نتایج جستجو "جوانمرد"

🔘 داستان کوتاه
حکیمی جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.
زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:
شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سو...
واکنش #احمد_فدایی #نخبه_سیستانی
آه سيستانم....
چند روزي بود كه از فضاي مجازي دور بودم .. امروز برخي از دوستانم پستي را برايم فرستادند كه با ديدنش بسيار شوكه و خشمگين و ناراحت شدم .. شخصي به نام شمشادي كه به ظاهر خبر نگار هم هستند پستي در صفحه خود منتشر كردند كه آن را منتسب به مردم سيستان مي دانند و...
#داستانک
👈 اولین گناه چه بود⁉️
بشر بن منصور، یک روز نماز می گزارد. کسی کنار او نشسته بود و نماز وی را می نگریست. پیش خود، بشر را تحسین می کرد و حسرت می خورد. از درازی سجده ها و حالت او در نماز تعجب می کرد و در دل، به او آفرین می گفت.
بشر نماز خود را پایان داد و همان دم، رو به مردی که در گوشه ن...
#داستانک
👈 اولین گناه چه بود⁉️
بشر بن منصور، یک روز نماز می گزارد. کسی کنار او نشسته بود و نماز وی را می نگریست. پیش خود، بشر را تحسین می کرد و حسرت می خورد. از درازی سجده ها و حالت او در نماز تعجب می کرد و در دل، به او آفرین می گفت.
بشر نماز خود را پایان داد و همان دم، رو به مردی که در گوشه ن...
🔘 داستان کوتاه
حکیمی جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.
زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:
شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سو...
#داستانک
درويشي مجرد به گوشه اي نشسته بود٬ پادشاهي برو بگذشت٬ درويش از آنجا که فراغ ملک قناعت است
سر بر نياورد و التفات نکرد. سلطان از آنجا که سطوت سلطنت است برنجيد و گفت اين طائفه ي خرقه پوشان
امثال حيوان اند و اهليت آدم ندارند.
 وزير نزديکش آمد و گفت: اي جوانمرد! سلطان روي زمين بر تو گذر کرد٬...
🔘 داستان کوتاه
حکیمی جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.
زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:
شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سو...
#داستانک
👈 اولین گناه چه بود⁉️
بشر بن منصور، یک روز نماز می گزارد. کسی کنار او نشسته بود و نماز وی را می نگریست. پیش خود، بشر را تحسین می کرد و حسرت می خورد. از درازی سجده ها و حالت او در نماز تعجب می کرد و در دل، به او آفرین می گفت.
بشر نماز خود را پایان داد و همان دم، رو به مردی که در گوشه نشست...
#داستانک
👈 اولین گناه چه بود⁉️
بشر بن منصور، یک روز نماز می گزارد. کسی کنار او نشسته بود و نماز وی را می نگریست. پیش خود، بشر را تحسین می کرد و حسرت می خورد. از درازی سجده ها و حالت او در نماز تعجب می کرد و در دل، به او آفرین می گفت.
بشر نماز خود را پایان داد و همان دم، رو به مردی که در گوشه نشست...
#داستانک
👈 اولین گناه چه بود⁉️
بشر بن منصور، یک روز نماز می گزارد. کسی کنار او نشسته بود و نماز وی را می نگریست. پیش خود، بشر را تحسین می کرد و حسرت می خورد. از درازی سجده ها و حالت او در نماز تعجب می کرد و در دل، به او آفرین می گفت.
بشر نماز خود را پایان داد و همان دم، رو به مردی که در گوشه نشست...
#داستانک
👈 اولین گناه چه بود⁉️
بشر بن منصور، یک روز نماز می گزارد. کسی کنار او نشسته بود و نماز وی را می نگریست. پیش خود، بشر را تحسین می کرد و حسرت می خورد. از درازی سجده ها و حالت او در نماز تعجب می کرد و در دل، به او آفرین می گفت.
بشر نماز خود را پایان داد و همان دم، رو به مردی که در گوشه نشست...
