نتایج جستجو "حکیم"

#داستانک
روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و بود.
علت ناراحتی اش را پرسید. شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟
مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چ...
📝' داستانک '
♦️گویند کریمخان عظیم‌‏الجثه بوده است و قوی هیکل، شادخوار و بزم‌آرا. القصه به سبب افراط در می‌گساری و مجلس‏‌آرایی، اعتدال مزاج را از دست می‏‌دهد و ضعف بر وی مستولی می‏‌شود. پس از آن حکیم‏‌باشی را بر بالینش می‏‌خوانند. حکیم امر به تنقیه و اماله می‏‌کند چرا که علت بیماری را خشکی مزاج تشخ...
#داستانک
روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود.
علت ناراحتی اش را پرسید. شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم.
جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟
مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است...
🌷🌷🌷
روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود.
علت ناراحتی اش را پرسید. شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم.
جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟
مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چن...
اسکندر مقدونی، دیوژن حکیم را دید که به دقت به بقایای اسکلت یک انسان نگاه می‌کند، از او سؤال کرد: «دنبال چه می‌گردی؟» دیوژن گفت: «دنبال چیزی می‌گردم که پیدایش نمی‌کنم و آن عبارت است از: «فرق موجود بین استخوانهای پدرت و استخوانهای بردگانِ پدرت!»
#داستانک
🌹
🔘 داستان کوتاه
جوانی به حکیمی گفت: وقتی همسرم را انتخاب کردم، در نظرم طوری بود که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده است. وقتی نامزد شدیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند. وقتی ازدواج کردیم، خیلی‌ها را از او زیباتر یافتم. چند سالی را که را با هم زندگی کردیم، دریافتم که همه زن‌ها از همسرم بهتر...
#داستان_کوتاه_پند_آموز 📝
پادشاهی به همراه غلامش سوار کشتی شدند.🚢
غلام که هرگز دریا را ندیده بود،شروع به گریه و زاری کرد و همچنان می ترسید.
هر کاری می کردند آرام نمی شد و پادشاه نمی دانست که باید چکار کند.
حکیمی در کشتی بود،به پادشاه گفت اگر اجازه بدهی من آرامش میکنم و پادشاه قبول کرد.
حکیم گفت ...
#داستان_کوتاه_پند_آموز 📝
پادشاهی به همراه غلامش سوار کشتی شدند.🚢
غلام که هرگز دریا را ندیده بود،شروع به گریه و زاری کرد و همچنان می ترسید.
هر کاری می کردند آرام نمی شد و پادشاه نمی دانست که باید چکار کند.
حکیمی در کشتی بود،به پادشاه گفت اگر اجازه بدهی من آرامش میکنم و پادشاه قبول کرد.
حکیم گفت ...
💕 داستان کوتاه
'شایعه'
زنی در مورد 'همسایه اش' شایعات زیادی ساخت و شروع به 'پراکندن' آن کرد.
بعد از مدت کمی همه 'اطرافیان' آن همسایه از آن شایعات 'باخبر' شدند.
شخصی که برایش شایعه ساخته بود به شدت از این کار 'صدمه' دید و دچار 'مشکلات زیادی' شد.
بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخته ...
🌹
🔘 داستان کوتاه
جوانی به حکیمی گفت: وقتی همسرم را انتخاب کردم، در نظرم طوری بود که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده است. وقتی نامزد شدیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند. وقتی ازدواج کردیم، خیلی‌ها را از او زیباتر یافتم. چند سالی را که را با هم زندگی کردیم، دریافتم که همه زن‌ها از همسرم بهتر...
🌹
🔘 داستان کوتاه
جوانی به حکیمی گفت: وقتی همسرم را انتخاب کردم، در نظرم طوری بود که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده است. وقتی نامزد شدیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند. وقتی ازدواج کردیم، خیلی‌ها را از او زیباتر یافتم. چند سالی را که را با هم زندگی کردیم، دریافتم که همه زن‌ها از همسرم بهتر...
اطلاعات بیشتر
@towardinside
پسرکِ بیمار را با دردی لاعلاج به تشخيص حکیم بابانگیدا، از جمع خانواده جدا کردند. او را گذاشتند در یک چهاردیواری پشت محفظه‌ی رختخواب. همان‌جا بماند تا از دنیا برود.
هشت بچه دیگر خانواده‌ی آکپابیو بعضی شان در حال تیز کردن نیزه، کوچکترها مشغول بازی در فضای محصور دهکده، و دختران در تكاپوى کمک به مادر، در حال پخت و پز.
