نتایج جستجو "تردید"

📚#داستان_کوتاه
سالها پیش، وقتی به عنوان داوطلب در یک بیمارستان کار می‌کردم، دختر دو ساله‌ای به نام لیز در بیمارستان بستری بود که از یک بیماری نادر و جدی رنج می‌برد. تنها شانس بهبودی از نظر پزشکان، انتقال خون از برادر پنج ساله‌اش بود که به طور معجزه‌آسایی از همان بیماری جان سالم به در برده بود و خون...
📚 داستان کوتاه
نغمه
قسمت دهم
اوایل کار برام سخت بود ولی کم کم به کارم دل بستم سعی میکردم به بهترین نحو کارم را انجام بدم . وقتی حقوقم را دریافت میکردم برای جبران خسارتی که به بابا نعمت و مامان زهرا زده بودم اون را به مامان میدادم. خیلی خوشحال بودم درگیری های ذهنیم کمتر شده بود .داشتم دوباره میشد...
داستان کوتاه
👳‍♀سعید امریکایی
قسمت آخر
......سه هزار تا سکه مهرش بود! تا کج نیگاش میکردم، تهدید میکرد میندازتم گوشه حلفدونی! راهی نداشتم! خیلی وقت بود قید ننه و بابامو زده بودم بخاطرش! که کسر شانش نباشم!
شونه هاش تکون میخورد! میفهمیدم داره گریه میکنه! اصلا صدای شکستنشو میشنیدم؛
_ جواد درد داره! نم...
📕داستان-کوتاه-شب
#نرگس
انگار نیرویی مرا کشاند آنجا؛ وگرنه درستش این بود خودم را گم و گور می‌کردم.
فصل بیکاری بود و مردم روستا، بهانه‌ای پیدا کرده بودند که دسته دسته، کنار دیوار و روی پشت‌بام به تماشا بنشینند، تماشای درآمدن عروس از خانه؛ بعد هم گروه گروه می‌رفتند به سمت خانه داماد که رقص و پایکو...
📚داستان کوتاه
سالها پیش، وقتی به عنوان داوطلب در یک بیمارستان کار می‌کردم، دختر دو ساله‌ای به نام لیز در بیمارستان بستری بود که از یک بیماری نادر و جدی رنج می‌برد. تنها شانس بهبودی از نظر پزشکان، انتقال خون از برادر پنج ساله‌اش بود که به طور معجزه‌آسایی از همان بیماری جان سالم به در برده بود و خون...
داستانک
مَردی , شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال اطرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛
جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه! این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر ک...
#داستانک هدیه‌ی تولد
بِش گفتم یک چند تایی روسری برام بیاورد؛ انتخاب کنم. گفت: بفرما برا کی می‌خواهی که سلیقه‌ش را اگر ندانستی مشورت بدهم بِت، راهنمایی اَ‌ت کنم. گفتم: برا نومزادم؛ یعنی برا دوستم. سلیقه‌ش را هم خوب می‌دانم. پرسید: یعنی می‌دانی چی بِش می‌آید؟ چه رنگ چه طرح؟ گفتم: ها، یک‌جورهایی می‌دا...
داستانک :
مردِ بادکنک فروش، چند بادکنک رنگی را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و ‌کودکان را جذب کند. پسرک سیاهپوست به یک بادکنک سیاه خیره شده بود. با تردید پرسید: ببخشید آقا اگر بادکنک سیاه را هم رها می کردید آیا بالا می رفت؟ مرد نخ بادکنک سیاه را برید و بادکنک اوج گرفت. گفت: پسرم آن چیزی که سبب او...
داستانک :
مردِ بادکنک فروش، چند بادکنک رنگی را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و ‌کودکان را جذب کند. پسرک سیاهپوست به یک بادکنک سیاه خیره شده بود. با تردید پرسید: ببخشید آقا اگر بادکنک سیاه را هم رها می کردید آیا بالا می رفت؟ مرد نخ بادکنک سیاه را برید و بادکنک اوج گرفت. گفت: پسرم آن چیزی که سبب او...
#داستانک
سگی از کنار شیری رد می شد چون او را خفته دید، طنابی آورد و شیر را محکم به درختی بست.
شیر بیدار که شد سعی کرد طناب را باز کند اما نتوانست.
در همان هنگام خری در حال گذر بود، شیر به خر گفت: اگر مرا از این بند برهانی نیمی از جنگل را به تو می دهم.
خر ابتدا تردید کرد و بعد طناب را از دور دستان ...
✨🌸🍃🌼🌸🍃🌼🌸🍃🌼
🌸🍃🌼🌸🍃🌼
🍃🌼
🌸
✨ ✨
علی آقا یک بقالی کوچک دارد . کوچکتر از همه بقالی های اطرافش . دو تا از انگشت های دست راستش هم نیستند . نپرسیدم کجا ولی احتمالا جایی زیر دستگاه پرس جا مانده باشند .
صبح ها مادر پیرش با لهجه دزفولی و عصرها خودش با ته لهجه جنوبی پشت دخل می ایستد. سالها درگیر اعتیاد بوده و...
