نتایج جستجو "حرمت"

‍ #داستانک
دو برادر مادر پیر و بيماري داشتند .
با خود قرار گذاشتند که يکي خدمت خدا کند و ديگري در خدمت مادر باشد يکي به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و ديگري در خانه ماند و به پرستاري مادر مشغول شد .
چندي نگذشت برادر صومعه نشين مشهور عام و خاص شد و به خود غره شد که خدمت من ارزشمندتر از خدمت برادرم...
#داستانک
#برداشت_آزاد_از_عکس
#بزه_فقر_خوبی_بدی
خوب بعضی آدمها حس ششم دارن، مثله من... گاهی وقتی حرفی از سر دل میزنم که حقیقتیه... وهمه دارن قایمش میکنن .این یه حُسنه یا یه عیب؟ الله اعلم !؟!منم اینطوری آفریده!
مثلا تابستون پارسال وقتی باعمه ی ی همسرم رفته بودیم باغشون تا آومد درد دل کنه که خاله ...
نياز اضطراری كودكان ديده شدن است.
براي همين كودكان دست به كارهای عجيب، غريب ميزنند و حتی حاضرند كتك بخورند اما ديده شوند.
كودكان نامرئی تبديل به كودكانی خجالتی با حرمت نفس بسيار پايين ميشوند.
دستیار شخصی تربیت فرزندتان هستیم👇👇😊
اطلاعات بیشتر
جناب استاد منصور دولتی گرانسنگ ادام الله عزتک! درود بر شما و دیگر همشهریان والاارج !
داستانک حضرتعالی در مطالعه افتاد و شورِ وطن دوستی را در نهادم بیش به پا کرد ! اینبار هم همچون مرّت پیشین که دیده در مطالعه ی آن گماشتم به همان ژرفا اثرگذار بود ؛ واقعیت اینست که موی بر تن آدمی فرا میایستد !و این نشا...
داستانک:
مولانا و مردِ حلوائی:
می‌گویند مولانا در آغاز کار مردی فقیه و مدرّس بود، طلّاب قونیه در مجلس درس او حاضر می‌شدند و به کسب علم و دانش می‌پرداختند. یک روز مردی حلوائی که طبقی حلوا بر سر داشت وارد مدرسه شد، او حلوا را به قطعاتی بریده بود و هر قطعه را به یک فلس می‌فروخت. شیخ گفت طبق پیش آر، حل...
.
زندگى مثل يک كامواست
از دستت كه در برود، مى شود
كلاف سر در گم،گره مى خورد، میپيچد به هم، گره گره مى شود،بعد بايد صبورى كنى، گره را به وقتش با حوصله وا كنى
زياد كه كلنجار بروى، گره بزرگتر مى شود، کورتر مى شود
يک جايى ديگر كارى نمى شود كرد، بايد سر و ته كلاف را بريد
يک گره ى ظريف و كوچک زد، بعد آن گ...
🌺🌺🌺🌺🌺
🌸🌸🌸🌸
🌺🌺🌺
🌸🌸
🌺
#داستان_کوتاه
#داستانک
دو برادر مادر پیر و بيماري داشتند .
با خود قرار گذاشتند که يکي خدمت خدا کند و ديگري در خدمت مادر باشد يکي به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و ديگري در خانه ماند و به پرستاري مادر مشغول شد .
چندي نگذشت برادر صومعه نشين مشهور عام و خاص شد و به خود غره شد که ...
هر کسی شاید یه آهنگ داشته باشه که مدت‌هاست نمی‌توونه اونو گوش بده!
یه آهنگ که گذشته رو واست تداعی می کنه و دلت نمیاد اونو پاک کنی، میذاری اون گوشه کنارها بمونه...
گاهی آهنگ ها لبریز از خاطره میشن و حرمت پیدا می کنن...
مثل بعضی از آدم ها، درسته که شاید دیگه نتونی اونا رو ببینی و باهاشون حرف بزنی اما ...
🌺🌺🌺🌺🌺
🌸🌸🌸🌸
🌺🌺🌺
🌸🌸
🌺
#داستان_کوتاه
#داستانک
دو برادر مادر پیر و بيماري داشتند .
با خود قرار گذاشتند که يکي خدمت خدا کند و ديگري در خدمت مادر باشد يکي به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و ديگري در خانه ماند و به پرستاري مادر مشغول شد .
چندي نگذشت برادر صومعه نشين مشهور عام و خاص شد و به خود غره شد که ...
🌺🌺🌺🌺🌺
🌸🌸🌸🌸
🌺🌺🌺
🌸🌸
🌺
#داستان_کوتاه
#داستانک
دو برادر مادر پیر و بيماري داشتند .
با خود قرار گذاشتند که يکي خدمت خدا کند و ديگري در خدمت مادر باشد يکي به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و ديگري در خانه ماند و به پرستاري مادر مشغول شد .
