نتایج جستجو "حاکم"

‍ 📒 هر شب یک داستان کوتاه
'ریگ به کفش داشتن'
این 'ضرب المثل' یعنی فرد غیرقابل اطمینان است و مکر و حیله ای در سر دارد.
ریشه آن برمی گردد به اینکه در قدیم یکی از جاها برای پنهان کردن سلاح برای مواقع دفاع از خود و حمله به دشمن ساقه کفش بود. در ساقه پوتین یا چکمه شمشیر و خنجر و سنگ و ریگ می توان پنها...
‍ 📒 هر شب یک داستان کوتاه
'ریگ به کفش داشتن'
این 'ضرب المثل' یعنی فرد غیرقابل اطمینان است و مکر و حیله ای در سر دارد.
ریشه آن برمی گردد به اینکه در قدیم یکی از جاها برای پنهان کردن سلاح برای مواقع دفاع از خود و حمله به دشمن ساقه کفش بود. در ساقه پوتین یا چکمه شمشیر و خنجر و سنگ و ریگ می توان پنها...
‍ 📒 هر شب یک داستان کوتاه
'ریگ به کفش داشتن'
این 'ضرب المثل' یعنی فرد غیرقابل اطمینان است و مکر و حیله ای در سر دارد.
ریشه آن برمی گردد به اینکه در قدیم یکی از جاها برای پنهان کردن سلاح برای مواقع دفاع از خود و حمله به دشمن ساقه کفش بود. در ساقه پوتین یا چکمه شمشیر و خنجر و سنگ و ریگ می توان پنها...
‍ 📒 هر شب یک داستان کوتاه
'ریگ به کفش داشتن'
این 'ضرب المثل' یعنی فرد غیرقابل اطمینان است و مکر و حیله ای در سر دارد.
ریشه آن برمی گردد به اینکه در قدیم یکی از جاها برای پنهان کردن سلاح برای مواقع دفاع از خود و حمله به دشمن ساقه کفش بود. در ساقه پوتین یا چکمه شمشیر و خنجر و سنگ و ریگ می توان پنها...
‍ 📒 هر شب یک داستان کوتاه
'ریگ به کفش داشتن'
این 'ضرب المثل' یعنی فرد غیرقابل اطمینان است و مکر و حیله ای در سر دارد.
ریشه آن برمی گردد به اینکه در قدیم یکی از جاها برای پنهان کردن سلاح برای مواقع دفاع از خود و حمله به دشمن ساقه کفش بود. در ساقه پوتین یا چکمه شمشیر و خنجر و سنگ و ریگ می توان پنها...
♦️این داستان برترین داستان کوتاه در ایرلند و انگلیس در سالهای دور میباشد
@aynarMarketing77
روزی روزگاری شیری جوان حاکم جنگل شد
و یک روباه پیر وزیر و مشاور او بود که در حیله گری شهرت بی نهایت داشت.
حیوانات جنگل پدر حاکم جوان که بر آنان حکومت میکرد را به قتل رساندند و بخاطر وعده بازگشت آب به رودخا...
.
این داستان برترین داستان کوتاه در ایرلند و انگلیس در سالهای دور میباشد
روزی روزگاری شیری جوان حاکم جنگل شد
و یک روباه پیر وزیر و مشاور او بود که در حیله گری شهرت بی نهایت داشت.
حیوانات جنگل پدر حاکم جوان که بر آنان حکومت میکرد را به قتل رساندند و بخاطر وعده بازگشت آب به رودخانه و برکه های جنگل ...
💕 داستان کوتاه
روزی در شهری 'حاکم مهربانی' زندگی می کرد که، همه مردم او را دوست داشتند و برایش احترام زیادی قائل بودند.
اما در بین آنها مرد فقیر و بیچاره ای بود که همواره سعی می کرد حاکم را 'نکوهش' و از او 'بدگویی' کند.
