نتایج جستجو "جاده"

💕 داستان کوتاه
'داستان جالب قصر پادشاه'
در افسانه های شرقی قدیم آمده است که یکی از 'پادشاهان بزرگ' برای 'جاودانه' کردن نام و پادشاهی خود تصمیم گرفت که 'قصری باشکوه' بسازد که در دنیا بی نظیر باشد و تالار اصلی ان در عین شکوه و بزرگی و عظمت 'ستونی' نداشته باشد !!!
اما پس از سالها و کار وتلاش و محاس...
🌷🌷🌷
این جور که من شنیدم این داستان واقعیه
درباره یه نفره که میگه موقع برگشتن از ده تو شمال طرفای اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده...
#داستانک
يک روز دو دوست با هم و با پاي پياده  از جاده اي در بيابان عبور مي کردند.بعد از چند ساعت سر موضوعي با هم اختلاف پيدا کرده و به مشاجره پرداختند.وقتي که مشاجره آنها بالا گرفت ناگهان يکي از دو دوست به صورت دوست ديگرش سيلي محکمي زد .بعد از اين ماجرا آن دوستي که سيلي خورده بود بر روي شنهاي بيابان...
داستانک
اللهم عجل لولیک الفرج:
روزی رضا شاه با خبرشد که در مسیر یکی از شهرهای جنوب شب ها راهزنان سر راه مسافرین در بیرون شهر را گرفته و دار و ندار و پول آن ها را به یغما می برند. دستور می دهد امیر احمدی یک کالسکه آماده کند تا با هم به محل و جاده مربوطه بروند.
امیر احمدی به شاه عرض می کند، اجازه...
هرشب داستان کوتاه
🆔 @ghasabcity
💎روزی رضا شاه با خبرشد که در مسیر یکی از شهرهای جنوب شب ها راهزنان سر راه مسافرین در بیرون شهر را گرفته و دار و ندار و پول آن ها را به یغما می برند. دستور می دهد امیر احمدی یک کالسکه آماده کند تا با هم به محل و جاده مربوطه بروند.
امیر احمدی به شاه عرض می کند، اجاز...
#داستانک
شیخ ابوالحسن خرقانی گفت:
جواب دو نفر مرا سخت تکان داد.
اول: مرد فاسدی از کنارم گذشت و من گوشه ی لباسم را جمع کردم تا به او نخورد.
او گفت: ای شیخ، خدا میداند که فردا حالِ ما چه خواهد شد.
دوم: مستی دیدم که افتان و خیزان در جاده اى گل آلود میرفت. به او گفتم: قدم ثابت بردار تا نلغزی.
گف...
📖 #داستان_کوتاه_عصر_جمعه
روزی رضا شاه با خبرشد که در مسیر یکی از شهرهای جنوب شب ها راهزنان سر راه مسافرین در بیرون شهر را گرفته و دار و ندار و پول آن ها را به یغما می برند. دستور می دهد امیر احمدی یک کالسکه آماده کند تا با هم به محل و جاده مربوطه بروند.
امیر احمدی به شاه عرض می کند، اجازه بدهید...
📖 #داستان_کوتاه_عصر_جمعه
روزی رضا شاه با خبرشد که در مسیر یکی از شهرهای جنوب شب ها راهزنان سر راه مسافرین در بیرون شهر را گرفته و دار و ندار و پول آن ها را به یغما می برند. دستور می دهد امیر احمدی یک کالسکه آماده کند تا با هم به محل و جاده مربوطه بروند.
امیر احمدی به شاه عرض می کند، اجازه بدهید...
داستانک
💎روزی رضا شاه با خبرشد که در مسیر یکی از شهرهای جنوب شب ها راهزنان سر راه مسافرین در بیرون شهر را گرفته و دار و ندار و پول آن ها را به یغما می برند. دستور می دهد امیر احمدی یک کالسکه آماده کند تا با هم به محل و جاده مربوطه بروند.
