نتایج جستجو "حسین"

📗 این مطلب، جزء آخرین مصاحبه هام با روزنامه دوست داشتنی 'فرصت امروز' بود.
'نقد تبلیغات دورتو'
از اون زمان خیلی گذشته بنابراین توصیه ام برای خوندن این مصاحبه، نقد تبلیغ دورتو نیست.
بلکه معرفی یک چارچوب نقد با عنوان 'تبلیغ تلویزیونی همانند داستانک' هست که توسط دکتر حسین پاینده ارائه شده است و در ا...
بسم الله الرحمن الرحیم
🔸داستان کوتاه🔸📚
🌸از مهربانی امام حسین ع 🌸
روزی ، امام حسین ع در حال عبور از کوچه های شهر مدینه بودند که ناگهان تعدادی کودک فقیر به امام نزدیک شده و بعد از سلام به امام ع گفتند: یا امام حسین ع لطفا سر سفره ما بیایید و از غذای ما میل کنید❤️
امام حسین ع برای خوشحالی کودکان ؛ از ...
📚داستانڪ📚:
✅یکی از مهترین پیامهای فراموش شده عاشورا
شب عاشورا #امام_حسین_ع به یارانش فرمود:
هر کس از شما حق الناسی به گردن دارد برود و آن حق را ادا کند که خداوند شهادتش را نمی پذیرد.
او به جهانیان فهماند که حتی شهید شدن در راه خدا در کربلا بالاتر از رعایت حق الناس نیست.
در عجبم از کسانی که هزارا...
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه
** توبه مقبول **
حر بن یزید ریاحی مردی شجاع و نیرومند است، اولین بار که عبیداللَّه بن زیاد حاکم کوفه می خواهد هزار سوار برای مقابله با حسین بن علی (ع) بفرستد او را به فرماندهی این گروه انتخاب می کند. اینک حر آماده شده است تا با حسین (ع) بجنگد، صحنه ای عجیب تماشایی ا...
‍ ‍ 📖 #داستانک
💢گریه معصومین بر سیدالشهداء (5)
🔳گریه حضرت علی (ع)
▪️ابن عباس می گوید: در رکاب امیرالمؤمنین(ع) بودم زمانیکه به صفین تشریف می بردند،
▪️وقتی که به نینوا رسیدیم، نزدیک شط فرات، با صدای بلند فرمود: آیا این مکان را می شناسی؟
عرضکردم: خیر نمی شناسم!
▪️فرمود: اگر می شناختی مثل من، ا...
‍ ‍ 📖 #داستانک
💢گریه معصومین بر سیدالشهداء (5)
🔳گریه حضرت علی (ع)
▪️ابن عباس می گوید: در رکاب امیرالمؤمنین(ع) بودم زمانیکه به صفین تشریف می بردند،
▪️وقتی که به نینوا رسیدیم، نزدیک شط فرات، با صدای بلند فرمود: آیا این مکان را می شناسی؟
عرضکردم: خیر نمی شناسم!
▪️فرمود: اگر می شناختی مثل من، ا...
📚 #داستانک
#آموزنده
👈 توبه مقبول
حر بن یزید ریاحی مردی شجاع و نیرومند است، اولین بار که عبیداللَّه بن زیاد حاکم کوفه می خواهد هزار سوار برای مقابله با حسین بن علی (ع) بفرستد او را به فرماندهی این گروه انتخاب می کند. اینک حر آماده شده است تا با حسین (ع) بجنگد، صحنه ای عجیب تماشایی است گوشها م...
▪️ #داستانک
🏴 راضی بودن به رضای خدا
پسری از امام حسین (علیه السلام) درگذشت، اما اندوهی در او دیده نشد. از این رو، ایشان مورد عتاب قرار گرفت. امام فرمود ما خاندانی هستیم که از خدای می طلبیم و به ما عطا می کند، اما اگر چیزی بخواهد که او دوست دارد و ما آن را خوش نداریم رضایت می دهیم.