حاکم این موضوع را میدانست، اما 'شکیبایی' به خرج می داد و علیه او فرمانی صا...
🔆خواندن این داستان کوتاه و زیبا رو پیشنهاد میکنم🙏
🔆احتمالاً کتاب «قلعه ی حیوانات» نوشته ی «جورج اورول» را خوانده اید. ماجرای این کتاب، داستان حیوانات یک مزرعه علیه اربابِ زورگوست. حیوانات دست به دستِ هم میدهند و ارباب و خانواده اش را از مزرعه بیرون میکنند و خود مدیریت مزرعه را به دست میگیرند. اولین...
#داستانک
ماده قانون ...
نر قانون...
'میگویند که در ایام قدیم،در یکی از پاسگاه‏های ژاندارمری سابق،ژاندارمی خدمت‏ می‏کرد که مشهور بود به سرجوخه جبّار.
این سرجوخه جبار،مانند بسیاری از همگنان و همکاران خودش در آن روزگار،سواد درست حسابی نداشت ولی تا بخواهی زبل و کارآمد بود و در سراسر منطقه خدمت او،کسی...
🌻🍃🌻🍃🌻🍃🌻
این داستان برترین داستان کوتاه در ایرلند و انگلیس در سالهای دور میباشد.
روزی، روزگاری شیری جوان حاکم جنگل شد و یک روباه پیر وزیر و مشاور او بود که در حیله گری شهرت بی نهایت داشت.
حیوانات جنگل پدر حاکم جوان که بر آنان حکومت میکرد را به قتل رساندند و بخاطر وعده بازگشت آب به رودخانه و برکه ه...
🌻🍃🌻🍃🌻🍃🌻
این داستان برترین داستان کوتاه در ایرلند و انگلیس در سالهای دور میباشد.
روزی، روزگاری شیری جوان حاکم جنگل شد و یک روباه پیر وزیر و مشاور او بود که در حیله گری شهرت بی نهایت داشت.
حیوانات جنگل پدر حاکم جوان که بر آنان حکومت میکرد را به قتل رساندند و بخاطر وعده بازگشت آب به رودخانه و برکه ه...
زمانی میتوان اتمسفر خوبی داشت که از توصیف گفتگو و صحنه پردازی مکان، زمان، رنگ، لحن داستانی و .. که باعث احساس برانگیزی بیشتر و ایجاد درونمایه ی ذهنی میشود استفاده کنیم.
در ابتدای داستان مکان فرهنگسرا اتمسفر خوبی را به خواننده منتقل کرد ولی در حد لازم موفق نبود، مثلا میشد از حضور جانبازان به عنوان گ...
🔆خواندن این داستان کوتاه و زیبا رو پیشنهاد میکنم🙏
🔆احتمالاً کتاب «قلعه ی حیوانات» نوشته ی «جورج اورول» را خوانده اید. ماجرای این کتاب، داستان حیوانات یک مزرعه علیه اربابِ زورگوست. حیوانات دست به دستِ هم میدهند و ارباب و خانواده اش را از مزرعه بیرون میکنند و خود مدیریت مزرعه را به دست میگیرند. اولین...
🌹@maramealavi🌹
💕 داستان کوتاه
زن بيچاره، مشک آب را به دوش كشيده بود و نفس نفس زنان به سوى خانه اش مى‌رفت.
'مردى ناشناس' به او برخورد و مشک را از او گرفت و خودش به 'دوش كشيد.'
كودكان خردسال زن، چشم به در دوخته، منتظر آمدن مادر بودند. در خانه باز شد.
'كودكان معصوم' ديدند مرد ناشناسى همراه مادر...
🔆خواندن این داستان کوتاه و زیبا رو پیشنهاد میکنم🙏
🔆احتمالاً کتاب «قلعه ی حیوانات» نوشته ی «جورج اورول» را خوانده اید. ماجرای این کتاب، داستان حیوانات یک مزرعه علیه اربابِ زورگوست. حیوانات دست به دستِ هم میدهند و ارباب و خانواده اش را از مزرعه بیرون میکنند و خود مدیریت مزرعه را به دست میگیرند. اولین...