امیر احمدی به شاه عرض می کند، اجازه بدهید من تنها بروم، شما...
#داستانک🥀🖤
@boghze_shekasteh_A
الو الو نازنین؟چرا جواب نمیدی؟قهری خانومی؟
-هان؟نه بگو بله
-چی؟خانوم من هیج وقت نمیگه بله پس یچیزیت شده.
-نه چیزی نیست بگو
-نازنینم گل من تنها خانوم من عشق من چیشده جون شهاب بگو
-شهاب هیچی نشده
-خانوم من بهم دروغ نمیگه هیچ وقت
-شهاب باید........
-چی قلب من؟
-باید جد...
- داستان کوتاه ماسه :
آن زمان ما در کنار یک گودال ماسه‌ای زندگی می‌کردیم. نه گودال عمیقی که با بیل‌های مکانیکی غول پیکر کنده باشند، گودال کوچکی که باید توسط یک کشاورز سالها پیش کنده شده باشد. در حقیقت گودال به اندازه‌ای کنده شده بود که ترا به اندیشه‌ای وا دارد که باید منظور دیگری برای کندن آن بوده ...
- داستان کوتاه ماسه :
آن زمان ما در کنار یک گودال ماسه‌ای زندگی می‌کردیم. نه گودال عمیقی که با بیل‌های مکانیکی غول پیکر کنده باشند، گودال کوچکی که باید توسط یک کشاورز سالها پیش کنده شده باشد. در حقیقت گودال به اندازه‌ای کنده شده بود که ترا به اندیشه‌ای وا دارد که باید منظور دیگری برای کندن آن بوده ...
#داستانک
شیخ ابوالحسن خرقانی گفت:
جواب دو نفر مرا سخت تکان داد.
اول: مرد فاسدی از کنارم گذشت و من گوشه ی لباسم را جمع کردم تا به او نخورد.
او گفت: ای شیخ، خدا میداند که فردا حالِ ما چه خواهد شد.
دوم: مستی دیدم که افتان و خیزان در جاده اى گل آلود میرفت. به او گفتم: قدم ثابت بردار تا نلغزی.
گف...
✔️ داستان کوتاه و عاشقانه پستچی
🔖 #قسمت_هفدهم
هیچ جاده ای در زندگی بن بست نیست.اگر باور نمیکنی، چند قدم جلوتر برو.جاده دیگری باز میشود.تا وقتی نشسته باشیم، همه جا بن بست است!من عادت به نشستن نداشتم.از روز دفترخانه سه روز گذشته بود و خبری از علی نبود.مادرش هم به سردی جوابم را داد.بایدحاجی را میدیدم....
👤 آقازاده
شش فرزند قد و نیم قدش را بوسید و نوازش کرد. برای بار چندم عازم جبهه بود که در پاسخِ پرسش یکی از بستگانش گفت:
- اگه بهانه داشتن فرزند و یا پیر بودن پدر و مادر باشه! پس کی باید بره از اسلام و کشور دفاع کنه؟!
ساکش را برداشت، از زیر قرآن رد شد...
به عنوان رانندهٔ آمبولانس، وارد منطقه عملیاتی ...
👤 آقازاده
شش فرزند قد و نیم قدش را بوسید و نوازش کرد. برای بار چندم عازم جبهه بود که در پاسخِ پرسش یکی از بستگانش گفت:
- اگه بهانه داشتن فرزند و یا پیر بودن پدر و مادر باشه! پس کی باید بره از اسلام و کشور دفاع کنه؟!
ساکش را برداشت، از زیر قرآن رد شد...
به عنوان رانندهٔ آمبولانس، وارد منطقه عملیاتی ...
👤 آقازاده
شش فرزند قد و نیم قدش را بوسید و نوازش کرد. برای بار چندم عازم جبهه بود که در پاسخِ پرسش یکی از بستگانش گفت:
- اگه بهانه داشتن فرزند و یا پیر بودن پدر و مادر باشه! پس کی باید بره از اسلام و کشور دفاع کنه؟!