منبع: مقتل الحس...
▪️ #داستانک
🏴 راضی بودن به رضای خدا
پسری از امام حسین (علیه السلام) درگذشت، اما اندوهی در او دیده نشد. از این رو، ایشان مورد عتاب قرار گرفت. امام فرمود ما خاندانی هستیم که از خدای می طلبیم و به ما عطا می کند، اما اگر چیزی بخواهد که او دوست دارد و ما آن را خوش نداریم رضایت می دهیم.
منبع: مقتل الحس...
محاسن زاویه ی دید اول شخص:
الف: در روایت داستان توسط شخصیت اصلی (اول شخص فاعلی) پذیرش حوادث و اتفاقها حتی اگر نادر و خرق عادت باشند توسط خواننده راحت تر است. چون خود فرد راوی در حوادث نقش دارد. مثلا داستان سریالهای کارتونی محبوب کودکی های بسیاری از ما «خانواده ی دکتر ارنست» یا «جزیره ی اسرار آمیز».
...
💠 #غلام_سیاه_امام_حسین(ع)✨
🔸تو #آمریکا مراسم روضه بود ...
شب اول یه #سیاه_پوست هم اومد مراسم ...
🔹براش ی مترجم گذاشتیم ...
شبای بعد همین جور هی تعداد سیاه پوست ها زیاد میشد تا مجبور شدیم
یه جای دیگه رو هم برا مراسم بگیریم
🔸شب آخر 150 تا سیاه پوست گفتن که میخوان #شیعه بشن!
🔹پرسیدم برا چی می...
داستان کوتاه پندآموز
🍃 پیرمردی بود که پس از پایان هر روزش از درد و ازسختیهایش مینالید،،،
دوستی، از او پرسید: این همه درد چیست که از آن رنجوری،،؟؟
🍃پیرمرد گفت: دو باز شکاری دارم، که
باید آنها را رام کنم، دو تا خرگوش هم دارم که باید مواظب باشم، بیرون نروند،
🍃 دوتا عقاب هم دارم که بایدآنهارا
هدایت و ...
‍ سه‌شنبه روز به تاریخ بیست شهریور هزار و سیصد و نود و هفت، رونمایی جه کتاب (علی عمو چنین گفت و سال‌های آغاز داستان کوتاه) جه شاعر عزیز جناب #رحیم_چراغی با سخنرانی دکتر معصومه غیوری، حسین رسول زاده و اجرای دکتر بهرام علیزاده، خانه فرهنگ گیلان مئن به انجام برسه.
@gilaki_binvishte
‍ سه‌شنبه روز به تاریخ بیست شهریور هزار و سیصد و نود و هفت، رونمایی جه کتاب (علی عمو چنین گفت و سال‌های آغاز داستان کوتاه) جه شاعر عزیز جناب #رحیم_چراغی با سخنرانی دکتر معصومه غیوری، حسین رسول زاده و اجرای دکتر بهرام علیزاده، خانه فرهنگ گیلان مئن به انجام برسه.
@gilaki_binvishte
🍃🌷🍃🌷
🌷🍃🌷
🍃🌷
🌷
🍃داستان_كوتاه
💢نامردی بسیار پست از سپاه ابن سعد
در حاليكه گریه هم می کرد
گوشواره فاطمه دختر سیدالشهداءرا
ازگوش او کشید تا به غارت ببرد......
دختر امام حسین علیه‌السلام
در حالیکه گریه میکرد پرسید:
💢تو چرا گریه می کنی نامرد؟!!
آن نامرد گفت:
گریه می کنم چون
اموال دختر رسول خدا ...
💠 #غلام_سیاه_امام_حسین(ع)✨
🔸تو #آمریکا مراسم روضه بود ...
شب اول یه #سیاه_پوست هم اومد مراسم ...