@Cafedoostankhoob
#داستانک
♦️این داستان برترین داستان کوتاه در ایرلند وانگلیس درسالهای دور میباشد
روزی روزگاری شیری جوان حاکم جنگل شد و یک روباه پیر وزیر و مشاور او بود که در حیله گری شهرت بی نهایت داشت.
حیوانات جنگل پدرحاکم جوان که بر آنان حکومت میکرد را به قتل رساندند و بخاطروعده بازگشت آب به ر...
جناب استاد منصور دولتی گرانسنگ ادام الله عزتک! درود بر شما و دیگر همشهریان والاارج !
داستانک حضرتعالی در مطالعه افتاد و شورِ وطن دوستی را در نهادم بیش به پا کرد ! اینبار هم همچون مرّت پیشین که دیده در مطالعه ی آن گماشتم به همان ژرفا اثرگذار بود ؛ واقعیت اینست که موی بر تن آدمی فرا میایستد !و این نشا...
🔆خواندن این داستان کوتاه و زیبا رو پیشنهاد میکنم🙏
🔆احتمالاً کتاب «قلعه ی حیوانات» نوشته ی «جورج اورول» را خوانده اید. ماجرای این کتاب، داستان حیوانات یک مزرعه علیه اربابِ زورگوست. حیوانات دست به دستِ هم میدهند و ارباب و خانواده اش را از مزرعه بیرون میکنند و خود مدیریت مزرعه را به دست میگیرند. اولین...
🍃🍃🍃🍃🖊
داستانک
سه قفل بر زبان
@jdastanj
روزی در شهری حاکم مهربانی زندگی می کرد، که همه مردم او را دوست داشتند و برایش احترام زیادی قائل بودند. اما در بین آنها مرد فقیر و بیچاره ای بود که همواره سعی می کرد حاکم را نکوهش و از او بدگویی کند. حاکم این موضوع را میدانست، اما شکیبایی به خرج می داد و عل...
🔘 داستان کوتاه
روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می‌کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می‌شد.
در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد!
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگان...
#داستانک
حاکم نیشابور برای گردش و تفریح به بیرون از شهر رفته بود،در آن حال مردی میان سال در زمین کشاورزی خود مشغول کار بود .حاکم تا او را دید بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند . روستایی بی نوا با ترس در مقابل تخت حاکم ایستاد.
به دستور حاکم لباس گران بهایی بر او پوشاندند.
ح...
💕 داستان کوتاه
زن بيچاره، مشک آب را به دوش كشيده بود و نفس نفس زنان به سوى خانه اش مى‌رفت.
'مردى ناشناس' به او برخورد و مشک را از او گرفت و خودش به 'دوش كشيد.'
كودكان خردسال زن، چشم به در دوخته، منتظر آمدن مادر بودند. در خانه باز شد.
'كودكان معصوم' ديدند مرد ناشناسى همراه مادرشان به خانه آمد...
💕 داستان کوتاه
زن بيچاره، مشک آب را به دوش كشيده بود و نفس نفس زنان به سوى خانه اش مى‌رفت.
'مردى ناشناس' به او برخورد و مشک را از او گرفت و خودش به 'دوش كشيد.'
كودكان خردسال زن، چشم به در دوخته، منتظر آمدن مادر بودند. در خانه باز شد.
'كودكان معصوم' ديدند مرد ناشناسى همراه مادرشان به خانه آمد...
📗 هر شب یک داستان کوتاه
زن بيچاره، مشک آب را به دوش كشيده بود و نفس نفس زنان به سوى خانه اش مى‌رفت.
'مردى ناشناس' به او برخورد و مشک را از او گرفت و خودش به 'دوش كشيد.'