ساکش را برداشت، از زیر قرآن رد شد...
به عنوان رانندهٔ آمبولانس، وارد منطقه عملیاتی ...
💕 داستان کوتاه
'شایعه'
زنی در مورد 'همسایه اش' شایعات زیادی ساخت و شروع به 'پراکندن' آن کرد.
بعد از مدت کمی همه 'اطرافیان' آن همسایه از آن شایعات 'باخبر' شدند.
شخصی که برایش شایعه ساخته بود به شدت از این کار 'صدمه' دید و دچار 'مشکلات زیادی' شد.
بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخته ...
هر شب داستان کوتاه
🆔 @ghasabcity
برای 'تسلیت گفتن' به یکی از خانواده هایی که فرزند جوان خود را از دست داده بودند رفتم.
پدر 'میت' خدا رحمتش کند، بلند شد و کنارم نشست و دستم را در دست خودش گرفت و گفت:
ای فلانی، این 'تقاص' ظلم و ستمی هست که ۳۰ سال قبل مرتکب شده بودم..
و هنوز هم دارم عواقبش و بلا و ...
📝
دو سال و هفت ماه دیوانه وار یک نفر دوست داشتم
آنقدر دوست داشتم که جرات نمیکردم بگویم
آنقدر نگفتم که در یک بعد از ظهر پاییزی، از آن بعد از ظهرهای جمعه که انگار آسمان فرهاد گوش داده است، خواهرم بعد از کلی مِنو مِن کردن گفت فلانی نامزد کرد
کمی خیره ماندم و چیزی نگفتم
انگار این خفه ماندن بخشی از تقدی...
💠#داستانـــــــــڪ💠
🔻در یک روستا، تاجری مقدار زیادی محصول از کشاورزان خرید تا آنها را با ماشین به انبار منتقل کند.
🔹در راه از پسری روستایی پرسید: «تا جاده چقدر راه است؟»
پسر جواب داد: «اگر آرام بروید حدود ده دقیقه. اما اگر با سرعت بروید نیم ساعت و یا شایدهم بیشتر.»
🔸تاجر از این حرف مسخره ی پسر ن...
#short story 👉 داستان کوتاه
⏰ Watch ⏰
💎John lived with his mother in a rather big house, and when she died, the house became too big for him so he bought a smaller one in the next street. There was a very nice old clock in his first house, and when the men came to take his furniture to the new ho...
📘 دو داستان کوتاه
🍃🌸 @posts_islamic
💎 #مجنون_و_شتر
روزی #مجنون آهنگ دیار #لیلی کرد.
با بی قراری بر #شتری سوار شد و با دلی #لبریز از مهر به جاده زد.
در راه گاه خیال #لیلی آنچنان او را باخود می برد.
#شتر نیز در گوشه ی #آبادی بچه ای داشت.
او هر بار که #مجنون را از خود بیخود می دید به #سوی آبادی با...
#داستانک
به خاطر خودم 
مرد جوانی پدر پیرش مریض شد. چون وضع بیماری پیرمرد شدت گرفت او را در گوشه جاده ای رها کرد و از آنجا دور شد. پیرمرد ساعت ها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفس های آخرش را می کشید. رهگذران از ترس واگیرداشتن بیماری و فرار از دردسر روی خود را به سمت دیگری می چرخاندند و بی اعتن...
#داستانک
زن جوانی در جاده رانندگی می کرد برف کنار جاده نشسته بود و هوا سرد بود. ناگهان لاستیک ماشین پنچر شد و زن ناچار شد از ماشین پیاده شود تا از رانندگان دیگر کمک بگیرد.
حدود ﭼﻬﻞ ﻭ ﭘﻨﺞ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺍﻱ ﻣﻲ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﻮﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺯﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﮐﻤﮏ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻫﺎ ﻳﮑﻲ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﻳ...