پدر، خيره به روبرو و خشمگین، نشسته بر صندلی، ناگهان فریاد ‌زد و دوباره راه افتاد سمت چادر حکیم.
حکیم حال پدر را مى‌فهميد، گفت چاره، خوردن جگر تازه‌ی گربه‌ی جنگل است. پدر به سرعت عزم جزم كرد براى رفتن. حکیم لحظه‌اى او را نگه داشت و گفت كه مایل است داستانی برای او تعریف کند:
فیلِ ماده‌ی گروه فیل‌های بزرگ، در حال مهاجرت فصلی، زایمان می‌کند. توله فیل قادر به راه رفتن نیست. حتی با حمایتِ مداومِ خرطوم مادر. گروه، مدتی متوقف می‌شود. اما دوباره راه می‌افتند. توله می‌مانَد، و طعمه جانوران می‌شود. فیل ماده در حال راه رفتن، سوگواری می‌کند.
حكيم حرفش را اينطور به پايان رساند:
این یک سیر طبیعی است!
پدر امّا تمرّد كرد و به سمت جنگل دويد.
علی اشکان نژاد
دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپيما امدند،
زمانی که خلبان‌ها وارد هواپیما شدند
زمزمه‌های توام با ترس وخنده درمیان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام كند دوربین مخفی بوده است.
اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شر...
داستان کوتاه 🍒🌸🍒
جوانی به حکیمی گفت: «وقتی همسرم را انتخاب کردم، در نظرم طوری بود که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده است. وقتی نامزد شدیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند. وقتی ازدواج کردیم، خیلی‌ها را از او زیباتر یافتم. چند سالی را که را با هم زندگی کردیم، دریافتم که همه زن‌ها از همسرم بهترا...
#⃣ داستان کوتاه امشب #⃣
حکیم بزرگ ژاپنی روی شن ها نشسته
و در حال استراحت بود...
مردی به او نزدیک شد و گفت:
مرا به شاگردی بپذیر!
حکیم با انگشت خطی راست
بر روی شن کشید و گفت: کوتاهش کن!
مرد با کف دست نصف خط را پاک کرد.
حکیم گفت: برو یک سال بعد بیا!
یک سال بعد باز حکیم خطی کشید و گفت: کوتاهش کن!
مر...
‍ ‍ 🍃🍂داستانک🍂🍃
🌸✨حکیم ژاپنی در ساحلی روی شنها نشسته و در حال مراقبه بود. مردی به او نزدیک شد و گفت مرا به شاگردی بپذیر!
حکیم نگاه عمیقی به او کرد و سپس با انگشت خود خط راستی روی شنها کشید و گفت: کوتاهش کن!
مرد با کف دست مقداری از خط را پاک کرد. حکیم نپذیرفت و به او گفت برو و سال بعد دوباره همینجا ...
#داستانک
شخصی نزد حکیمی آمد و گنده گوزی کرد که علم غیب میداند و از حکیم خواست تا با او مناظره کند!
حکیم بدون هیچ مقدمه ای یه ترامادول 100 انداخت بالا و شخص رو دمر کرد و کـیرو تا خایه بهش جا کرد و دو سه کمر کفتاری گاییدش!
مریدان گفتند: ای حکیم سبب این گایش چیست؟!
حکیم در حین تلمبه زدن گفت: چطور ع...
🌸 #داستانک / #آلو_خشک
🔹ﺯﻧﯽ ﺑﺎ ﺻﻮﺭتی ﮐﺒﻮﺩ به نزد حکیمی رفت.
حکیم: تو را چه ﺷﺪﻩ است؟
ﺯﻥ: حکیم! ﻫﺮ گاه شویَم به خانه درآید، ﻣرا به باد کتک گیرد و تمام تنم را سیاه و کبود کند.
حکیم: آیا در مطبخ خود #آلو_خشکِ #برکت داری؟
زن: آری حکیم.
حکیم: زین پس ﻫﺮ گاه ﺷﻮیَت به خاﻧﻪ درآید بی درنگ آلویی ﺑﺮﺩﺍﺭ و در دها...
داستانک
حکیمی شاگردان خود را برای یک گردش تفریحی به کوهستان برده بود.
بعد از پیاده‌روی طولانی، همه خسته و تشنه در کنار چشمه‌ای نشستند و تصمیم گرفتند؛ استراحت کنند.
حکیم به هر یک از آن‌ها لیوانی داد و از آن‌ها خواست قبل از نوشیدن آب یک مشت نمک درون لیوان بریزند. شاگردان هم این کار را کردند.
ولی ...
📚 #داستانک
مرد متأهلی در مجلسی گفت: زن همانند کفش است که هرگاه مرد اندازه دلخواهش را یافت، می‌تواند آن را عوض کند.