كودكان خردسال زن، چشم به در دوخته، منتظر آمدن مادر بودند. در خانه باز شد.
'كودكان معصوم' ديدند مرد ناشناسى همراه مادرشان به...
💕 داستان کوتاه
زن بيچاره، مشک آب را به دوش كشيده بود و نفس نفس زنان به سوى خانه اش مى‌رفت.
'مردى ناشناس' به او برخورد و مشک را از او گرفت و خودش به 'دوش كشيد.'
كودكان خردسال زن، چشم به در دوخته، منتظر آمدن مادر بودند. در خانه باز شد.
'كودكان معصوم' ديدند مرد ناشناسى همراه مادرشان به خانه آمد...
📗 هر شب یک داستان کوتاه
زن بيچاره، مشک آب را به دوش كشيده بود و نفس نفس زنان به سوى خانه اش مى‌رفت.
'مردى ناشناس' به او برخورد و مشک را از او گرفت و خودش به 'دوش كشيد.'
كودكان خردسال زن، چشم به در دوخته، منتظر آمدن مادر بودند. در خانه باز شد.
'كودكان معصوم' ديدند مرد ناشناسى همراه مادرشان به...
💕 داستان کوتاه
زن بيچاره، مشک آب را به دوش كشيده بود و نفس نفس زنان به سوى خانه اش مى‌رفت.
'مردى ناشناس' به او برخورد و مشک را از او گرفت و خودش به 'دوش كشيد.'
كودكان خردسال زن، چشم به در دوخته، منتظر آمدن مادر بودند. در خانه باز شد.
'كودكان معصوم' ديدند مرد ناشناسى همراه مادرشان به خانه آمد...
📗 هر شب یک داستان کوتاه
زن بيچاره، مشک آب را به دوش كشيده بود و نفس نفس زنان به سوى خانه اش مى‌رفت.
'مردى ناشناس' به او برخورد و مشک را از او گرفت و خودش به 'دوش كشيد.'
كودكان خردسال زن، چشم به در دوخته، منتظر آمدن مادر بودند. در خانه باز شد.
'كودكان معصوم' ديدند مرد ناشناسى همراه مادرشان به...
💕 داستان کوتاه
زن بيچاره، مشک آب را به دوش كشيده بود و نفس نفس زنان به سوى خانه اش مى‌رفت.
'مردى ناشناس' به او برخورد و مشک را از او گرفت و خودش به 'دوش كشيد.'
كودكان خردسال زن، چشم به در دوخته، منتظر آمدن مادر بودند. در خانه باز شد.
'كودكان معصوم' ديدند مرد ناشناسى همراه مادرشان به خانه آمد...
📗 هر شب یک داستان کوتاه
زن بيچاره، مشک آب را به دوش كشيده بود و نفس نفس زنان به سوى خانه اش مى‌رفت.
'مردى ناشناس' به او برخورد و مشک را از او گرفت و خودش به 'دوش كشيد.'
كودكان خردسال زن، چشم به در دوخته، منتظر آمدن مادر بودند. در خانه باز شد.
'كودكان معصوم' ديدند مرد ناشناسى همراه مادرشان به...
🔆خواندن این داستان کوتاه و زیبا رو پیشنهاد میکنم🙏
🔆احتمالاً کتاب «قلعه ی حیوانات» نوشته ی «جورج اورول» را خوانده اید. ماجرای این کتاب، داستان حیوانات یک مزرعه علیه اربابِ زورگوست. حیوانات دست به دستِ هم میدهند و ارباب و خانواده اش را از مزرعه بیرون میکنند و خود مدیریت مزرعه را به دست میگیرند. اولین...