چندي نگذشت برادر صومعه نشين مشهور عام و خاص شد و به خود غره شد که ...
معنای دوم عشق
@hekayatvadastan
روزی یکی از خانه های دهکده آتش گرفته بود. زن جوانی همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شیوانا و بقیه اهالی برای کمک و خاموش کردن آتش به سوی خانه شتافتند. وقتی به کلبه در حال سوختن رسیدند و جمعیت برای خاموش کردن آتش به جستجوی آب و خاک برخاستند شیوانا متوجه ج...
🌺🌺🌺🌺🌺
🌸🌸🌸🌸
🌺🌺🌺
🌸🌸
🌺
#داستان_کوتاه
#داستانک
دو برادر مادر پیر و بيماري داشتند .
با خود قرار گذاشتند که يکي خدمت خدا کند و ديگري در خدمت مادر باشد يکي به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و ديگري در خانه ماند و به پرستاري مادر مشغول شد .
چندي نگذشت برادر صومعه نشين مشهور عام و خاص شد و به خود غره شد که ...
🌺🌺🌺🌺🌺
🌸🌸🌸🌸
🌺🌺🌺
🌸🌸
🌺
#داستان_کوتاه
#داستانک
دو برادر مادر پیر و بيماري داشتند .
با خود قرار گذاشتند که يکي خدمت خدا کند و ديگري در خدمت مادر باشد يکي به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و ديگري در خانه ماند و به پرستاري مادر مشغول شد .
چندي نگذشت برادر صومعه نشين مشهور عام و خاص شد و به خود غره شد که ...
📖 #داستانک
🌺 نمونه هایی از کرامت کریم اهل بیت علیه السلام
♦️امام حسن علیه السلام میفرمایند:
قِیلَ فَمَا الْکَرَمُ قَالَ الِابْتِدَاءُ بِالْعَطِیَّهِ قَبْلَ الْمَسْأَلَهِ وَ إِطْعَامُ الطَّعَامِ فِی الْمَحْلِ قِیلَ فَمَا الدَّنِیئَهُ قَالَ النَّظَرُ فِی الْیَسِیرِ وَ مَنْعُ الْحَقِیر
♦️از امام مج...
#داستانک
گیتارشکسته
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿
چند وقت پيش داشتم توي خيابون از جلوي يك آموزشگاه هنري رد ميشدم كه چشمم به يكي از دوستانم افتاد كه پشت فرمون ماشينش كه جلوي اموزشگاه پارك بود نشسته بود و سخت تو فكر بود خيلي تو خودش بود گويا در رويايي عميق فرو رفته بود جلو رفتم و ارام به شيشه سمت مسافر جلو زدم به خودش امد...
✳️ داستانک
دو برادر ، مادر پیر و بيماری داشتند ..!!
با خود قرار گذاشتند که يکی خدمت خدا کند و ديگری در خدمت مادر باشد ..!!
يکي به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و ديگری در خانه ماند و به پرستاری مادر مشغول شد ..!!
چندی نگذشت برادر صومعه نشين مشهور عام و خاص شد و به خود غره شد که :
خدمت من ارزشمندتر...
#داستانک
دو برادر ، مادر پیر و بيماری داشتند ..!!
با خود قرار گذاشتند که يکی خدمت خدا کند و ديگری در خدمت مادر باشد ..!!
يکي به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و ديگری در خانه ماند و به پرستاری مادر مشغول شد ..!!
چندی نگذشت برادر صومعه نشين مشهور عام و خاص شد و به خود غره شد که :
خدمت من ارزشمندتر ا...
✳️ داستانک
دو برادر ، مادر پیر و بيماری داشتند ..!!
با خود قرار گذاشتند که يکی خدمت خدا کند و ديگری در خدمت مادر باشد ..!!
يکي به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و ديگری در خانه ماند و به پرستاری مادر مشغول شد ..!!
چندی نگذشت برادر صومعه نشين مشهور عام و خاص شد و به خود غره شد که :
خدمت من ارزشمندتر ...
✳️ داستانک
دو برادر ، مادر پیر و بيماری داشتند ..!!
با خود قرار گذاشتند که يکی خدمت خدا کند و ديگری در خدمت مادر باشد ..!!
يکي به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و ديگری در خانه ماند و به پرستاری مادر مشغول شد ..!!
چندی نگذشت برادر صومعه نشين مشهور عام و خاص شد و به خود غره شد که :
خدمت من ارزشمندتر...
✳️ داستانک
دو برادر ، مادر پیر و بيماری داشتند ..!!
با خود قرار گذاشتند که يکی خدمت خدا کند و ديگری در خدمت مادر باشد ..!!
يکي به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و ديگری در خانه ماند و به پرستاری مادر مشغول شد ..!!