🔹براش ی مترجم گذاشتیم ...
شبای بعد همین جور هی تعداد سیاه پوست ها زیاد میشد تا مجبور شدیم
یه جای دیگه رو هم برا مراسم بگیریم
🔸شب آخر 150 تا سیاه پوست گفتن که میخوان #شیعه بشن!
🔹پرسیدم برا چی می...
📚 داستان کوتاه
📚📚📚📚📚📚📚📚📚
'سقا'
دخترک از میان جمعیتی که گریه کنان شاهد اجرای تعزیه اند رد می شود. عروسک و قمقمه اش را محکم زیربغل می گیرد.
شمر با هیبتی خشن همان طور که دور امام حسین می چرخد و نعره می زند ، از گوشه چشم دخترک را می پاید.
او با قدم های کوچکش از پله های سکوی تعزیه بالا می رود،از م...
💠داستانک:
🔹شب اول محرم بود. شیخ حسن رفته بود به یکی از دهات اطراف همدان برای روضه خوانی، هنگام برگشت قدری دیر کرده بود و درب دروازه شهر را بسته بودند. نه امکان برگشت به ده را داشت و نه صبر بر پشت دروازه، در زد، متوجه شد علی گندابی در حال مستی قداره بسته پشت در مشغول داد و فریاد است. چاره ای نبود، م...
کوپه ی شماره ی پنج
مریم بدر رجایی
داستانک
ساعتِ روی کمدِ کوچک کنار تخت، دوازده شب را نشان می داد.آسمان خاکستری با ابرهای تیره وسایه هایی در شهر، نمایان شده بود.تلفن زنگ خورد .آرامش وسکوت خانه را شکست .
چه کسی می توانست باشد ، حتما یک آشنا بود؟ به نظرم از بدشگون ترین صداها، صدای زنگ تلفن است،من ...
📚 #داستانک
👈 گریه پیغمبر
چون روز هفتم تولد حضرت سیدالشهداء (ع) شد، حضرت رسول (ص) تشریف آوردند و فرمودند: فرزندم را نزدم بیاور. قنداقه حضرت را به دست حضرت رسول(ص)دادند و حضرت گوسفند سیاه و سفیدی برای امام عقیقه کرد و یک رانش را بقابله داد و سر مبارک حضرت حسین (ع) را تراشید و به وزن موی حضرتش نقره تص...
💠 #غلام_سیاه_امام_حسین(ع)✨
🔸تو #آمریکا مراسم روضه بود ...
شب اول یه #سیاه_پوست هم اومد مراسم ...
🔹براش ی مترجم گذاشتیم ...
شبای بعد همین جور هی تعداد سیاه پوست ها زیاد میشد تا مجبور شدیم
یه جای دیگه رو هم برا مراسم بگیریم
🔸شب آخر 150 تا سیاه پوست گفتن که میخوان #شیعه بشن!
🔹پرسیدم برا چی می...
💠داستانک:
🔹شب اول محرم بود. شیخ حسن رفته بود به یکی از دهات اطراف همدان برای روضه خوانی، هنگام برگشت قدری دیر کرده بود و درب دروازه شهر را بسته بودند. نه امکان برگشت به ده را داشت و نه صبر بر پشت دروازه، در زد، متوجه شد علی گندابی در حال مستی قداره بسته پشت در مشغول داد و فریاد است. چاره ای نبود، م...
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه
** وجدان **
غزالی در احیاء العلوم می نویسد: آقایی به طرف حسابش نوشت که: نی های شکر را سرما زده است. از این جهت امسال زمینه برای خرید شکر فراوان است؛ و یقین داشته باش که شکر گران خواهد شد. این نامه به دست این تاجر رسید. افتاد در بازار کوفه شکر فراوانی خرید و انبار...
💞💞 @bombanrji💞💞
🔘 داستان کوتاه
هیچوقت یادم نمیره...