س. شما آبادانی محسوب می‌شوید. آبادان چگونه در آثارتان متبلور می‌شود؟ صنعت نفت از چه وجهی تأثیر بیشتری بر شما داشته؟
ج. آبادان در سال‌های بیست‌وهشت و بیست‌ونه که من به خاطر می‌آورم، شهری بود که به شدت تحت‌تأثیر صنعت نفت قرار داشت. پالایشگاه آبادان حاکم مطلق شهر بود. وقتی صبح فیدوس پالایشگاه به صدا د...
#داستانک
آورده‌اند که ماري پير شد و توان شکار کردن را از دست داد. از سرنوشت خود اندوهگين شد، که بدون توان شکار کردن، چگونه‌مي‌تواند زندگي کنم؟ با آن‌که مي‌ديد که جواني را نمي‌توان به‌دست آورد، اما آرزو مي‌کرد که‌اي‌کاش همين پيري نيز ماندني ‌بود. پس به کنار چشمه‌‌اي که در آن قورباغه‌هاي بسياري زندگ...
حکایت پدر و پسر
داستانک ها
@dastanaq
🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁
پدری باپسری
گفت به قهر،
که تو آدم نشوی
جان پدر!
حیف از آن عمر که
ای بی سر و پا،
در پی تربیتت
کردم سر
دل فرزند از این
حرف شکست،
بی‌خبر از پدرش
کرد سفر
رنج بسیار کشید
و پس از آن،
زندگى گشت به
کامش چو شکر
عاقبت شوکت
والایی یافت،
حاکم شهر ...
#داستانک
💠 ناصرالدین شاه قاجار در ماه مبارک رمضان نامه ای به مرجع تقلید آن زمان
میرزای شیرازی به اين مضمون نوشت :
من وقتی روزه میگیرم از شدت گرسنگی
و تشنگی عصبانی میشوم و ناخود آگاه
دستور به قتل افراد بی گناه میدهم لذا
جواز روزه نگرفتن مرا صادر بفرماييد!
آیت الله میرزای شیرازی
در جواب ناصر...
🌻🍃🌻🍃🌻🍃🌻
این داستان برترین داستان کوتاه در ایرلند و انگلیس در سالهای دور میباشد.
روزی، روزگاری شیری جوان حاکم جنگل شد و یک روباه پیر وزیر و مشاور او بود که در حیله گری شهرت بی نهایت داشت.
حیوانات جنگل پدر حاکم جوان که بر آنان حکومت میکرد را به قتل رساندند و بخاطر وعده بازگشت آب به رودخانه و برکه ه...
🌻🍃🌻🍃🌻🍃🌻
این داستان برترین داستان کوتاه در ایرلند و انگلیس در سالهای دور میباشد.
روزی، روزگاری شیری جوان حاکم جنگل شد و یک روباه پیر وزیر و مشاور او بود که در حیله گری شهرت بی نهایت داشت.
حیوانات جنگل پدر حاکم جوان که بر آنان حکومت میکرد را به قتل رساندند و بخاطر وعده بازگشت آب به رودخانه و برکه ه...
د ا س ت ا ن ک :
این داستان برترین داستان کوتاه در ایرلند و انگلیس در سالهای دور میباشد
روزی روزگاری شیری جوان حاکم جنگل شد
و یک روباه پیر وزیر و مشاور او بود که در حیله گری شهرت بی نهایت داشت.
حیوانات جنگل پدر حاکم جوان که بر آنان حکومت میکرد را به قتل رساندند و بخاطر وعده بازگشت آب به رودخانه ...
نکته‌ی تلخ اما معنادار درباره‌ی بازنمایی معلولیت این است که هرگونه نوشتن و سخن گفتن انتقادی درباره‌ی این مبحث پیشاپیش با پرداختن به مساله‌ی طرد و کنارگذاری پیوند می‌خورد؛ بدین معنا که در جامعه‌ی مدرن، بدن معلول را ابژه‌ای می‌پندارند که به‌واسطه‌ی تفاوت داشتن و دیگرگونه بودنش باید کنار گذاشته شود. در...