چندی نگذشت برادر صومعه نشين مشهور عام و خاص شد و به خود غره شد که :
خدمت من ارزشمندتر...
#داستانک
دو برادر ، مادر پیر و بيماری داشتند ..!!
با خود قرار گذاشتند که يکی خدمت خدا کند و ديگری در خدمت مادر باشد ..!!
يکي به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و ديگری در خانه ماند و به پرستاری مادر مشغول شد ..!!
چندی نگذشت برادر صومعه نشين مشهور عام و خاص شد و به خود غره شد که :
خدمت من ارزشمندتر ا...
***داستان از این لاتی تر...؟؟؟نداریم...!!! عالیـــــــــــــــــه
@naabzze_eshgh
مرگ من بخونید خیلی قشنگه😯😧😖😢▓
'دخترک' تازه ۱۵ سالش شده بود...که همه ی دوستاش اومدن تولدش..همشون با دوست پسراشون چت میکردن....ولی دخترک کسیو نداشت...
دخترک چند ماه بعد به آسونی دلشو به یه پسر باخت...پسری که توی ظاهر دوس...
حس پدرى را درك ميكنم
كه دخترك ش
ساعت ١٠ آمده خانه
نه ميخواهد باور كند
نه ميخواهد دخترك رو در رويش بايستد
به مادر گفته
تشرى بزن ببينم
واكنش دخترك را
مادر نقش پليس بد را ميگيرد
هنوز دهان باز نكرده
توسط دخترك شسته ميشود
پدر نگاهى به هر دو مى اندازد
مادر كنف شده
و
ترس بى حيايى دخترك
كه حرمت ش را بشكند
ا...
🌹 @Haron69
🔘 داستان کوتاه
#عشق_و_نفرت
زن و شوهر جوانی که تازه ازدواج کرده بودند برای تبرک و گرفتن نصیحتی از پیر دانا نزد او رفتند.پیرمرد دانا به حرمت زوج جوان از جا برخاست و آنها را کنار خود نشاند او از مرد پرسید: تو چقدر همسرت را دوست داری ؟
مرد جوان لبخندی زد و گفت: تا سرحد مرگ اورا می پرستم! و ...
📚 داستانک زیبا
دو برادر، مادر پیر و بيماري داشتند.
با خود قرار گذاشتند که يکي خدمت خدا کند و ديگري در خدمت مادر باشد.
يکي به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و ديگري در خانه ماند و به پرستاري مادر مشغول شد. چندي نگذشت برادر صومعه نشين مشهور عام و خاص شد و به خود غره شد که : خدمت من ارزشمندتر از خدمت ب...
#داستان_کوتاه_۸
❤️یھ روز🌤 یه پسره🚶 بود از یه دختره 🙆خیلی خوشش میومد💕 ولی دختره🙅 پا نمیداد ❌خلاصه اونقدر رفت و اومد🚶 که دختره بلاخره باهاش دوس شد👫
بعد از چند روز⚡️⛅️🌤 داشتن تو خیابون🛣 میرفتن👫
یه بچه 👦پولدار💸 با ماشینش🚗 میاد جلو اونا نگه میداره🚗
دختره ماشینو که میبینه🙎
میگه 👄ببین تو 👈خیلی پسر خوبی ه...
📔🌙 داستان کوتاه شب 🌙📔
رفاقت كردن عاشقى كردن نيست كه اگر انتخاب غلطى بود و همه دنيا جمع شدند و همه دليل و بهانه ها را آوردند كه فلانى مناسب تو نيست،
سرت را پايين بيندازى و بگويى:
'اما من دوستش دارم'
وقتى تصميم ميگيريد با كسى رفاقت كنيد،
حتى اگر پشت سرش حرف و حديث و حاشيه هاى بسيارى هست،
حتى اگر بقيه...
📔🌙 داستان کوتاه شب 🌙📔
رفاقت كردن عاشقى كردن نيست كه اگر انتخاب غلطى بود و همه دنيا جمع شدند و همه دليل و بهانه ها را آوردند كه فلانى مناسب تو نيست،
سرت را پايين بيندازى و بگويى:
'اما من دوستش دارم'
وقتى تصميم ميگيريد با كسى رفاقت كنيد،
حتى اگر پشت سرش حرف و حديث و حاشيه هاى بسيارى هست،
حتى اگر بقيه...
🌼 داستانک شب
سعید جلوه گری
........................................................
شب سنگین و سرد بر شانه های زمین افتاده بود . درهای بسته . کوچه های پراز پارس های سگان ولگرد . شهری خاموش .
هر از گاهی برقی می زد و قطره قطره های باران کشن و خشماگین سیلی می زدند به صورت خیابان ... دورتر خانه...
