بزودی تو هم خواهی دانست.
فقیر تمسخری کرد و رفت.شب در خواب دید:حکیم با صندقچه ای ...
#داستانک
روزی سقراط حکیم معروف یونانی مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثراست؛
علت ناراحتیش را پرسید، پاسخ داد: در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم، سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت
و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم ...
سقراط گفت: چرا رنجیدی؟
مرد با تعجب گفت: خب معل...
روزی سقراط حکیم معروف یونانی مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثراست
علت ناراحتیش را پرسید ،
پاسخ داد : در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم
سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم
سقراط گفت : چرا رنجیدی؟
مرد با تعجب گفت : خب معلوم است چنین ...
لقمان حکیم گفت:
من سیصد سال با داروهای مختلف، مردم را مداوا کردم؛
و در این مدت طولانی به این نتیجه رسیدم؛
که هیچ دارویی بهتر از “محبت” نیست !
کسی از او پرسید: و اگر این دارو هم اثر نکرد چی؟
لقمان حکیم لبخندی زد و گفت؛
“مقدار دارو را افزایش بده !!
#داستان کوتاه
@Oxygen_Oo 🅾2️⃣ 
🐃🐃🐂🐂🐂
#داستانک
✳️حکیم و دختر لجباز
❇️در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می‌افتد و استخوان لگن باسنش از جایش در می‌رود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به باسنش بزند. هر چه به دختر می‌گویند حکیم ها بخاطر شغل و طبابتی که می‌کنند محرم بیمارانشان هستند، اما دختر زی...
داستانک
رشد خودم:
حکیم بزرگ ژاپنی روی شن ها نشسته و در حال مراقبه بود...
مردی به او نزدیک شد و گفت: مرا به شاگردی بپذیر.
حکیم با انگشت خطی راست بر روی شن کشید و گفت: کوتاهش کن!
مرد با کف دست نصف خط را پاک کرد.
حکیم گفت: برو یک سال بعد بیا.
یک سال بعد باز حکیم خطی کشید و گفت: کوتاهش کن!
مرد این بار ...
#مطلب
‍ 🌺داستان کوتاه🌺
روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثراست علت ناراحتیش را پرسید ،
پاسخ داد : در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم،سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.
سقراط گفت : چرا رنجیدی؟
مرد با تعجب گفت : خب مع...
#مطلب
‍ 🌺داستان کوتاه🌺
روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثراست علت ناراحتیش را پرسید ،
پاسخ داد : در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم،سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.
سقراط گفت : چرا رنجیدی؟
مرد با تعجب گفت : خب مع...
💕داستان کوتاه
پدر ما در مشهد در بازارچه حاج آقا جهان مغازه طباخی داشت و تابستان‌ها مرا به دم دکان خود می‌برد و آن‌جا شاگردی می‌کردم.
همان‌جا بود که وقتی جیگی جیگی بساط نمایشش را پهن می‌کرد، یکی از مشتری‌هایش من بودم.
جیگی جیگی فردی سیه چرده و لاغر بود و ساز محلی می‌زد. موسیقی‌اش شاد بود هرچند خو...
🔘 داستان کوتاه
حکیمی جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.
زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:
شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سو...
#داستان_کوتاه_آموزنده
دشتی پر از گُلِ سرخ
یک حکیم سالخورده‌ی چینی از دشتی پر از برف رد می‌شد که به زنی برخورد که گریه می‌کرد. حکیم پرسید:
- شما چرا گریه می‌کنید؟
- چون به زندگی‌ام فکر می‌کنم، به جوانی‌ام، به آن چهره‌ی زیبایی که در آینه می‌دیدم و مردی که دوستش داشتم.
این از رحمت خدا به دور است که ...
#داستانک 🍃🌸
✨مرد جوانی از مشکلات خود به
حکیمی گلایه می کرد و از او خواست
که راهنمایی اش کند.
💫حکیم آدرسی به او داد و گفت به این
مکان که رسیدی ساکنان آن هیچ مشکلی
ندارند، می توانی از آنها کمک بطلبی.
💫مرد هیجان زده به سمت آدرس رفت،
با تعجب دید آنجا قبرستان است.
💫به راستی تنها مُردگانند که ...