🌱داستان کوتاه
معلمی به یک پسر هفت ساله ریاضی درس می‌داد. یک روز که پسر پیش معلم آمده بود، معلم می‌خواست شمارش و جمع را به پسرک آموزش دهد. معلم از پسر پرسید: «اگر من یک سیب، با یک سیب دیگه و یک سیب دیگه به تو بدهم، چند تا سیب داری؟»
پسرک کمی فکر کرد و با اطمینان گفت: «چهار!»
معلم که نگران شده بود ان...
یک داستان به دو طریق می‌تواند واقعی جلوه کند و با مخاطب رابطه‌‌‌ی بین‌الأذهانی برقرار کند یا از طریق تجربه‌ی عینی مشترک، مخاطب را در قصه‌ی خود سهیم می‌کند و یا از طریق رابطه‌ی بینامتنی و تجارب درون متننی. ممکن است شیئی را به شخصه تجربه نکرده باشیم اما از طریق متونی که دیگران نوشته‌اند به شکل سلسله‌و...
🍀🍀🍀
داستان کوتاه
داستانی زیبا از کتاب' سوپ جو' که با بیش از ۳۴۵میلیون لایک رکوردار در دنیای مجازی در سال ۲۰۱۵ بوده و ادامه دارد....
☎️☎️☎️


ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم.آن موقع من 9-8 ساله بودم.یادم می‌آید که قاب برّ...
🍀🍀🍀
داستان کوتاه
داستانی زیبا از کتاب' سوپ جو' که با بیش از ۳۴۵میلیون لایک رکوردار در دنیای مجازی در سال ۲۰۱۵ بوده و ادامه دارد....
☎️☎️☎️


ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم.آن موقع من 9-8 ساله بودم.یادم می‌آید که قاب برّ...
داستانی از «كليله دمنه»...
سگی از کنار شیری رد می شد، چون شیر را خفته دید طنابی آورد و شیر را محکم به درختی بست. شیر بیدار که شد سعی کرد طناب را باز کند اما نتوانست…
در همان هنگام خری در حال گذر بود، شیر به خر گفت: اگر مرا از این بند برهانی، نیمی از جنگل را به تو می دهم، خر ابتدا تردید کرد و بعد طن...
کافکا دکترای حقوق داشت وفارغ التحصیل دانشگاه پراگ بود،پدرش آرزوداشت که وکیلی موفق و مشهورشودامانهایتااودرمقام نمایندحقوقی یک شرکت بیمه درپراگ مشغول به کارشدوهرگز کارمندخوبی نبود درضمن اومخترع کلاه ایمنی کارگران نیزهست،کمترنویسنده ای درجهان را میتوان یافت که عشقی چنین شورانگیزوجنون آمیزنسبت به ادبیات...
کافکا دکترای حقوق داشت وفارغ التحصیل دانشگاه پراگ بود،پدرش آرزوداشت که وکیلی موفق و مشهورشودامانهایتااودرمقام نمایندحقوقی یک شرکت بیمه درپراگ مشغول به کارشدوهرگز کارمندخوبی نبود درضمن اومخترع کلاه ایمنی کارگران نیزهست،کمترنویسنده ای درجهان را میتوان یافت که عشقی چنین شورانگیزوجنون آمیزنسبت به ادبیات...
✅ داستان کوتاه :
«دایره‌های زندگی»‼
🔖وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به برکه‌ای در یک مزرعه برد و به من گفت:
سنگی را به داخل آب بینداز و به «دایره‌هایی» که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ تصور کنم.
او گفت:
تو می‌توانی تعداد زی...
✅ داستان کوتاه : «دایره‌های زندگی» ‼
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدربزرگم مرا به برکه‌ای در یک مزرعه برد و به من گفت: سنگی را به داخل آب بینداز و به «دایره‌هایی» که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ تصور کنم.
او گفت: تو می‌توانی تعداد زیادی از جلوه‌ها و نمودها...
دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای ” کی ” پرسید:
اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟
آقای کی گفت : البته ! اگر کوسه ها آدم بودند
توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی میساختند
همه جور خوراکی توی آن میگذاشتند
مواظب بودند که همیشه پر آب باشد
هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند
برای...
داستانی از «كليله دمنه»...
سگی از کنار شیری رد می شد، چون شیر را خفته دید طنابی آورد و شیر را محکم به درختی بست. شیر بیدار که شد سعی کرد طناب را باز کند اما نتوانست…
در همان هنگام خری در حال گذر بود، شیر به خر گفت: اگر مرا از این بند برهانی، نیمی از جنگل را به تو می دهم، خر ابتدا تردید کرد و بعد طن...
🥀🍂🥀🍂🥀🥀🥀🥀
دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای ” کی ” پرسید:
اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟
آقای کی گفت : البته ! اگر کوسه ها آدم بودند
توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی میساختند
همه جور خوراکی توی آن میگذاشتند
مواظب بودند که همیشه پر آب باشد
هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم د...
دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای ” کی ” پرسید:
اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟!