'داستان کوتاه' 📚 📖
ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺗﺨﺘﻪ سنگی ﺭﺍ ﺩﺭ ﻭﺳﻂ ﺟﺎﺩه ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻋﮑﺲ‌ﺍﻟﻌﻤﻞ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﺪ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﺎﯾﯽ ﻣﺨﻔﯽ ﮐﺮﺩ.
ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﺭﮔﺎﻧﺎﻥ ﻭ ﻧﺪﯾﻤﺎﻥِ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﯽ‌ﺗﻔﺎﻭﺕ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻨﮓ ﻣﯽﮔﺬﺷﺘﻨﺪ. ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﻫﻢ ﻏﺮﻭﻟﻨﺪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﺷﻬﺮﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻧﻈﻢ ﻧﺪﺍﺭﺩ، ﺣﺎﮐﻢ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﻋﺠﺐ ﻣﺮﺩ ﺑﯽ‌ﻋﺮﺿﻪ‌ﺍﯼ ﺍﺳﺖ...
💕 داستان کوتاه
'شایعه'
زنی در مورد 'همسایه اش' شایعات زیادی ساخت و شروع به 'پراکندن' آن کرد.
بعد از مدت کمی همه 'اطرافیان' آن همسایه از آن شایعات 'باخبر' شدند.
شخصی که برایش شایعه ساخته بود به شدت از این کار 'صدمه' دید و دچار 'مشکلات زیادی' شد.
بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخته ...
#داستانِ_کوتاهِ_کوتاه دور برگردان
پنچر کرده‌ام. کنار جاده‌ی بیابانی که از دلِ کویر می‌گذرد، روو شانه‌ی خاکی نگه داشته‌ام. بارم سنگین است؛ آچار چرخ هم ندارم. چند بار دور ماشین گشته‌ام چشم انداخته‌ام زیر و بالاش را نگاه کرده‌ام چاره‌ای براش پیدا کنم؛ که پیدا نکرده‌ام. حالا آمده ایستاده‌ام کنار جاده‌ا...
💕 داستان کوتاه👌👌
'شایعه'
زنی در مورد 'همسایه اش' شایعات زیادی ساخت و شروع به 'پراکندن' آن کرد.
بعد از مدت کمی همه 'اطرافیان' آن همسایه از آن شایعات 'باخبر' شدند.
شخصی که برایش شایعه ساخته بود به شدت از این کار 'صدمه' دید و دچار 'مشکلات زیادی' شد.
بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخت...
💕 داستان کوتاه👌👌
'شایعه'
زنی در مورد 'همسایه اش' شایعات زیادی ساخت و شروع به 'پراکندن' آن کرد.
بعد از مدت کمی همه 'اطرافیان' آن همسایه از آن شایعات 'باخبر' شدند.
شخصی که برایش شایعه ساخته بود به شدت از این کار 'صدمه' دید و دچار 'مشکلات زیادی' شد.
بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخت...
داستان کوتاه شمع فرشته
مردي كه همسرش را از دست داده بود، دختر سه ساله اش را بسيار دوست ميداشت. دخترك به بيماري سختي مبتلا شد، پدر به هر دري زد تا كودك سلامتي‌اش را دوباره به دست آورد هرچه پول داشت براي درمان او خرج كرد ولي بيماري جان دخترك را گرفت و او مرد. پدر در خانه‌اش را بست و گوشه گير شد. با هي...
#داستانک
#دو_دوست
دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور میکردند. بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آنها از سر خشم، بر چهره دیگری سیلی زد. دوستی که سیلی خورده بود، سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید، روی شنهای بیابان نوشت “امروز بهترین دوست من بر چهره ام س...
🔴 یک داستان کوتاه آموزنده
👈 پیش به سوی مرگ!