🌷✨﷽
#داستانک
🌸✨طفلـــــی از باغــــی گــــــــــردو می‌دزدید. پسر صاحبِ باغ با چند دوست خود در کنار باغ کمین می‌کردند تا دزدهای گردو را بیابند.
🌸✨روزی، طفـــــــــل گــــــــــــــردوها را دزدید و قصد داشت از باغ شود که لشکرِ کمین‌کرده‌ها به دنبال طفل افتادند و طفل، گردوها را در راه رها کرده و از...
داستان کوتاه :
موج مثبت ًً
روزی حکیمی به شاگردانش گفت: فردا هرکدام یک کیسه بیاورید و در آن به تعداد آدم هایی که دوستشان ندارید و از آنها بدتان می آید پیاز قرار دهید ...!
روز بعد همه همین کار را انجام دادند.
حکیم گفت:هر جا که می روید این کیسه را با خود حمل کنید.
شاگردان بعد از چند روز خس...
#داستانک
رﻭﺯﯼ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﮐﺸﺘﺰﺍﺭﯼ ﺍﺯ ﮔﻨﺪﻡ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ بوﺩﻡ ، ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﮔﻨﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺗﮑﺒﺮ ﺳﺮﺑﺮ ﺍﻓﺮﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺗﻮﺍﺿﻊ ﺳﺮ ﺑﻪ ﺯﯾﺮﺁﻭﺭﺩﻩ بوﺩﻧﺪ، ﻧﻈﺮﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺧﻮﺩ ﺟﻠﺐ ﻧﻤﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﻧﻤﻮﺩﻡ ، ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺗﻌﺠﺐ ﻧﻤﻮﺩﻡ
ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﺮ ﺑﺮاﻓﺮﺍﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﻪ ﻭ ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﺮ ﺑﻪ ﺯﯾﺮ ﺭﺍ ﭘ...
#داستانک
روزی بازرگانی خرش را که دو گونی بزرگ بر دوش داشت به زور ميكشيد تا به مرد حکیمی رسيد. حکیم پرسيد چه بر دوش خَر داری كه سنگين است و راه نمی رود؟ پاسخ داد: يك طرف گندم و طرف ديگر سنگ. حکیم پرسيد به جايی كه ميروی سنگ كمياب است؟ پاسخ داد خير، به منظور حفظ تعادل طرف ديگر سنگ ريختم. حکیم دانا سنگ ...
گويند يكى از شاهان به علت افراط در خوردن دچار بیماری معده شد ، طبیب آوردند و طبیب با توجه به امکانات آن زمان اماله (تنقیه) تجویز کرد
اماله وسیله ای بود به شکل قیف که انتهایی دراز دارد و نوک آن کج ، مایعات روان کننده به وسیله آن از مقعد به روده بیمار وارد می گردد
شاه که فردی متعصب بود و اماله را ب...
روزی شاگردان نزد حکیمی رفتند و پرسیدند : استاد، زیبایی انسان در چیست؟
حکیم دو کاسه کنار شاگردان گذاشت و گفت : به این دو کاسه نگاه کنید اولی از طلا درست شده و درونش زهر است و دومی کاسه ای از گل و درون آن آب گواراست، شما کدام را می خورید؟
شاگرد جواب دادند : کاسه گلی را.
حکیم گفت : آدمی هم همچنین این ک...
#داستانک
پادشاهی، شکم گنده بیمار شد.
#حکیم را به بالین طلبید.
پس از معاینه گفت: علی التحقیق سلطان پس از چهل روز از دنیا خواهد رفت.
شاه برآشفت و حکیم را در بند کشید و از ترس مرگ و غم و غصه‌ی فراق، لب به خوردنی‌ها نزد و روز به روز لاغرتر شد. اما
#پادشاه روز چهلم بهبود یافت و حکیم را به گردن زدن فرا ...
✨حکیمی را ناسزا گفتند و
او هیچ جوابی نداد.
گفتند ای حکیم
از چه روی جوابی ندادی؟
گفت: از آن روی که در جنگی
داخل نمی‏شوم که برنده آن بدتر
از بازنده آن است...
