نتایج جستجو "جاده"

داستان کوتاه : دو دختر روی جاده
@Ketabpdfsoti
@Ketab96pdfsoti
💠داستانـــــــــڪ💠
🔻در یک روستا، تاجری مقدار زیادی محصول از کشاورزان خرید تا آنها را با ماشین به انبار منتقل کند.
🔹در راه از پسری روستایی پرسید: «تا جاده چقدر راه است؟»
پسر جواب داد: «اگر آرام بروید حدود ده دقیقه. اما اگر با سرعت بروید نیم ساعت و یا شایدهم بیشتر.»
🔸تاجر از این حرف مسخره ی پسر نا...
هوالحق......
?✏بخوانید..
🏡داستان کوتاه و آموزنده..
یک پیرزن دو کوزه ی آب داشت که آنهارا آویزان بر یک تیرک چوبی بردوش خود حمل می کرد.
یکی ازکوزه ها ترك داشت ومقدارى ازآب آن به زمين مى ريخت ، درصورتیکه دیگری سالم بودوهمیشه آب داخل آن بطورکامل به مقصد می رسید.
به مدت طولانی هرروزاین اتفاق تکرار میش...
🌹 @gadikolaee
🔘 داستان کوتاه
ﻣﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﺳﻦ ٧٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﭼﺎﺭ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﺪﺕ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﻗﺎﺩﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﻥ ﻧﺒﻮﺩ .
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﺑﻪ ﺩﮐﺘﺮ ﻭ ﻣﺼﺮﻑ ﺩارو ، ﺩﮐﺘﺮ ﺑﻪ
ﺍﻭ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﻋﻤﻞ ﺟﺮﺍﺣﯽ ﺩﺍﺩ و ﻣﺮﺩ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﮐﺮﺩ ...
ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﺧﺺ ﺷﺪﻥ ﺍﺯ بیمارستان ، برگ تسویه حساب ﺭﺍ به پیرمرد ﺩﺍﺩن تا هزینه ی جراحی را بپردازد .
❣پیر...
💐#داستانک
مدرسه‌ای دانش‌آموزان را با اتوبوس به اردو می‌برد. در مسیر حرکت، اتوبوس به یک تونل نزدیک می‌شود که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده می‌شود: «حداکثر ارتفاع سه متر»
ارتفاع اتوبوس هم سه متر بود ولی چون راننده قبلا این مسیر را آمده بود با کمال اطمینان وارد تونل می‌شود اما سقف اتوبوس به س...
#داستان_شب
فهميده بودم: اكنون حسادت می‌کردم به اسب پريشان و تازان، حسادت می‌کردم به باد كه چهره‌ي او را، وقتي ديوانه وار به سواركاري مي‌پرداخت، نوازش مي‌كرد ؛ حسادت می‌کردم به برگ‌ها كه هنگام عبور گوش‌هايش را مي‌بوسيدند؛ به قطره هاي آفتاب كه از ميان شاخه‌ها روي پيشاني‌اش مي افتادند؛ حسادت می‌کردم...
─═इई💠💠ईइ═─
💠داستان کوتاه
مردی در جاده مشغول تعمیر خودروی خود بود که ناگهان ماهیگیری که پشت سر هم ماهی می‌گرفت توجه او را به خود جلب کرد.
مرد متوجه شد که ماهیگیر ماهی‌های کوچک را نگه می‌دارد و ماهی‌های بزرگ را در آب می‌اندازد.
بالاخره کنجکاوی بر او غالب شد و از ماهیگیر پرسید چرا ماهی‌های بزرگ را...
#حکایت
داستان کوتاه، سلطان محمود و ایاز
گویند سلطان محمود غلامی به نام ایاز داشت که خیلی برایش احترام قائل بود و در بسیاری از امور مهم نظر او را هم می‌پرسید و این کار سلطان به مذاق درباریان و خصوصا وزیران او خوش نمی‌آمد و دنبال فرصتی می‌گشتند تا از سلطان گلایه کنند، تااینکه روزی که همه وزیران و در...