#داستانک
👈 اولین گناه چه بود⁉️
بشر بن منصور، یک روز نماز می گزارد. کسی کنار او نشسته بود و نماز وی را می نگریست. پیش خود، بشر را تحسین می کرد و حسرت می خورد. از درازی سجده ها و حالت او در نماز تعجب می کرد و در دل، به او آفرین می گفت.
بشر نماز خود را پایان داد و همان دم، رو به مردی که در گوشه نشست...
#داستانک
👈 اولین گناه چه بود⁉️
بشر بن منصور، یک روز نماز می گزارد. کسی کنار او نشسته بود و نماز وی را می نگریست. پیش خود، بشر را تحسین می کرد و حسرت می خورد. از درازی سجده ها و حالت او در نماز تعجب می کرد و در دل، به او آفرین می گفت.
بشر نماز خود را پایان داد و همان دم، رو به مردی که در گوشه نشست...
داستانک
اولین گناه چه بود؟!
بشر بن منصور، یک روز نماز می گزارد. کسی کنار او نشسته بود و نماز وی را می نگریست. پیش خود، بشر را تحسین می کرد و حسرت می خورد. از درازی سجده ها و حالت او در نماز تعجب می کرد و در دل، به او آفرین می گفت.
بشر نماز خود را پایان داد و همان دم، رو به مردی که در گوشه نشسته...
#داستانک
👈 اولین گناه چه بود⁉️
بشر بن منصور، یک روز نماز می گزارد. کسی کنار او نشسته بود و نماز وی را می نگریست. پیش خود، بشر را تحسین می کرد و حسرت می خورد. از درازی سجده ها و حالت او در نماز تعجب می کرد و در دل، به او آفرین می گفت.
بشر نماز خود را پایان داد و همان دم، رو به مردی که در گوشه نشست...
#داستانک
👈 اولین گناه چه بود⁉️
بشر بن منصور، یک روز نماز می گزارد. کسی کنار او نشسته بود و نماز وی را می نگریست. پیش خود، بشر را تحسین می کرد و حسرت می خورد. از درازی سجده ها و حالت او در نماز تعجب می کرد و در دل، به او آفرین می گفت.
بشر نماز خود را پایان داد و همان دم، رو به مردی که در گوشه ن...
#داستانک
👈 اولین گناه چه بود⁉️
بشر بن منصور، یک روز نماز می گزارد. کسی کنار او نشسته بود و نماز وی را می نگریست. پیش خود، بشر را تحسین می کرد و حسرت می خورد. از درازی سجده ها و حالت او در نماز تعجب می کرد و در دل، به او آفرین می گفت.
بشر نماز خود را پایان داد و همان دم، رو به مردی که در گوشه ن...
🍃🍃🍃🍃🖊
داستانک
ادب برآوردن حاجت مؤمن
@jdastanj
مردی انصاری نزد امام حسین (علیه السلام) آمد و خواست تا حاجت خود را مطرح کند.
امام فرمود ای برادر انصاری، آبروی خود را از خواریِ درخواست کردن نگاه دار و حاجتت را در برگه ای بنویس که من در این باره کاری می کنم که اگر خدا بخواهد شادمانت کند.
آن مرد نو...
داستانک شماره ۵۰۱
پوریای ولی...
پوریاى ولى، مردى بود قوى، قدرتمند و معروف.
با تمام پهلوانان معروف زمان کشتى گرفت و پشت همه را به خاک رسانید.
زمانى که به اصفهان رسید، با پهلوانان اصفهان هم کشتى گرفت و همه را به خاک انداخت.
از پهلوانان شهر درخواست کرد بازوبند پهلوانى مرا مُهر کنید، همه مُهر کردند ...
داستان کوتاه امشب
📘🌿📘🌿📘🌿📘🌿
----------------------------------
آورده اند که روزى یکى از بزرگان عرب به سفر حج مى رفت. نامش عبدالجبار بود و هزار دینار طلا در کمر داشت. چون به کوفه رسید، قافله دو سه روزى از حرکت باز ایستاد. عبدالجبار براى تفرج و سیاحت، گرد محله هاى کوفه بر آمد. از قضا به خرابه اى رسید. ...