#داستانک
‌‌╭┅────────┅╮
🦋 @dastanakema 🦋
╰┅────────┅╯
#داستانک
☸جوانی به حکیمی گفت: «وقتی همسرم را انتخاب کردم، در نظرم طوری بود که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده است. وقتی نامزد شدیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند. وقتی ازدواج کردیم، خیلی‌ها را از او زیباتر یافتم. چند سالی را که را با هم زندگی کردیم، دریافتم که همه زن‌ها از همسرم بهتراند.»
ح...
#داستانک
☸جوانی به حکیمی گفت: «وقتی همسرم را انتخاب کردم، در نظرم طوری بود که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده است. وقتی نامزد شدیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند. وقتی ازدواج کردیم، خیلی‌ها را از او زیباتر یافتم. چند سالی را که را با هم زندگی کردیم، دریافتم که همه زن‌ها از همسرم بهتراند.»
ح...
#داستانک
☸جوانی به حکیمی گفت: «وقتی همسرم را انتخاب کردم، در نظرم طوری بود که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده است. وقتی نامزد شدیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند. وقتی ازدواج کردیم، خیلی‌ها را از او زیباتر یافتم. چند سالی را که را با هم زندگی کردیم، دریافتم که همه زن‌ها از همسرم بهتراند.»
ح...
#داستانک
☸جوانی به حکیمی گفت: «وقتی همسرم را انتخاب کردم، در نظرم طوری بود که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده است. وقتی نامزد شدیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند. وقتی ازدواج کردیم، خیلی‌ها را از او زیباتر یافتم. چند سالی را که را با هم زندگی کردیم، دریافتم که همه زن‌ها از همسرم بهتراند.»
ح...
sahel :0:
#داستانک 🍃🌸
✨مرد جوانی از مشکلات خود به
حکیمی گلایه می کرد و از او خواست
که راهنمایی اش کند.
💫حکیم آدرسی به او داد و گفت به این
مکان که رسیدی ساکنان آن هیچ مشکلی
ندارند، می توانی از آنها کمک بطلبی.
💫مرد هیجان زده به سمت آدرس رفت،
با تعجب دید آنجا قبرستان است.
💫به راستی تنها مُر...
📙#داستانک
💠 روزی بازرگانی خرش را که دو گونی بزرگ بر دوش داشت به زور ميكشيد، تا به مرد حکیمی رسيد. حکیم پرسيد چه بر دوش خَر داری كه سنگين است و راه نمی رود؟
پاسخ داد يك طرف گندم و طرف ديگر سنگ
حکیم پرسيد به جايی كه ميروی سنگ كمياب است؟
پاسخ داد خير، به منظور حفظ تعادل طرف ديگر سنگ ريختم.
@tonelbar...
#داستانک
♦️روزی بازرگانی خرش را که دو گونی بزرگ بر دوش داشت به زور ميكشيد، تا به مرد حکیمی رسيد. حکیم پرسيد چه بر دوش خَر داری كه سنگين است و راه نمی رود؟
پاسخ داد يك طرف گندم و طرف ديگر سنگ
حکیم پرسيد به جايی كه ميروی سنگ كمياب است؟
پاسخ داد خير ، به منظور حفظ تعادل طرف ديگر سنگ ريختم
حکیم دانا س...
#داستانک
بزرگمهر حکیم در کشتی نشسته بود که طوفان شد ناخدا گفت که دیگر امیدی نیست و باید دعا کرد مسافران همه نگران بودند اما بزرگمهر آرام نشسته بود گفتند در این وقت چرا اینگونه آرامی او گفت نگران نباشید زیرا مطمئنم که نجات پیدا میکنیم وهمانگونه شد که او گفته بود و کشتی به سلامت به ساحل رسید مسافرین...
☘ داستان کوتاه شبانه☘
روزی بازرگانی خرش را که دو گونی بزرگ بر دوش داشت به زور ميكشيد، تا به مرد حکیمی رسيد. حکیم پرسيد چه بر دوش خَر داری كه سنگين است و راه نمی رود؟
پاسخ داد يك طرف گندم و طرف ديگر سنگ
حکیم پرسيد به جايی كه ميروی سنگ كمياب است؟
پاسخ داد خير ، به منظور حفظ تعادل طرف ديگر سنگ ريختم
ح...
#داستانک
پادشاهی کاخ بزرگی با وزیران و درباریان فراوان داشت.