حس پدرى را درك ميكنم
كه دخترك ش
ساعت ١٠ آمده خانه
نه ميخواهد باور كند
نه ميخواهد دخترك رو در رويش بايستد
به مادر گفته
تشرى بزن ببينم
واكنش دخترك را
مادر نقش پليس بد را ميگيرد
هنوز دهان باز نكرده
توسط دخترك شسته ميشود
پدر نگاهى به هر دو مى اندازد
مادر كنف شده
و
ترس بى حيايى دخترك
كه حرمت ش را بشكند
ا...
📌 #داستان_کوتاه_پند_آموز
🔹روزی مرحوم آخوند کاشی مشغول وضوگرفتن بودند، که شخصی باعجله آمد، وضو گرفت و به داخل اتاق رفت و به نماز ایستاد...
🔸با توجه به این که مرحوم کاشی خیلی بادقت وضو می گرفت و همه آداب و ادعیه ی وضو را بجا می آورد؛
قبل از اينكه وضوی آخوند تمام شود، آن شخص نماز ظهر و عصر خود را هم...
👌 داستان کوتاه پند آموز
💭 دو برادر ،مادر پیر وبيماری داشتند ..!! با خود قرار گذاشتند که يکي خدمت خدا کند و ديگري در خدمت مادر باشد ..!!
يکي به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و ديگري در خانه ماند و به پرستاری مادر مشغول شد ..!!
💭 چندی نگذشت برادر صومعه نشين مشهور عام و خاص شد و به خود غره شد که: خد...
👌 داستان کوتاه پند آموز
💭 دو برادر ،مادر پیر وبيماری داشتند ..!! با خود قرار گذاشتند که يکي خدمت خدا کند و ديگري در خدمت مادر باشد ..!!
يکي به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و ديگري در خانه ماند و به پرستاری مادر مشغول شد ..!!
💭 چندی نگذشت برادر صومعه نشين مشهور عام و خاص شد و به خود غره شد که: خد...
👌 داستان کوتاه پند آموز
💭 دو برادر ،مادر پیر وبيماری داشتند ..!! با خود قرار گذاشتند که يکي خدمت خدا کند و ديگري در خدمت مادر باشد ..!!
يکي به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و ديگري در خانه ماند و به پرستاری مادر مشغول شد ..!!
💭 چندی نگذشت برادر صومعه نشين مشهور عام و خاص شد و به خود غره شد که: خد...
‏بالاتر از حرمت نون و نمک، باید حرمت لحظه هایی که باهم بودیم رو نگه داریم و خنده هایی که کنار هم داشتیم !
#داستانک
‌‌╭┅────────┅╮
🦋 @dastanakema 🦋
╰┅────────┅╯
واقعا زیباست👌👌
#داستانک
دو برادر مادر پیر و بيماري داشتند .
با خود قرار گذاشتند که يکي خدمت خدا کند و ديگري در خدمت مادر باشد يکي به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و ديگري در خانه ماند و به پرستاري مادر مشغول شد .
چندي نگذشت برادر صومعه نشين مشهور عام و خاص شد و به خود غره شد که خدمت من ارزشمندتر از...
@manooshab
✍#داستانک واقعا زیباست👌👌
دو برادر مادر پیر و بيماري داشتند .
با خود قرار گذاشتند که يکي خدمت خدا کند و ديگري در خدمت مادر باشد يکي به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و ديگري در خانه ماند و به پرستاري مادر مشغول شد .
چندي نگذشت برادر صومعه نشين مشهور عام و خاص شد و به خود غره شد که خدمت م...
☔️باران میبارد ، به حرمت کداممان نمیدانم
☔️من همین قدرمیدانم ، باران صدای پای اجابت است
☔️خدا با همه جبروتش ، دارد ناز میخرد ،
نیاز کن . .
#امروزتون_قشنگ
🌹🌹
🖊 @dastanakema
#داستانک
داستانک
🌴 دو برادر 🌴
✍دو برادر، مادر پیر و بيماري داشتند ..!!
با خود قرار گذاشتند که يکي خدمت خدا کند و ديگري در
خدمت مادر باشد ..!!
يکي به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و ديگري
در خانه ماند و به پرستاري مادر مشغول شد ..!!
چندي نگذشت برادر صومعه نشين مشهور عام و خاص شد
و به خود غره شد
که شب هنگ...
✍️داستان_کوتاه
👌عشق و نفرت
زن و شوهر جوانی که تازه ازدواج کرده بودند برای تبرک و گرفتن نصیحتی از پیر دانا نزد او رفتند.پیرمرد دانا به حرمت زوج جوان از جا برخاست و آنها را کنار خود نشاند او از مرد پرسید: تو چقدر همسرت را دوست داری ؟
مرد جوان لبخندی زد و گفت: تا سرحد مرگ اورا می پرستم! و تا ابد هم...