#غلامحسین_ساعدی
(زادهٔ ۲۴ دی ۱۳۱۴، تبریز - درگذشتهٔ ۲ آذر ۱۳۶۴، پاریس) همچنین معروف با نام مستعارِ گوهرِ مراد، نویسنده و پزشک ایرانی بود. ساعدی نمایشنامه نیز می‌نوشت و پس از بهرام بیضایی و اکبر رادی از نامدارترین نمایشنامه‌نویسان زبان فارسی در روزگار خود به‌شمار می‌رفت.
#زندگی
ساعدی در ۲۴ دی ۱۳۱۴...
#داستان_کوتاه_صبروخشم
از پمپ بنزین که خارج شدیم
اتومبیل جلویی مون نظرمو جلب کرد
در باکش باز مونده بود و با سرعت راه افتاد
قبل از اینکه بخوایم بهش برسیمو بگیم در باکشو ببنده
یه موتورسوار در حین رد شدن از کنار اتومبیل مورد نظر
در باک رو بست و رد شد...
در همون لحظه سرعت اتومبیل بیشتر شد
تا جایی که پ...
#داستان_کوتاه
از پمپ بنزین که خارج شدیم
اتومبیل جلویی مون نظرمو جلب کرد
در باکش باز مونده بود و با سرعت راه افتاد
قبل از اینکه بخوایم بهش برسیمو بگیم در باکشو ببنده
یه موتورسوار در حین رد شدن از کنار اتومبیل مورد نظر
در باک رو بست و رد شد...
در همون لحظه سرعت اتومبیل بیشتر شد
تا جایی که پیچید جلو...
📗 داستانک
شکار ببر بنگال
بقلم دکتر علی تقوی
سالها، در دهکده ای واقع در جنوب جنگلهای کلکته، ببر آدم خوار می زیست.
اهالی از ترس او آرام و قرار نداشتند ببر، نه کهنسالان و نه کودکان ، فقط مردان رشید و جنگجو را به کام می گرفت. بسیار هوشمند و جوانمرد تا کسی به حریم او تجاوز نمی کرد، به کسی کاری نداشت.
...
#داستانک
مطرب پیر
از منبر پایین آمد و مردم، مجلس را ترک می گفتند.
شیخ ابوسعید ابوالخیر، امشب چه شوری برپا کرد.
همه حاضران، محو سخنان او بودند و او با هر جمله که می گفت، نهال شوق در دل ها می کاشت، اما من هنوز نگران قرضی بودم که باید می پرداختم.
وام سنگینی بر عهده داشتم و نمی دانستم که چه باید کرد....
#داستانک
مردي نزد جوانمردی آمد و گفت : تبرکي ميخواهم. جامه ات را به من بده تا من نيز همچون تو از جوانمردي بهره اي ببرم. جوانمرد گفت: جامه ي مرا بهايي نيست. اما سوالي دارم؟ مرد گفت: بپرس. جوانمرد گفت: اگر مردي چادر بر سر کند زن مي شود؟ مردگفت: نه جوانمرد گفت اگر زني جامه ي مردانه بپوشد مرد مي شود؟ ...
💎 اخلاق درویشان
درویشی در بقعه ای وارد شد که صاحب آن فردی جوانمرد و اهل فضل بود. عده ای از بزرگان و دوستانش مهمان او بودند که در حال گفتمان و شوخی گویی با او بودند و هر یک سخنی به میان می آورد. درویش بسیار گرسنه و تشنه بود زیرا از راه صحرا و بیابان رسیده بود. یکی از آن میان گفت ای درویش تو نیز سخن...