او از تمام نقاط حکما،خردمندان و هنرمندان را به قصرش فرا خوانده بود و وزرایش به دانایی و دیانت و کیاست مشهور بودند.
روزی از روز ها حکیمی به دربار پادشاه آمد.
پادشاه از دیدن او بسیار خوشحال شد و به او خوش آمد گفت.او را بسیار احترام کرد و...
#داستانک 🍃🌸
✨مرد جوانی از مشکلات خود به
حکیمی گلایه می کرد و از او خواست
که راهنمایی اش کند.
💫حکیم آدرسی به او داد و گفت به این
مکان که رسیدی ساکنان آن هیچ مشکلی
ندارند، می توانی از آنها کمک بطلبی.
💫مرد هیجان زده به سمت آدرس رفت،
با تعجب دید آنجا قبرستان است.
💫به راستی تنها مُردگانند که ...
@yaassepid🍃🌸
#داستانک 🍃🌸
✨مرد جوانی از مشکلات خود به
حکیمی گلایه می کرد و از او خواست
که راهنمایی اش کند.
💫حکیم آدرسی به او داد و گفت به این
مکان که رسیدی ساکنان آن هیچ مشکلی
ندارند، می توانی از آنها کمک بطلبی.
💫مرد هیجان زده به سمت آدرس رفت،
با تعجب دید آنجا قبرستان است.
💫به راستی تنها...
#داستانک - نردبان
دزدی از نردبان خانه ای بالا می رفت. از شیار پنجره شنید که کودکی می پرسد: خدا کجاست؟
صدای مادرانه ای پاسخ می دهد: خدا در جنگل است، عزیزم.
کودک می پرسید: چه کار می کند؟
مادر می گفت: دارد نردبان می سازد.
دزد از نردبان خانه پایین آمد و در سیاهی شب گم شد.
سالها بعد دزدی از نردبان...
داستانک
💎روزی بازرگانی خرش را که دو گونی بزرگ بر دوش داشت به زور ميكشيد، تا به مرد حکیمی رسيد. حکیم پرسيد چه بر دوش خَر داری كه سنگين است و راه نمی رود؟
پاسخ داد يك طرف گندم و طرف ديگر سنگ
حکیم پرسيد به جايی كه ميروی سنگ كمياب است؟
پاسخ داد خير ، به منظور حفظ تعادل طرف ديگر سنگ ريختم
حکیم دانا سن...
داستانک ...
می گویند که توماس آکویناس ، حکیم نامدار اسکولاستیک ، وصیت کرده بود تا بر سنگ آرامگاهش این عبارت را بنویسند : 'اینجا کسی خفته است که می خواست
جهان را دگرگون کند اما نتوانست ؛ سپس
خواست تا کشور خود را دگرگون کند ، اما نتوانست ؛ سپس اراده کرد تا خانواده اش را دگرگون کند اما باز هم نتوانس...

#داستانک
✨مرد جوانی از مشکلات خود به
حکیمی گلایه می کرد و از او خواست
که راهنمایی اش کند.
💫حکیم آدرسی به او داد و گفت به این
مکان که رسیدی ساکنان آن هیچ مشکلی
ندارند، می توانی از آنها کمک بطلبی.
💫مرد هیجان زده به سمت آدرس رفت،
با تعجب دید آنجا قبرستان است.
💫به راستی تنها مُردگانند که...
#داستانک 🍃🌸
✨مرد جوانی از مشکلات خود به
حکیمی گلایه می کرد و از او خواست
که راهنمایی اش کند.
💫حکیم آدرسی به او داد و گفت به این
مکان که رسیدی ساکنان آن هیچ مشکلی
ندارند، می توانی از آنها کمک بطلبی.
💫مرد هیجان زده به سمت آدرس رفت،
با تعجب دید آنجا قبرستان است.
💫به راستی تنها مُردگانند که ...
#داستانک 🍃🌸
✨مرد جوانی از مشکلات خود به
حکیمی گلایه می کرد و از او خواست
که راهنمایی اش کند.
💫حکیم آدرسی به او داد و گفت به این
مکان که رسیدی ساکنان آن هیچ مشکلی
ندارند، می توانی از آنها کمک بطلبی.
💫مرد هیجان زده به سمت آدرس رفت،
با تعجب دید آنجا قبرستان است.
💫به راستی تنها مُردگانند که ...