ده - یازده سالم که بود تو بازی با بچه های فامیل پام گیر کرد به پای یکیشون و افتادم... ساق پای راستم خورد به لبه ی آجر و زخم شد... بدجور زخم شد... خیلی درد کشیدم...خیلی طول کشید تا کم کم جای اون زخم یکم بهتر شد و کمتر اذیتم کرد... اون روزا فقط یه د...
🍃🖤🍃داستانک شبانه_ واقعی🍃🖤🍃
ساربان، انگشت و انگشتری..
🔴 روزى در مراسم حجّ زنى چون دیگر مسلمان‌ها مشغول طواف کردن بود،
در حالتى که دستش از آستین لباسش بیرون و نمایان بود، که ناگاه مرد بوالهوسى که او نیز مشغول طواف بود چشمش به آن زن افتاد و دید که دستش نمایان است، نزدیک او آمد و دست خود را بر روى ...
#داستان_کوتاه_شب 📚
پنج سالم بود ... آن روز ها وقتی می خواستند کودکی را بترسانند از غول و دیو و بچه دزد می گفتند ، هیچکس از گم شدن حرف نمی زد شاید چون هیچ کدام در کودکی گم نشده بودند تا بفهمند ترس واقعی یعنی چی ... اما من تجربه اش کردم ، وسط یک بازار شلوغ لحظه ای حواسم پرت شد ... نتیجه ی این حواس پر...
| #قائمانه | #داستانک | #حسینیه |
📢 امام عصـر عج گفت
#به‌کربلابروید...
👳🏻مردی بود بنام سرور
که از کودکی گنگ بود و قدرت سخن گفتن نداشت.
به مرز سیزده یا چهارده سالگی رسیده بود که پدرش دست او را گرفت و نزد سومین #نایب_خاص، جناب حسین بن روح آورد👬
و از او درخواست کرد که از حضرت مهدی علیه السلام💚تقا...
🍃🖤🍃داستانک شبانه_ واقعی🍃🖤🍃
ساربان، انگشت و انگشتری..
🔴 روزى در مراسم حجّ زنى چون دیگر مسلمان‌ها مشغول طواف کردن بود،
در حالتى که دستش از آستین لباسش بیرون و نمایان بود، که ناگاه مرد بوالهوسى که او نیز مشغول طواف بود چشمش به آن زن افتاد و دید که دستش نمایان است، نزدیک او آمد و دست خود را بر روى ...
🔘 داستان کوتاه🌸🌸🌸🌸🌸
فرعون_و_شیطان
فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی، پس این خوشه را تبدیل به طلا کن. فرعون یک روز از او فرصت گرفت… شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی...
#داستانک
🌞 #تشرفات
💢 سؤال سید بحرالعلوم و جواب امام زمان (عج)
♦️علامه سید بحر العلوم در راه سامرا به این فکر می‌کرد که چطور گریه بر سید الشهداء(ع) باعث آمرزش گناهان می‌شود؟
♦️همان وقت متوجه شد که شخص عربی، سوار بر اسب به او رسید و سلام کرد
♦️بعد پرسید : 'جناب سید درباره چه چیز به فکر فرو رفته...
🍃🖤🍃داستانک واقعی🍃🖤🍃
#هدیه_امام_حسین_به_امیرکبیر
✅ آیت الله اراکی:
شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت پرسیدم چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟
با لبخند گفت: خیر
سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟
گفت: نه
با تعجب پرسیدم: پس راز این مقام چیست؟
جواب داد: ه...
📚 #داستانک
👈 گریه پیغمبر
چون روز هفتم تولد حضرت سیدالشهداء (ع) شد، حضرت رسول (ص) تشریف آوردند و فرمودند: فرزندم را نزدم بیاور. قنداقه حضرت را به دست حضرت رسول(ص)دادند و حضرت گوسفند سیاه و سفیدی برای امام عقیقه کرد و یک رانش را بقابله داد و سر مبارک حضرت حسین (ع) را تراشید و به وزن موی حضرتش نقره تص...