کاروان حسینی در حرکت است؛ در حین حرکت، ابا عبدالله علیه السلام را خواب فرا گرفت، سر را بر روی قاشه اسب یا به اصطلاح خراسانی ها بر قربوس زین گذاشت. طولی نکشید که سر را بلند کرد و فرمود: «انا لله و انا الیه راجعون.»
تا این جمله را گفت و به اصطلاح کلمه،...
داستان کوتاه
☘مرا ببخش (Forgive me☘)
جناب آقای رونگه (Runge)‌ معاون دبیرستان با صدای خواب‌آلوده گفت: 'مرا ببخش' (Forgive me)،....
حرف بزرگی است............انگلیسی‌‌ها این اصطلاح را فقط در مقابل خداوند، هنگام دعا و احساساتی‌ترین لحظات به‌کار می‌برند.
شما به‌ندرت آن را خواهید شنید و به‌ندرت از آن ...
🔴🔵 قصه شب کودکان
🔹 خرس زورگو
آقا خرسه از خواب بیدار شد، گرسنه بود و کم حوصله. دست و صورت نشسته راه افتاد توی جنگل تا برای صبحانه یه چیزی پیدا کنه.
حسابی هوس عسل کرده بود. یه راست رفت سراغ لونه زنبورا. دید زنبورا دارن عسل می فروشن. خرگوش، گوسفند، سنجاب، گاو، زرافه، خلاصه همه حیوونا، هم توی صف ایست...
داستان کوتاه
🍃
⚱🏺یک پیرزن دو کوزه آب داشت که آن ها را آویزان بر یک تیرک چوبی بر دوش خود
حمل می کرد.
یکی ازکوزه ها ترك داشت ومقدارى از آب آن به زمين مى ريخت، درصورتی که دیگری سالم بود و همیشه آب داخل آن به طور کامل به مقصد می رسید.🍶
مدتی طولانی هر روز این اتفاق تکرار می شد و زن همیشه یک کوزه...
📘 دو داستان کوتاه
💎مجنون و شتر
روزی مجنون آهنگ دیار لیلی کرد.
با بی قراری برشتری سوار شد و با دلی لبریز از مهر به جاده زد.
در راه گاه خیال لیلی آنچنان او را باخود می برد.
شتر نیز در گوشه ی آبادی بچه ای داشت.
او هر بار که مجنون را از خود بیخود می دید به سوی آبادی بازمی گشت و خود را به بچه اش می ر...
📘 دو داستان کوتاه
╲\ ╭ ✹
╭ 💙 ╯ @Doahaymasnon 💙
✹ ╯\╲
💎مجنون و شتر
روزی مجنون آهنگ دیار لیلی کرد.
با بی قراری برشتری سوار شد و با دلی لبریز از مهر به جاده زد.
در راه گاه خیال لیلی آنچنان او را باخود می برد.
شتر نیز در گوشه ی آبادی بچه ای داشت.
او هر بار که مجنون را از خود بیخود می دید به سوی آبا...
📘 دو داستان کوتاه
╲\ ╭ ✹
╭ 💙 ╯ @nasemmehrabani
✹ ╯\╲
💎مجنون و شتر
روزی مجنون آهنگ دیار لیلی کرد.
با بی قراری برشتری سوار شد و با دلی لبریز از مهر به جاده زد.
در راه گاه خیال لیلی آنچنان او را باخود می برد.
شتر نیز در گوشه ی آبادی بچه ای داشت.
او هر بار که مجنون را از خود بیخود می دید به سوی آ...
📘 دو داستان کوتاه
💎مجنون و شتر
روزی مجنون آهنگ دیار لیلی کرد.
با بی قراری برشتری سوار شد و با دلی لبریز از مهر به جاده زد.
در راه گاه خیال لیلی آنچنان او را باخود می برد.
شتر نیز در گوشه ی آبادی بچه ای داشت.
او هر بار که مجنون را از خود بیخود می دید به سوی آبادی بازمی گشت و خود را به بچه اش می ر...