#داستانک
مردي نزد جوانمردی آمد و گفت : تبرکي ميخواهم. جامه ات را به من بده تا من نيز همچون تو از جوانمردي بهره اي ببرم. جوانمرد گفت: جامه ي مرا بهايي نيست. اما سوالي دارم؟ مرد گفت: بپرس. جوانمرد گفت: اگر مردي چادر بر سر کند زن مي شود؟ مردگفت: نه جوانمرد گفت اگر زني جامه ي مردانه بپوشد مرد مي شود؟ ...
#داستانک
مردي نزد جوانمردی آمد و گفت : تبرکي ميخواهم. جامه ات را به من بده تا من نيز همچون تو از جوانمردي بهره اي ببرم. جوانمرد گفت: جامه ي مرا بهايي نيست. اما سوالي دارم؟ مرد گفت: بپرس. جوانمرد گفت: اگر مردي چادر بر سر کند زن مي شود؟ مردگفت: نه جوانمرد گفت اگر زني جامه ي مردانه بپوشد مرد مي شود؟ ...
🌀 داستانِ کوتاه 🌀:
📖 مطرب پیر
از منبر پایین آمد و مردم، مجلس را ترک می گفتند.
شیخ ابوسعید ابوالخیر، امشب چه شوری برپا کرد.
همه حاضران، محو سخنان او بودند و او با هر جمله که می گفت، نهال شوق در دل ها می کاشت، اما من هنوز نگران قرضی بودم که باید می پرداختم.
وام سنگینی بر عهده داشتم و نمی دانستم که چه...
📻 رادیو داستان
📖داستان‌کوتاه: #مرثیه
✍🏻 نویسنده : علیرضا جوانمرد
🎙 راوی: علیرضا جوانمرد
⏳ زمان : ۱۶ دقیقه
Join us @radio_dastann
📻 رادیو داستان
📖داستان‌کوتاه: #مرثیه
✍🏻 نویسنده : علیرضا جوانمرد
🎙 راوی: علیرضا جوانمرد
⏳ زمان : ۱۶ دقیقه
Join us @ketabe_parsi
📢📢 تا دقایقی دیگر:
#کتاب_شب
📻با هم بشنویم:
📖 داستان کوتاه: مرثیه
✍ نویسنده: علیرضا جوانمرد
🎙 راوی: علیرضا جوانمرد
@radio_dastann
👇👇👇👇👇👇👇👇
📢📢 تا دقایقی دیگر:
#کتاب_شب
📻با هم بشنویم:
📖 داستان کوتاه: مرثیه
✍ نویسنده: علیرضا جوانمرد
🎙 راوی: علیرضا جوانمرد
@ketabe_parsi
👇👇👇👇👇👇👇👇
🔵 #داستانک_روانشناسی
امروز هم باید برم التماس به طلبکارم که تو رو خدا یه مهلت بده ...
شاید دلش رحم بیاد و چکم رو برگشت نزنه
با هزار بدبختی دیروز تونستم چک دو هفته پیش رو پاس کنم واقعا این چه زندگیه آخه ،خدا هم که قربونش برم هیچ نظری به حال ما نمیکنه!
من نمیدونم این پولدارا چی کار میکنن چه سری ...
✅ تقویم قمری وفیات مشاهیر خاندان صدر
۷ رجب:
🔹 سید محمدعلی جمالزاده [داستان‌نویس]
۱۳۰۹ق/۱۲۷۰ش/۱۸۹۲م-۱۴۱۸ق/۱۳۷۶ش/۱۹۹۷م
1⃣ بخش اول

🔸 فرزند سید جمال‌الدین واعظ اصفهانی فرزند علامه سید عیسی صدر فرزند آیت‌الله سید محمدعلی موسوی عاملی (برادر آیت‌الله العظمی سید صدرالدین موسوی عاملی) بود. نویسند...
💕 داستان کوتاه
حکیمی جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد. زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:
شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سو...
💕 داستان کوتاه
حکیمی جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد. زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:
شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سو...
💕 داستان کوتاه
حکیمی جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد. زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:
شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سو...
💕 داستان کوتاه
حکیمی جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد. زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:
شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سو...