📚 #داستانک
👈 گریه پیغمبر
چون روز هفتم تولد حضرت سیدالشهداء (ع) شد، حضرت رسول (ص) تشریف آوردند و فرمودند: فرزندم را نزدم بیاور. قنداقه حضرت را به دست حضرت رسول(ص)دادند و حضرت گوسفند سیاه و سفیدی برای امام عقیقه کرد و یک رانش را بقابله داد و سر مبارک حضرت حسین (ع) را تراشید و به وزن موی حضرتش نقره تص...
📚داستان کوتاه 📚
👌در قدیم یک فردی بود در همدان به نام ' اصغر آواره '
🍃اصغر آقا کارش مطربی بود و در عروسیها و مجالس بزرگان شهر مجلس گرم کنی میکرد و اینقدر کارش درست بود که همه شهر او را میشناختند...
🌿و چون کسی را نداشت و بیکس بود بهش می گفتند اصغر آواره!
انقلاب که شد وضع کارش کساد شد و دیگه کارش ای...
💠داستانک:
🔹شب اول محرم بود. شیخ حسن رفته بود به یکی از دهات اطراف همدان برای روضه خوانی، هنگام برگشت قدری دیر کرده بود و درب دروازه شهر را بسته بودند. نه امکان برگشت به ده را داشت و نه صبر بر پشت دروازه، در زد، متوجه شد علی گندابی در حال مستی قداره بسته پشت در مشغول داد و فریاد است. چاره ای نبود، م...
| #قائمانه | #داستانک | #حسینیه |
📢 امام عصـر عج گفت
#به‌کربلابروید...
👳🏻مردی بود بنام سرور
که از کودکی گنگ بود و قدرت سخن گفتن نداشت.
به مرز سیزده یا چهارده سالگی رسیده بود که پدرش دست او را گرفت و نزد سومین #نایب_خاص، جناب حسین بن روح آورد👬
و از او درخواست کرد که از حضرت مهدی علیه السلام💚تقا...
| #قائمانه | #داستانک | #حسینیه |
📢 امام عصـر عج گفت
#به‌کربلابروید...
👳🏻مردی بود بنام سرور
که از کودکی گنگ بود و قدرت سخن گفتن نداشت.
به مرز سیزده یا چهارده سالگی رسیده بود که پدرش دست او را گرفت و نزد سومین #نایب_خاص، جناب حسین بن روح آورد👬
و از او درخواست کرد که از حضرت مهدی علیه السلام💚تقا...
وخدایی که در این نزدیکی است ...!
👌 داستان کوتاه پند آموز
💭 مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها به موضوع «خدا» رسیدند؛
آرایشگر گفت: “من باور نمی‌کنم خدا وجود داشته باشد.”
مشتری پرسید: “چرا؟”
آرایشگر گفت: “کافی است به خیابان بروی تا ببینی چر...
حضرت مولوی در خصوص امام حسین :
چونکه ایشان خسرو دین بوده‌اند
وقت شادی شد چو بشکستند بند
روز ملکست و گش و شاهنشهی
گر تو یک ذره ازیشان آگهی
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان
زانک بد مرگیست این خواب گران
بر دل و دین خرابت نوحه کن
که نمی‌بیند جز این خاک کهن
صبح آدینه شما بخیر
اطلاعات بیشتر
💠داستانک:
🔹شب اول محرم بود. شیخ حسن رفته بود به یکی از دهات اطراف همدان برای روضه خوانی، هنگام برگشت قدری دیر کرده بود و درب دروازه شهر را بسته بودند. نه امکان برگشت به ده را داشت و نه صبر بر پشت دروازه، در زد، متوجه شد علی گندابی در حال مستی قداره بسته پشت در مشغول داد و فریاد است. چاره ای نبود، م...