حاضران در مجلس به مرد خردمندی که در میانشان نشسته بود نگریستند و نظرش را در مورد این سخن پرسیدند.
👈 و اینک ببینید پاسخ مرد حکیم را: حرف این مرد کاملا درست است؛ برای مردی که خود را در...
💕 داستان کوتاه
'شایعه'
زنی در مورد 'همسایه اش' شایعات زیادی ساخت و شروع به 'پراکندن' آن کرد.
بعد از مدت کمی همه 'اطرافیان' آن همسایه از آن شایعات 'باخبر' شدند.
شخصی که برایش شایعه ساخته بود به شدت از این کار 'صدمه' دید و دچار 'مشکلات زیادی' شد.
بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخته ...
💕 داستان کوتاه👌👌
'شایعه'
زنی در مورد 'همسایه اش' شایعات زیادی ساخت و شروع به 'پراکندن' آن کرد.
بعد از مدت کمی همه 'اطرافیان' آن همسایه از آن شایعات 'باخبر' شدند.
شخصی که برایش شایعه ساخته بود به شدت از این کار 'صدمه' دید و دچار 'مشکلات زیادی' شد.
بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخت...
💕 داستان کوتاه👌👌
'شایعه'
زنی در مورد 'همسایه اش' شایعات زیادی ساخت و شروع به 'پراکندن' آن کرد.
بعد از مدت کمی همه 'اطرافیان' آن همسایه از آن شایعات 'باخبر' شدند.
شخصی که برایش شایعه ساخته بود به شدت از این کار 'صدمه' دید و دچار 'مشکلات زیادی' شد.
بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخت...
💕 داستان کوتاه
' مراقب سنگریزه ها باشید'
روزی حکیمی در میان کشتزارها قدم می‌زد که با مرد جوان غمگینی روبه‌رو شد.
حکیم گفت: «حیف است در چنین روز زیبایی غمگین باشی.»
مرد جوان نگاهی به دور و اطراف خود انداخت و پاسخ داد: «حیف است!؟ من که متوجه منظورتان نمی‌شوم!»
گرچه چشمان او مناظر طبیعت را می‌دید اما...
📖 #داستانک
💢نحوه شهادت میثم تمار
♦️ابن حجر عقلانی و شیخ مفید و عده‌ای دیگر از مورخان نوشته‌اند:
♦️«حضرت علی (علیه‌السّلام) روزی به میثم گفت: تو بعد از من دستگیر می‌شوی و به دار آویخته خواهی شد. روز سوم از بینی تو خون خواهد آمد و محاسنت از آن خون خضاب خواهد شد.
♦️تو بر در خانه عمرو بن حریث، جزء...
📖 #داستانک
💢نحوه شهادت میثم تمار
♦️ابن حجر عقلانی و شیخ مفید و عده‌ای دیگر از مورخان نوشته‌اند:
♦️«حضرت علی (علیه‌السّلام) روزی به میثم گفت: تو بعد از من دستگیر می‌شوی و به دار آویخته خواهی شد. روز سوم از بینی تو خون خواهد آمد و محاسنت از آن خون خضاب خواهد شد.
♦️تو بر در خانه عمرو بن حریث، جزء...
💕 داستان کوتاه
'شایعه'
زنی در مورد 'همسایه اش' شایعات زیادی ساخت و شروع به 'پراکندن' آن کرد.
بعد از مدت کمی همه 'اطرافیان' آن همسایه از آن شایعات 'باخبر' شدند.
شخصی که برایش شایعه ساخته بود به شدت از این کار 'صدمه' دید و دچار 'مشکلات زیادی' شد.
بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخته ...
💕 داستان کوتاه
'شایعه'
زنی در مورد 'همسایه اش' شایعات زیادی ساخت و شروع به 'پراکندن' آن کرد.
بعد از مدت کمی همه 'اطرافیان' آن همسایه از آن شایعات 'باخبر' شدند.
شخصی که برایش شایعه ساخته بود به شدت از این کار 'صدمه' دید و دچار 'مشکلات زیادی' شد.
بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخته ...
💕 داستان کوتاه👌👌
'شایعه'
زنی در مورد 'همسایه اش' شایعات زیادی ساخت و شروع به 'پراکندن' آن کرد.
بعد از مدت کمی همه 'اطرافیان' آن همسایه از آن شایعات 'باخبر' شدند.
شخصی که برایش شایعه ساخته بود به شدت از این کار 'صدمه' دید و دچار 'مشکلات زیادی' شد.
بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخت...