آقای کی گفت : البته! اگر کوسه ها آدم بودند
توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی میساختند
همه جور خوراکی توی آن میگذاشتند
مواظب بودند که همیشه پر آب باشد
هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند
برای...
📖 #داستانک
♦️بازخوانی جنایتی خونین از آمریکا علیه ملت ایران
▪️در 12 تیرماه سال 1367 ناو آمریکایی 'وینسنس' به هواپیمای ایرباس جمهوری اسلامی ایران حمله کرده و آن را با موشک مورد اصابت قرار داد. ایرباس ایرانی با شماره پرواز 655 که در آن موقع بر فراز خلیج فارس در حال صعود گرفتن بود منهدم و تمامی سرنشی...
#گزارش_پنجشنبه‌ی_دوست_داشتنی_داستان
نهمین نشست گروه داستان کانون ادبی کلمه در سال97 روز پنج شنبه هفتم خرداد با برنامه‌های داستانی گروه ب (پرستوهای مهاجر) برگزار شد.
در نخستین بخش از برنامه ها داستان کوتاه 'آه! ما الاغها' نوشته عزیز نسین خوانده و شنیده شد و سپس #فاطمه_شریفی زندگی، شخصیت و شیوه نویس...
دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای ” کی ” پرسید:
اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟
آقای کی گفت : البته ! اگر کوسه ها آدم بودند
توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی میساختند
همه جور خوراکی توی آن میگذاشتند
مواظب بودند که همیشه پر آب باشد
هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند
برای...
دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای ” کی ” پرسید:
اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟
آقای کی گفت : البته ! اگر کوسه ها آدم بودند
توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی میساختند
همه جور خوراکی توی آن میگذاشتند
مواظب بودند که همیشه پر آب باشد
هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند
برای...
@chalibrary
دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای ” کی ” پرسید:
اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟
آقای کی گفت : البته ! اگر کوسه ها آدم بودند
توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی میساختند
همه جور خوراکی توی آن میگذاشتند
مواظب بودند که همیشه پر آب باشد
هوای بهداشت ماهی های کوچولو را ...
دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای ” کی ” پرسید:
اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟
آقای کی گفت : البته ! اگر کوسه ها آدم بودند
توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی میساختند
همه جور خوراکی توی آن میگذاشتند
مواظب بودند که همیشه پر آب باشد
هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند
برای...
دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای ” کی ” پرسید:
اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟
آقای کی گفت : البته ! اگر کوسه ها آدم بودند
توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی میساختند
همه جور خوراکی توی آن میگذاشتند
مواظب بودند که همیشه پر آب باشد
هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند
برای...
دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای ” کی ” پرسید:
اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟
آقای کی گفت : البته ! اگر کوسه ها آدم بودند
توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی میساختند
همه جور خوراکی توی آن میگذاشتند
مواظب بودند که همیشه پر آب باشد
هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند
برای...
دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای ” کی ” پرسید:
اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟
آقای کی گفت : البته ! اگر کوسه ها آدم بودند
توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی میساختند
همه جور خوراکی توی آن میگذاشتند
مواظب بودند که همیشه پر آب باشد
هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند
برای...
دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای ” کی ” پرسید:
اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟
آقای کی گفت : البته ! اگر کوسه ها آدم بودند
توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی میساختند
همه جور خوراکی توی آن میگذاشتند
مواظب بودند که همیشه پر آب باشد
هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند
برای...
دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای ” کی ” پرسید:
اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟
آقای کی گفت : البته ! اگر کوسه ها آدم بودند
توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی میساختند
همه جور خوراکی توی آن میگذاشتند
مواظب بودند که همیشه پر آب باشد
هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند
برای...
دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای ” کی ” پرسید:
اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟
آقای کی گفت : البته ! اگر کوسه ها آدم بودند
توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی میساختند
همه جور خوراکی توی آن میگذاشتند
مواظب بودند که همیشه پر آب باشد
هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند
برای...
دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای ” کی ” پرسید:
اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟
آقای کی گفت : البته ! اگر کوسه ها آدم بودند
توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی میساختند
همه جور خوراکی توی آن میگذاشتند
مواظب بودند که همیشه پر آب باشد
هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند
برای...
دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای ” کی ” پرسید:
اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟
آقای کی گفت : البته ! اگر کوسه ها آدم بودند
توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی میساختند
همه جور خوراکی توی آن میگذاشتند
مواظب بودند که همیشه پر آب باشد
هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند
برای...
دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای ” کی ” پرسید:
اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟
آقای کی گفت : البته ! اگر کوسه ها آدم بودند
توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی میساختند
همه جور خوراکی توی آن میگذاشتند
مواظب بودند که همیشه پر آب باشد
هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند
برای...
دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای ” کی ” پرسید:
اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟
آقای کی گفت : البته ! اگر کوسه ها آدم بودند
توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی میساختند
همه جور خوراکی توی آن میگذاشتند
مواظب بودند که همیشه پر آب باشد
هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند
برای...