داستانک « نشانی »
کنار دکه ی روزنامه فروشی ، روبروی تابلوی توقف ممنوع ، ماشین ایستاد . چهارراه ، پر از ازدحام خوشبختی بود . راننده ی جوان، شیشه ماشین را پایین کشید . گردنش را کج کرد و از مردی که ایستاد بود ، پرسید :
- ببخشد آقا ! دنبال این نشانی می گردم .
و کاغذ کوچکی را به سمت او دراز کرد . مرد با...
داستانک 📚
صدای تصادم ، در شب آبستن امید مفلوج . صدای شکستن . صدای خُرد شدن . قارقار تمسخر از درخت باور عور .
دخترک مفلوج ، که یقه ی پیراهن مادر را به سختی می فشرد . جیغ زنان پرسید :
- بابا مُرد ؟!
مادر سرش را برسینه نهاد و گریست . از کنج تاریک اتاق ، روشنایی سیگاری ، چهره ارغوانی مردی ، ودرخشش سر...
#داستانک
ابوالحسن خرقانی می گوید:
جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد...!!!
اول:مرد فاسدی از کنارم گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد!!!
او گفت؛ای شیخ ! خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد شد...!!!
دوم:مستی دیدم که افتان و خیزان در جاده های گل آلود میرفت...
به او گفتم؛قدم ثابت بردار تا نلغ...
داستانک
صدسال پیش کشاورزان زحمتکش قروه زمین های پایین جاده همدان سنندج را از طریق جوبی ٬ آب « جن یان» را از بالای قوری چای که در غرب قروه واقع است به سر زمینهای فوق انتقال می دادند۰ کشاورزان محصولات بسیار مرغوبی را از این زمین ها برداشت می کردند۰ همین مسئله باعث حسادت کشاورزان قصلانی شده بود که چشم...
۶. اتوبوس مدرسه
مدرسه‌ای دانش‌آموزان را با اتوبوس به اردو می‌برد. در مسیر حرکت، اتوبوس به یک تونل نزدیک می‌شود که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده می‌شود: «حداکثر ارتفاع سه متر»
ارتفاع اتوبوس هم سه متر بود، ولی چون راننده قبلاً این مسیر را آمده بود با کمال اطمینان وارد تونل می‌شود، اما سقف اتو...
#داستانک....
یک پیرزن دو کوزه ی آب داشت که آنهارا
آویزان بر یک تیرک چوبی بردوش خود حمل می کرد.
یکی ازکوزه ها ترك داشت ومقدارى ازآب آن به زمين مى ريخت ، درصورتیکه دیگری سالم بودوهمیشه آب داخل آن بطورکامل به مقصد می رسید.
به مدت طولانی هرروزاین اتفاق تکرار میشدوزن همیشه یک کوزه ونیم ،آب به خانه می ب...
💐#داستانک
مدرسه‌ای دانش‌آموزان را با اتوبوس به اردو می‌برد. در مسیر حرکت، اتوبوس به یک تونل نزدیک می‌شود که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده می‌شود: «حداکثر ارتفاع سه متر»
ارتفاع اتوبوس هم سه متر بود ولی چون راننده قبلا این مسیر را آمده بود با کمال اطمینان وارد تونل می‌شود اما سقف اتوبوس به س...
‌ Mama Bear Saves Woman From Starving Wolf
خرسِ ماده زن را از دست گرگِ بسیار گرسنه نجات می‌دهد
Joanne Barnaby was deep in the Canadian wilderness hunting wild mushrooms when she heard the growl of a wolf. She turned to see her dog facing off with a big black wolf. The wolf looked skinny and hungry,...
‌ #time_story 1
Mama Bear Saves Woman From Starving Wolf
خرسِ ماده زن را از دست گرگِ بسیار گرسنه نجات می‌دهد
Joanne Barnaby was deep in the Canadian wilderness hunting wild mushrooms when she heard the growl of a wolf. She turned to see her dog facing off with a big black wolf. The wolf looked skin...
‌ Mama Bear Saves Woman From Starving Wolf
خرسِ ماده زن را از دست گرگِ بسیار گرسنه نجات می‌دهد
Joanne Barnaby was deep in the Canadian wilderness hunting wild mushrooms when she heard the growl of a wolf. She turned to see her dog facing off with a big black wolf. The wolf looked skinny and hungry,...
🌺🌺🌺🌺🌺
🌸🌸🌸🌸
🌺🌺🌺
🌸🌸
🌺
#داستان_کوتاه
#داستانک
  
+مطمئنی میخوای بری ؟
-آرهـ...یه مدت سختشه ولی بعد فراموش میکنه
+چهارسال پیش همین حرفارو بهش زدم...گفتم بعدِ یه مدت عادت میکنی،
گفت بری میمیرم....
گفتم اینا همش حرفه....
تااینکه چندروز پیش تو آزمایشگاه اتفاقی همو دیدیم....
جاخوردیم دوتامون...
لای موهای ر...
🌺🌺🌺🌺🌺
🌸🌸🌸🌸
🌺🌺🌺
🌸🌸
🌺
#داستان_کوتاه
#داستانک
دختر دستش را بریده بود اندازه ای که نیاز به بخیه زدن داشت.
باشوهرش آمده بود.
وقتی خواست روی تخت دراز بکشد شوهرش نشست و سرش را روی پاهایش گذاشت.
تمام طول بخیه زدن دستش را گرفت و نازش را کشید و قربان صدقه اش رفت.
وقتی رفتند
هرکسی چیزی گفت
یکی گفت زن ذلی...
➕ #داستانک
پیرزنی هر روز دو کوزه ی آب که آویزان بر یک تیرک چوبی بود، بردوش خود حمل می کرد.
یکی ازکوزه ها ترك داشت و مقدارى از آب آن به زمين میريخت. کوزه شکسته شرمگین بود.
پیرزن گفت: هیچ توجه کرده ای که گلهای زیبای این جاده درسمت تو روییده اند؟ اگر تو اینگونه نبودی این زیبايی ها طروات بخش خانه من ...
#داستانک
#عاشقانه_ای_ناتمام
دختر و پسر با نگرانی چشم به دهان بزرگترها دوخته بودند ، پدر دختر سکوت را شکست و رضایت خود را برای ازدواج اعلام کرد ، دختر نفسی راحت کشید با نگاهی پر از حرف و اشتیاق پسر را نگریست ، حلقه ها رد و بدل شد و کامشان را شیرین کردند ، روزهای خوش و پر از خاطره نامزدی را می‌گذرا...
‍ 📖⁣داستانک
روزی، گوساله ای باید از جنگل بکری می گذشت تا به چراگاهش برسد، گوساله ی بی فکری بود و راه پر پیچ و خم و پر فراز و نشیبی برای خود باز کرد!
روز بعد، سگی که از آن جا می گذشت از همان راه استفاده کرد و از جنگل گذشت. مدتی بعد، گوساله راهنمای گله، آن راه را باز دید و گله اش را وادار کرد از آن ...
‍ 📖⁣داستانک
روزی، گوساله ای باید از جنگل بکری می گذشت تا به چراگاهش برسد، گوساله ی بی فکری بود و راه پر پیچ و خم و پر فراز و نشیبی برای خود باز کرد!
روز بعد، سگی که از آن جا می گذشت از همان راه استفاده کرد و از جنگل گذشت. مدتی بعد، گوساله راهنمای گله، آن راه را باز دید و گله اش را وادار کرد از آن ...
#داستان_کوتاه_سریالی
#لاله (قسمت اول)
از صبح زود ابرها جابجا می شدند و باد موذی سردی می وزيد. پائين درخت ها پر از برگ مرده بود برگ های نيمه جانی كه فاصله به فاصله در هوا چرخ می زدند به زمين می افتادند. يك دسته كلاغ با هم همه و جنجال بسوی مقصد نامعلومی مي رفت. خانه های دهاتی از دور مثل قوطی كبريت كه...
................((شمیم زلف تو))..............
وَ شمیمی از عشق......
که در این پهنه ی خالی زِ غرور ، میرسد از رَهِ دور
وَ مَرا میخوانَد ، لحظه ی سبزِ عبور
من و رؤیایِ حضور ، وَ دلی تشنه ی نور
وَ سرابی از عشق
تا به غوغای نگاهی که عطش آلود است
جاده رابنویسم ، در هیاهویِ شعور
در دل پهنه ی این...
✍ غلامرضا خیاط مدرسه تنگ خوش
داستان کوتاه - اتاق پویا - مدرسه ی چند پایه
#سه کلمه ی بالا میتواند عناصر داستانی از نوع کوتاه یا بلند یا نیمه بلند باشد اگر کلمات در اختیار دانش آموزان مدرسه چندپایه ی روستای تنگ خوش با جمعیت حدود بیست خانوار و صد نفر ،کیلومتر 20 جاده کنگان - بوشهر از توابع بندر دیر...
#داستان_ڪوتاه📚
#سخاوت
هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی قصر خود روانه می شد . در راه پیرمردی دید که بارسنگینی از هیزم بر پشت حمل میکند لنگ لنگان قدم بر میداشت و نفس نفس صدا میداد پادشاه به پیرمرد نزدیک شد و گفت : مردک مگر تو گاری نداری که بار به این سنگینی میبری .هر کسی را بهر کاری ساخته اند. گ...
🧚‍♀️داستان ڪوتاه
یک پیرزن دو کوزه ی آب داشت که آنهارا آویزان بر یک تیرک چوبی بردوش خود حمل می کرد. یکی ازکوزه ها ترك داشت ومقدارى ازآب آن به زمين مى ريخت،
درصورتیکه دیگری سالم بودوهمیشه آب داخل آن بطورکامل به مقصد می رسید.
به مدت طولانی هرروزاین اتفاق تکرار میشدوزن همیشه یک کوزه ونیم ،آب به خانه می...
باتشکر از آقای صالح اعتماد:
داستان کوتاه:سخاوت
هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی قصر خود روانه می شد . در راه پیرمردی دید که بارسنگینی از هیزم بر پشت حمل میکند لنگ لنگان قدم بر میداشت و نفس نفس صدا میداد پادشاه به پیرمرد نزدیک شد و گفت : مردک مگر تو گاری نداری که بار به این سنگینی میبری .هر کسی ر...
................((شمیم زلف تو))..............
وَ شمیمی از عشق......
که در این پهنه ی خالی زِ غرور ، میرسد از رَهِ دور
وَ مَرا میخوانَد ، لحظه ی سبزِ عبور
من و رؤیایِ حضور ، وَ دلی تشنه ی نور
وَ سرابی از عشق
تا به غوغای نگاهی که عطش آلود است
جاده رابنویسم ، در هیاهویِ شعور
در دل پهنه ی این...
#داستان_ڪوتاه📚
یک پیرزن دو کوزه ی آب داشت که آنهارا آویزان بر یک تیرک چوبی بردوش خود حمل می کرد. یکی ازکوزه ها ترك داشت ومقدارى ازآب آن به زمين مى ريخت،
درصورتیکه دیگری سالم بودوهمیشه آب داخل آن بطورکامل به مقصد می رسید.
به مدت طولانی هرروزاین اتفاق تکرار میشدوزن همیشه یک کوزه ونیم ،آب به خانه می ...
داستان کوتاه
@aliabadkatol
زن جوانی در جاده رانندگی می کرد برف کنار جاده نشسته بود و هوا سرد بود. ناگهان لاستیک ماشین پنچر شد و زن ناچار شد از ماشین پیاده شود تا از رانندگان دیگر کمک بگیرد.
حدود ﭼﻬﻞ ﻭ ﭘﻨﺞ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺍﻱ ﻣﻲ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﻮﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺯﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﮐﻤﮏ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﻣﺎﺷ...
داستان کوتاه
زن جوانی در جاده رانندگی می کرد برف کنار جاده نشسته بود و هوا سرد بود. ناگهان لاستیک ماشین پنچر شد و زن ناچار شد از ماشین پیاده شود تا از رانندگان دیگر کمک بگیرد.
حدود ﭼﻬﻞ ﻭ ﭘﻨﺞ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺍﻱ ﻣﻲ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﻮﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺯﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﮐﻤﮏ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻫﺎ ﻳﮑﻲ ﭘﺲ ﺍ...
🔹🔹🔹🔹
#داستانک :مترسک
✍حمید سلیمانی
‌شکارچی پرندگان باز هم خود را بر سر کشت زار به هیبت مترسکی درآورد تا با روش همیشگی اش گنجشک صید کند. دستانش را صلیب می کرد و کلاه لبه دارش را در یک دست می گرفت، هنگامی که گنجشکی روی سرش می نشست کلاهش را بر روی آن می گذاشت، با دست دیگر گنجشک را می گرفت و در کیسه ...
#داستان_ڪوتاه📚
#سخاوت
هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی قصر خود روانه می شد . در راه پیرمردی دید که بارسنگینی از هیزم بر پشت حمل میکند لنگ لنگان قدم بر میداشت و نفس نفس صدا میداد پادشاه به پیرمرد نزدیک شد و گفت : مردک مگر تو گاری نداری که بار به این سنگینی میبری .هر کسی را بهر کاری ساخته اند. گ...
#داستان_ڪوتاه📚
#سخاوت
هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی قصر خود روانه می شد . در راه پیرمردی دید که بارسنگینی از هیزم بر پشت حمل میکند لنگ لنگان قدم بر میداشت و نفس نفس صدا میداد پادشاه به پیرمرد نزدیک شد و گفت : مردک مگر تو گاری نداری که بار به این سنگینی میبری .هر کسی را بهر کاری ساخته اند. گ...
#داستان_ڪوتاه📚
#سخاوت
هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی قصر خود روانه می شد . در راه پیرمردی دید که بارسنگینی از هیزم بر پشت حمل میکند لنگ لنگان قدم بر میداشت و نفس نفس صدا میداد پادشاه به پیرمرد نزدیک شد و گفت : مردک مگر تو گاری نداری که بار به این سنگینی میبری .هر کسی را بهر کاری ساخته اند. گ...
#داستان_ڪوتاه📚
یک پیرزن دو کوزه ی آب داشت که آنهارا آویزان بر یک تیرک چوبی بردوش خود حمل می کرد. یکی ازکوزه ها ترك داشت ومقدارى ازآب آن به زمين مى ريخت،
درصورتیکه دیگری سالم بودوهمیشه آب داخل آن بطورکامل به مقصد می رسید.
به مدت طولانی هرروزاین اتفاق تکرار میشدوزن همیشه یک کوزه ونیم ،آب به خانه می ...
#داستان_ڪوتاه📚
#سخاوت
هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی قصر خود روانه می شد . در راه پیرمردی دید که بارسنگینی از هیزم بر پشت حمل میکند لنگ لنگان قدم بر میداشت و نفس نفس صدا میداد پادشاه به پیرمرد نزدیک شد و گفت : مردک مگر تو گاری نداری که بار به این سنگینی میبری .هر کسی را بهر کاری ساخته اند. گ...