💕 داستان کوتاه
'شایعه'
زنی در مورد 'همسایه اش' شایعات زیادی ساخت و شروع به 'پراکندن' آن کرد.
بعد از مدت کمی همه 'اطرافیان' آن همسایه از آن شایعات 'باخبر' شدند.
شخصی که برایش شایعه ساخته بود به شدت از این کار 'صدمه' دید و دچار 'مشکلات زیادی' شد.
بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخته ...
💕 داستان کوتاه👌👌
'شایعه'
زنی در مورد 'همسایه اش' شایعات زیادی ساخت و شروع به 'پراکندن' آن کرد.
بعد از مدت کمی همه 'اطرافیان' آن همسایه از آن شایعات 'باخبر' شدند.
شخصی که برایش شایعه ساخته بود به شدت از این کار 'صدمه' دید و دچار 'مشکلات زیادی' شد.
بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخت...
💕 داستان کوتاه👌👌
'شایعه'
زنی در مورد 'همسایه اش' شایعات زیادی ساخت و شروع به 'پراکندن' آن کرد.
بعد از مدت کمی همه 'اطرافیان' آن همسایه از آن شایعات 'باخبر' شدند.
شخصی که برایش شایعه ساخته بود به شدت از این کار 'صدمه' دید و دچار 'مشکلات زیادی' شد.
بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخت...
#⃣ داستان کوتاه امشب #⃣
روزی سقراط حکیم مردی را دید
که خیلی ناراحت و بود.
علت ناراحتی اش را پرسید. شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟
مرد با تعجب گفت: خ...
💕 داستان کوتاه👌👌
'شایعه'
زنی در مورد 'همسایه اش' شایعات زیادی ساخت و شروع به 'پراکندن' آن کرد.
بعد از مدت کمی همه 'اطرافیان' آن همسایه از آن شایعات 'باخبر' شدند.
شخصی که برایش شایعه ساخته بود به شدت از این کار 'صدمه' دید و دچار 'مشکلات زیادی' شد.
بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخت...
💕 داستان کوتاه👌👌
'شایعه'
زنی در مورد 'همسایه اش' شایعات زیادی ساخت و شروع به 'پراکندن' آن کرد.
بعد از مدت کمی همه 'اطرافیان' آن همسایه از آن شایعات 'باخبر' شدند.
شخصی که برایش شایعه ساخته بود به شدت از این کار 'صدمه' دید و دچار 'مشکلات زیادی' شد.
بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخت...
💕 داستان کوتاه👌👌
'شایعه'
زنی در مورد 'همسایه اش' شایعات زیادی ساخت و شروع به 'پراکندن' آن کرد.
بعد از مدت کمی همه 'اطرافیان' آن همسایه از آن شایعات 'باخبر' شدند.
شخصی که برایش شایعه ساخته بود به شدت از این کار 'صدمه' دید و دچار 'مشکلات زیادی' شد.
بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخت...
💕 داستان کوتاه👌👌
'شایعه'
زنی در مورد 'همسایه اش' شایعات زیادی ساخت و شروع به 'پراکندن' آن کرد.
بعد از مدت کمی همه 'اطرافیان' آن همسایه از آن شایعات 'باخبر' شدند.
شخصی که برایش شایعه ساخته بود به شدت از این کار 'صدمه' دید و دچار 'مشکلات زیادی' شد.
بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخت...
💕 داستان کوتاه👌👌
'شایعه'
زنی در مورد 'همسایه اش' شایعات زیادی ساخت و شروع به 'پراکندن' آن کرد.
بعد از مدت کمی همه 'اطرافیان' آن همسایه از آن شایعات 'باخبر' شدند.
شخصی که برایش شایعه ساخته بود به شدت از این کار 'صدمه' دید و دچار 'مشکلات زیادی' شد.
بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخت...
💕 داستان کوتاه👌👌
'شایعه'
زنی در مورد 'همسایه اش' شایعات زیادی ساخت و شروع به 'پراکندن' آن کرد.
بعد از مدت کمی همه 'اطرافیان' آن همسایه از آن شایعات 'باخبر' شدند.
شخصی که برایش شایعه ساخته بود به شدت از این کار 'صدمه' دید و دچار 'مشکلات زیادی' شد.
بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخت...
💕 داستان کوتاه👌👌
'شایعه'
زنی در مورد 'همسایه اش' شایعات زیادی ساخت و شروع به 'پراکندن' آن کرد.
بعد از مدت کمی همه 'اطرافیان' آن همسایه از آن شایعات 'باخبر' شدند.
شخصی که برایش شایعه ساخته بود به شدت از این کار 'صدمه' دید و دچار 'مشکلات زیادی' شد.
بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخت...