نتایج جستجو "توهین"

♦️این داستان برترین داستان کوتاه در ایرلند و انگلیس در سالهای دور میباشد
@aynarMarketing77
روزی روزگاری شیری جوان حاکم جنگل شد
و یک روباه پیر وزیر و مشاور او بود که در حیله گری شهرت بی نهایت داشت.
حیوانات جنگل پدر حاکم جوان که بر آنان حکومت میکرد را به قتل رساندند و بخاطر وعده بازگشت آب به رودخا...
💕 داستان کوتاه
روزی حضرت علی (ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال 'ابوذر غفاری' می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند: چطور؟!
'مولا' فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت 'بیعت گرفتن' از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی 'اشرفی' به ابوذر دادند تا با 'عثمان' بیعت کند.
...
.
این داستان برترین داستان کوتاه در ایرلند و انگلیس در سالهای دور میباشد
روزی روزگاری شیری جوان حاکم جنگل شد
و یک روباه پیر وزیر و مشاور او بود که در حیله گری شهرت بی نهایت داشت.
حیوانات جنگل پدر حاکم جوان که بر آنان حکومت میکرد را به قتل رساندند و بخاطر وعده بازگشت آب به رودخانه و برکه های جنگل ...
.
دربارۀ متن « همنشینی با خانمهای زیباروی به بهانه تصحیح متن »
برای من عجیب است که همه دوستان با نوشتۀ آقای علیزاده دو گونه برخورد می کنند. یا تأیید می کنند که بله در تمام گروهها و دانشگاهها از این دست مسایل وجود دارد یا بر زیبارویی آن زیبارویان تکیه دارند و به دنبال دلایل روانی و شبه مابعدالطبیعی ...
💕 داستان کوتاه
روزی حضرت علی (ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال 'ابوذر غفاری' می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند: چطور؟!
'مولا' فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت 'بیعت گرفتن' از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی 'اشرفی' به ابوذر دادند تا با 'عثمان' بیعت کند.
...
🌻🍃🌻🍃🌻🍃🌻
این داستان برترین داستان کوتاه در ایرلند و انگلیس در سالهای دور میباشد.
روزی، روزگاری شیری جوان حاکم جنگل شد و یک روباه پیر وزیر و مشاور او بود که در حیله گری شهرت بی نهایت داشت.
حیوانات جنگل پدر حاکم جوان که بر آنان حکومت میکرد را به قتل رساندند و بخاطر وعده بازگشت آب به رودخانه و برکه ه...
🌻🍃🌻🍃🌻🍃🌻
این داستان برترین داستان کوتاه در ایرلند و انگلیس در سالهای دور میباشد.
روزی، روزگاری شیری جوان حاکم جنگل شد و یک روباه پیر وزیر و مشاور او بود که در حیله گری شهرت بی نهایت داشت.
حیوانات جنگل پدر حاکم جوان که بر آنان حکومت میکرد را به قتل رساندند و بخاطر وعده بازگشت آب به رودخانه و برکه ه...
💕 داستان کوتاه
روزی حضرت علی (ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال 'ابوذر غفاری' می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند: چطور؟!
'مولا' فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت 'بیعت گرفتن' از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی 'اشرفی' به ابوذر دادند تا با 'عثمان' بیعت کند.
...
💕 داستان کوتاه
روزی حضرت علی (ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال 'ابوذر غفاری' می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند: چطور؟!
'مولا' فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت 'بیعت گرفتن' از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی 'اشرفی' به ابوذر دادند تا با 'عثمان' بیعت کند.
...
💕 داستان کوتاه
روزی حضرت علی (ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال 'ابوذر غفاری' می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند: چطور؟!
'مولا' فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت 'بیعت گرفتن' از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی 'اشرفی' به ابوذر دادند تا با 'عثمان' بیعت کند.
...
زمانی میتوان اتمسفر خوبی داشت که از توصیف گفتگو و صحنه پردازی مکان، زمان، رنگ، لحن داستانی و .. که باعث احساس برانگیزی بیشتر و ایجاد درونمایه ی ذهنی میشود استفاده کنیم.
در ابتدای داستان مکان فرهنگسرا اتمسفر خوبی را به خواننده منتقل کرد ولی در حد لازم موفق نبود، مثلا میشد از حضور جانبازان به عنوان گ...
💕 داستان کوتاه
روزی حضرت علی (ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال 'ابوذر غفاری' می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند: چطور؟!
'مولا' فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت 'بیعت گرفتن' از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی 'اشرفی' به ابوذر دادند تا با 'عثمان' بیعت کند.
...
💕 داستان کوتاه
روزی حضرت علی (ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال 'ابوذر غفاری' می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند: چطور؟!
'مولا' فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت 'بیعت گرفتن' از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی 'اشرفی' به ابوذر دادند تا با 'عثمان' بیعت کند.
...
💕 داستان کوتاه
روزی حضرت علی (ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال 'ابوذر غفاری' می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند: چطور؟!
'مولا' فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت 'بیعت گرفتن' از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی 'اشرفی' به ابوذر دادند تا با 'عثمان' بیعت کند.
...
💕 داستان کوتاه
روزی حضرت علی (ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال 'ابوذر غفاری' می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند: چطور؟!
'مولا' فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت 'بیعت گرفتن' از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی 'اشرفی' به ابوذر دادند تا با 'عثمان' بیعت کند.
...
داستان کوتاه
روزی حضرت علی (ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال 'ابوذر غفاری' می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند: چطور؟!
'مولا' فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت 'بیعت گرفتن' از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی 'اشرفی' به ابوذر دادند تا با 'عثمان' بیعت کند.
اب...
💕 داستان کوتاه
روزی حضرت علی (ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال 'ابوذر غفاری' می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند: چطور؟!
'مولا' فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت 'بیعت گرفتن' از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی 'اشرفی' به ابوذر دادند تا با 'عثمان' بیعت کند.
...
💕 داستان کوتاه
روزی حضرت علی (ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال 'ابوذر غفاری' می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند: چطور؟!
'مولا' فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت 'بیعت گرفتن' از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی 'اشرفی' به ابوذر دادند تا با 'عثمان' بیعت کند.
...
💕 داستان کوتاه
روزی حضرت علی (ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال 'ابوذر غفاری' می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند: چطور؟!
'مولا' فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت 'بیعت گرفتن' از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی 'اشرفی' به ابوذر دادند تا با 'عثمان' بیعت کند.
...
💕 داستان کوتاه
روزی حضرت علی (ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال 'ابوذر غفاری' می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند: چطور؟!
'مولا' فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت 'بیعت گرفتن' از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی 'اشرفی' به ابوذر دادند تا با 'عثمان' بیعت کند.
...
💕 داستان کوتاه
روزی حضرت علی (ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال 'ابوذر غفاری' می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند: چطور؟!
'مولا' فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت 'بیعت گرفتن' از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی 'اشرفی' به ابوذر دادند تا با 'عثمان' بیعت کند.
...
💕 داستان کوتاه
روزی حضرت علی (ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال 'ابوذر غفاری' می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند: چطور؟!
'مولا' فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت 'بیعت گرفتن' از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی 'اشرفی' به ابوذر دادند تا با 'عثمان' بیعت کند.
...
💕 داستان کوتاه
روزی حضرت علی (ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال 'ابوذر غفاری' می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند: چطور؟!
'مولا' فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت 'بیعت گرفتن' از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی 'اشرفی' به ابوذر دادند تا با 'عثمان' بیعت کند.
...
💕 داستان کوتاه
روزی حضرت علی (ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال 'ابوذر غفاری' می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند: چطور؟!
'مولا' فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت 'بیعت گرفتن' از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی 'اشرفی' به ابوذر دادند تا با 'عثمان' بیعت کند.
...
💕 داستان کوتاه
روزی حضرت علی (ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال 'ابوذر غفاری' می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند: چطور؟!
'مولا' فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت 'بیعت گرفتن' از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی 'اشرفی' به ابوذر دادند تا با 'عثمان' بیعت کند.
...
کره‌شمالی توان پرداخت هزینه هتل محل اقامت رهبرش در سنگاپور را ندارد
چند روز مانده به دیدار کیم‌جونگ اون، رهبر کره‌شمالی و دونالد ترامپ، رئیس‌جمهوری ایالات متحده آمریکا در سنگاپور، مشخص شد مردی که تمام ثروت کشورش را خرج برنامه هسته‌ای کرده و ملت را به فقر و گرسنگی کشانده، توان پرداخت هزینه هتل محل اق...
💕 داستان کوتاه
روزی حضرت علی (ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال 'ابوذر غفاری' می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند: چطور؟!
'مولا' فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت 'بیعت گرفتن' از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی 'اشرفی' به ابوذر دادند تا با 'عثمان' بیعت کند.
...
@Cafedoostankhoob
#داستانک
♦️این داستان برترین داستان کوتاه در ایرلند وانگلیس درسالهای دور میباشد
روزی روزگاری شیری جوان حاکم جنگل شد و یک روباه پیر وزیر و مشاور او بود که در حیله گری شهرت بی نهایت داشت.
حیوانات جنگل پدرحاکم جوان که بر آنان حکومت میکرد را به قتل رساندند و بخاطروعده بازگشت آب به ر...
💕 داستان کوتاه
روزی حضرت علی (ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال 'ابوذر غفاری' می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند: چطور؟!
'مولا' فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت 'بیعت گرفتن' از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی 'اشرفی' به ابوذر دادند تا با 'عثمان' بیعت کند.
...
‍ #داستانک
معلم با خودکارش میانِ اسامی گشتی زد و رویِ یک اسم ، توقف کرد ...
همه ی دانش آموزان ، زیر لب دعا می کردند که قرعه به نامِ آنها نیفتد ...
معلم صدایش را صاف کرد و نامِ 'فاطمه' را صدا زد ‌‌‌...
دخترک ، دفتر انشایش را برداشت و با همان شرم و سکوتِ همیشه آرام آرام به پایِ تخته رفت ...
دفترش را ...
اطلاعات بیشتر
#داستانک
معلم با خودکارش میانِ اسامی گشتی زد و رویِ یک اسم ، توقف کرد ...
همه ی دانش آموزان ، زیر لب دعا می کردند که قرعه به نامِ آنها نیفتد ...
معلم صدایش را صاف کرد و نامِ 'فاطمه' را صدا زد ‌‌‌...
دخترک ، دفتر انشایش را برداشت و با همان شرم و سکوتِ همیشه آرام آرام به پایِ تخته رفت ...
دفترش را دو دستی مقابل چشمانش گرفت و شروع کرد ؛
'به نامِ خدا ...
کاش من ثروتمند بودم ...
آنقدر که تمامِ مردمِ دنیا را خوشبخت می کردم ...
برای تمام کودکان لباس و عروسک هایی که دوست داشتند می خریدم ...
به بچه هایی که هم سن و سال من هستند و بخاطر کارکردن نمی توانند درس بخوانند کمک می کردم ...
برای بی خانمان ها و کارتن خواب ها ، خانه می گرفتم و برای همیشه خوشحالشان می کردم ...
کاش آنقدر ثروتمند بودم که می توانستم کشورهایِ جنگ زده را از جنگ و گلوله آزاد کنم ، همان ها که توی اخبار نشان می دهد و من هربار چشمانم را می بندم تا شب کابوس نبینم ...
جنگ اصلا چیز خوبی نیست ، در برنامه ام هست که جلوی تمام جنگ های دنیا را بگیرم ...
راهش را هنوز نمی دانم اما شاید با پول بشود آدم ها را از کشتنِ افرادِ بی گناه پشیمان کرد ...
خدایا ...
کاش می شد آنقدر ثروت داشته باشم که کودکانِ گرسنه ی سومالی و کشورهایِ فقیر را تا آخر عمرشان حمایت کنم ...
اگر ثروت داشتم برایِ جوان هایِ بیکار هم فکری می کردم تا مادرانشان غصه نخورند ، خودم دیدم مادرم هرروز برای برادرم که سربازی است غصه می خورد و نگرانِ آخروعاقبتش بود ...
راستی اگر اجازه دادی با مقداری از پولها برایِ مادرم هم یک چرخ خیاطیِ بهتر می خرم ، چرخ خیاطیِ قدیمی اش روغن ریزی دارد و چند بار لباسِ مشتری هایش خراب شد و مشتری ها پولشان را باکلی دعوا و توهین پس گرفتند و خودم دیدم مادرم سرِ جانمازش چقدر از ته دل گریه می کرد ... من هم سرم را تویِ کمد کردم و یواشکی گریه کردم تا اگر کسی دید فکر کند دارم دنبالِ چیزی می گردم ، خوشم نمی آید فکر کنند هنوز بچه ام و راحت گریه ام می گیرد ...
پدرم دوسال قبل پاهایش را درحال کارکردن سرساختمان از دست داد و مادرم به جای او کار می کند ...
به قول مادرم به حکمتت راضی هستیم ...
فقط اگر یک چرخ خیاطیِ خوب داشته باشیم همه ی مشکلاتمان کم کم حل می شود ...
خدایا ...
باور کن اگر مرا ثروتمند کنی نامردی نمی کنم و بیشتر از یک چرخ خیاطی ،برایِ خودمان خرج نخواهم کرد ...
تو مرا ثروتمند کن ؛
من هم قول می دهم با ثروتم همه ی آدم هایت را خوشبخت کنم ...
من هرگز زیرِ قولم نمی زنم ، می توانی این را خودت از بچه هایِ محله بپرسی ...
آنوقت اگر به من اعتماد داشتی ؛ مرا ثروتمند کن ...
خدایا ...
اگر بچه ی دیگری در دنیا هست که بیشتر به او اعتماد داری هم اشکالی ندارد ...
من خودم ، 'مینا' را پیشنهاد می کنم
دخترِ مهربانیست ...
یک بار عروسکش را به دختربچه ی فقیری داد ، با اینکه تنها عروسکش بود و خیلی دوستش داشت ...
بارها امانت داری اش را هم دیده ام ...
تنها کسیست که می توانم بدونِ هیچ نگرانی، شکلاتهایم را بدهم برایم نگه دارد ...
خیالت راحت!
من مثل همیشه دوستت خواهم داشت ...
حتی اگر آرزویم را برآورده نکنی ! '
•••انشا تمام شده بود اما معلم نمی توانست جلوی اشکهایش را بگیرد و هیچ کمُدی آنجا نبود که گریه هایش را تویِ آن پنهان کند ...
تمامِ کلاس را سکوتِ معنی داری فراگرفته بود ...
فاطمه بیرون را نگاه کرد ،
انگار آسمان هم از انسانیتِ کودکانه اش بغض کرده بود ...
بارانِ قشنگی باریدن گرفت !
و خداوند ؛
لبخند می زد ...
#نرگس_صرافیان_طوفان
‌‌‌‌‌‌‌
#داستانک
معلم با خودکارش میانِ اسامی گشتی زد و رویِ یک اسم ، توقف کرد ...
همه ی دانش آموزان ، زیر لب دعا می کردند که قرعه به نامِ آنها نیفتد ...
معلم صدایش را صاف کرد و نامِ 'فاطمه' را صدا زد ‌‌‌...
دخترک ، دفتر انشایش را برداشت و با همان شرم و سکوتِ همیشه آرام آرام به پایِ تخته رفت ...
دفترش را دو...
💕 داستان کوتاه
روزی حضرت علی (ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال 'ابوذر غفاری' می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند: چطور؟!
'مولا' فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت 'بیعت گرفتن' از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی 'اشرفی' به ابوذر دادند تا با 'عثمان' بیعت کند.
...
💕
بابک خداپرست
داستان کوتاه
روزی حضرت علی (ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال 'ابوذر غفاری' می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند: چطور؟!
'مولا' فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت 'بیعت گرفتن' از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی 'اشرفی' به ابوذر دادند تا با 'عث...
💕 داستان کوتاه
روزی حضرت علی (ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال 'ابوذر غفاری' می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند: چطور؟!
'مولا' فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت 'بیعت گرفتن' از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی 'اشرفی' به ابوذر دادند تا با 'عثمان' بیعت کند.
...
💕 داستان کوتاه
روزی حضرت علی (ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال 'ابوذر غفاری' می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند: چطور؟!
'مولا' فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت 'بیعت گرفتن' از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی 'اشرفی' به ابوذر دادند تا با 'عثمان' بیعت کند.
...
💕 داستان کوتاه
روزی حضرت علی (ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال 'ابوذر غفاری' می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند: چطور؟!
'مولا' فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت 'بیعت گرفتن' از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی 'اشرفی' به ابوذر دادند تا با 'عثمان' بیعت کند.
...
💕 داستان کوتاه
روزی حضرت علی (ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال 'ابوذر غفاری' می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند: چطور؟!
'مولا' فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت 'بیعت گرفتن' از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی 'اشرفی' به ابوذر دادند تا با 'عثمان' بیعت کند.
...
💕 داستان کوتاه
روزی حضرت علی (ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال 'ابوذر غفاری' می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند: چطور؟!
'مولا' فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت 'بیعت گرفتن' از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی 'اشرفی' به ابوذر دادند تا با 'عثمان' بیعت کند.
...
💕 داستان کوتاه
روزی حضرت علی (ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال 'ابوذر غفاری' می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند: چطور؟!
'مولا' فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت 'بیعت گرفتن' از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی 'اشرفی' به ابوذر دادند تا با 'عثمان' بیعت کند.
...