نتایج جستجو "تبریز"

#قوانین_بخش_داستان
اطلاعات بیشتر
🔴🔴 عدم رعایت قوانین منجر به حذف اثر خواهد شد.
@AyazAstro_scifi
داستان کوتاه
پل
پلی بودم سخت و سرد، گسترده به روی یک پرتگاه. این سو پاها و آن‌سو دست‌هایم را در زمین فرو برده بودم، چنگ در گِل تُرد انداخته بودم که پابرجا بمانم. دامن بالاپوشم در دو سو به دست باد پیچ و تاب می‌خورد. در اعماق پرتگاه ، آبِ سردِ جویبارِ قزل‌آلا خروشان می‌گذشت. هیچ مسافری به آن ارتفاع...
♦️حتما بخونید ♦️
👌 داستان کوتاه و بسیار پندآموز در باره نماز
💭 شیطان با بنده ای همسفر شد
موقع نماز صبح، بنده نماز نخوند
موقع ظهر و عصر هم، نماز نخوند
موقع مغرب و عشاء رسید، بازم بنده نماز بجای نیاورد
💭 موقع خواب شیطان به بنده گفت من با تو زیر یک سقف نمی خوابم
چون پنج وقت موقع نماز شد و تو یک...
✅داستانک
شیوه‌ی دوم
دوتا گرگ بودند که از کوچکی با هم دوست بودند و هر شکاری که به چنگ می‌آوردند با هم می‌خوردند و تو یک غار با هم زندگی می‌کردند. یک سال، زمستان بدی شد و به قدری برف رو زمین نشست که این دو گرگ گرسنه ماندند. چند روزی به انتظار بند آمدن برف تو غارشان ماندند و هر چه ته مانده‌ی لاشه‌ی ...
✅داستانک
شیوه‌ی اول
دوگرگ، گرسنه و سرمازده، در گرگ ومیش از کوه سرازیر شدند و به دشت رسیدند. برف سنگین ستمگر دشت را پوشانده بود. غبار کولاک هوا را در هم می‌کوبید. پستی و بلندی زیر برف درغلتیده و له شده بود. گرسنه و فرسوده، آن دو گرگ در برف یله شده بودند و از زور گرسنگی پوزه در برف فرو می‌بردند و زب...
💕 داستان کوتاه
'قابل تامل'
ﭘﺴﺮ 'ﮔﺎﻧﺪﯼ' در خاطرات خود ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ:
ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻨﻔﺮﺍﻧﺲ ﯾﮏ ﺭﻭﺯﻩﺍﯼ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺩﺍﺷﺖ.
ﺍﺯ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﺑﺮﺳﺎﻧﻢ.
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺭﺳﺎﻧﺪﻡ ﮔﻔﺖ:
ﺳﺎﻋﺖ ۵ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ ﻣﻨﺘﻈﺮﺕ ﻫﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺮﮔﺮﺩﯾﻢ.
ﻣﻦ ﺍﺯ ﻓﺮﺻﺖ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﺮﺩﻡ و ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺮﯾﺪ ﮐﺮﺩﻡ.
ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻌﻤﯿﺮﮔﺎﻩ ﺑﺮﺩﻡ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﺭﻓ...
ا❤️🌺🌸💕⚜✨
ا🌺💛🌿🕊
ا🌸🌿🕊
ا🌿🕊
ا💕
ا✨
⬅️ داستان کوتاه پند آموز
👈 مرد بیسوادی قرآن میخواند ولی معنی قرآن را نمیفهمید.
🔘 روزی پسرش از او پرسید:
چه فایده ای دارد قرآن میخوانی، بدون اینکه معنی آن را بفهمی؟
پدر گفت: پسرم!
سبدی بگیر و از آب دریا پرکن و برایم بیاور.
🔘پسر گفت: غیر ممکن است که آب در سبد با...
#داستانڪ 🍃🌺
در خیابان شمس تبریزی شهر تبریز زیارتگاهی وجود دارد ڪه به قبر حمال معروفه فرد بیسوادی در تبریز زندگی میڪرد و تمام عمر خود را در بازار به حمالی و بارڪشی می گذراند تا از این راه رزق حلالی بدست آورد.
یڪ روز ڪه مثل همیشه در ڪوچه پس ڪوچه های شلوغ بازار مشغول حمل بار بود، برای آنڪه نفسی تازه ...
#داستانڪ 🍃🌺
در خیابان شمس تبریزی شهر تبریز زیارتگاهی وجود دارد ڪه به قبر حمال معروفه فرد بیسوادی در تبریز زندگی میڪرد و تمام عمر خود را در بازار به حمالی و بارڪشی می گذراند تا از این راه رزق حلالی بدست آورد.
یڪ روز ڪه مثل همیشه در ڪوچه پس ڪوچه های شلوغ بازار مشغول حمل بار بود، برای آنڪه نفسی تازه ...
📚 #داستانک
@CHENGOR
در شهر خوی زن ثروتمند و تیزفکری به نام «شوڪت» در زمان ڪریم خان زند زندگی می ڪرد.
انگشتر الماس بسیار گران قیمتی ارث پدر داشت، ڪه نیاز به فروش آن پیدا کرد.
در شهر جار زدند ولی ڪسی را سرمایه خرید آن نبود. بعد از مدتی داستان به گوش خدادادخان حاڪم و نماینده ڪریم خان در تبریز رسید.
...
✅فراخوان
شعر تركی، فارسى،داستان كوتاه، نقاشى
نخستين كنگره ى بين المللى سه نسل
با ادبيات معاصر
🗓مهلت ارسال آثار: ۲۲تیرماه ۹۷
📭دبیرخانه: مرکز آفرینشهای ادبی تبریز
🆔 @torknisevanlar🌺🌴👈👈
✅فراخوان
شعر تركی، فارسى،داستان كوتاه، نقاشى
نخستين كنگره ى بين المللى سه نسل
با ادبيات معاصر
🗓مهلت ارسال آثار: ۲۲تیرماه ۹۷
📭دبیرخانه: مرکز آفرینشهای ادبی تبریز
@anjomanefaniqorvedarjazin
💕داستان کوتاه
'دنیا از آن خیال پردازان است'
می گویند در زمانهای دور پسری بود که به اعتقاد پدرش هرگز نمی توانست با دستانش کار با ارزشی انجام دهد.
این پسر هر روز به کلیسایی در نزدیکی محل زندگی خود می رفت و ساعتها به تکه 'سنگ مرمر' بزرگی که در حیاط کلیسا قرار داشت 'خیره' می شد و هیچ نمی گفت.
روزی '...
#داستانک
پسر شیشه‌ای
پسری در یک شیشه با سوراخ‌هایی که در درپوش آن بریده بودند، زندگی می‌کرد. مردی که او را در آن جا نگه می‌داشت به او فحش می‌داد و آبجو می‌خورد و هر وقت دلش می‌خواست به او چیزی می‌خوراند.
کرم‌های شب‌تاب به پسر نگاه می‌کردند و به او می‌خندیدند. اما آن‌ها هم دلشان برایش می‌سوخت.
...
🍃
#داستانک
مردی به نزد حلوا فروشی رفت وگفت:
«مقداری حلوای نسيه به من بده»
حلوا فروش قدری حلوا برايش در کفه ترازو گذاشت و گفت :
« امتحان کن ببين خوب است يانه.»
مرد گفت:« روزه ام ، باشد موقع افطار »
حلوا فروش گفت:
« هنوز ۱۰ روز به ماه رمضان مانده ؛
چطور است که حالا روزه گرفته ای .»
مرد گفت:
« ...
📙#داستانک
💠 در زمان آغا محمدخان قاجار شخصى از حاکم شهر خود که با صدراعظم نسبت داشت،
نزد صدراعظم شکایت برد.😞
@farhikhtte
صدراعظم که دانست حق با شاکى است گفت: اشکالى ندارد، میتوانى به اصفهان بروى.😊
مرد گفت: اصفهان در اختیار پسر برادر شماست.
گفت: پس به شیراز برو.
او گفت: شیراز هم در اختیار خواهرزاد...
📙#داستانک
💠 در زمان آغا محمدخان قاجار شخصى از حاکم شهر خود که با صدراعظم نسبت داشت،
نزد صدراعظم شکایت برد.😞
@tonelbarfi
صدراعظم که دانست حق با شاکى است گفت: اشکالى ندارد، میتوانى به اصفهان بروى.😊
مرد گفت: اصفهان در اختیار پسر برادر شماست.
گفت: پس به شیراز برو.
او گفت: شیراز هم در اختیار خواهرزاد...
میرزا جلیل محمدقلی‌زاده (زادهٔ ۳ اسفند ماه ۱۲۴۴ خورشیدی در نخجوان؛ ۲۲ فوریه ۱۸۶۶ میلادی - درگذشتهٔ ۱۳ دی‌ ماه ۱۳۱۰ ؛ ۴ ژانویه ۱۹۳۲ در باکو) بنیان‌گذار روزنامه ملانصرالدین بود.
او در سال ۱۸۶۶ در دهی به‌نام نهرم از ولایت نخجوان زاده شد. پدرش محمدقلی نام داشت. خانواده او اصلاً ایرانی بودند و جدش حسین‌...
میرزا جلیل محمدقلی‌زاده (زادهٔ ۳ اسفند ماه ۱۲۴۴ خورشیدی در نخجوان؛ ۲۲ فوریه ۱۸۶۶ میلادی - درگذشتهٔ ۱۳ دی‌ ماه ۱۳۱۰ ؛ ۴ ژانویه ۱۹۳۲ در باکو) بنیان‌گذار روزنامه ملانصرالدین بود.
او در سال ۱۸۶۶ در دهی به‌نام نهرم از ولایت نخجوان زاده شد. پدرش محمدقلی نام داشت. خانواده او اصلاً ایرانی بودند و جدش حسین‌...
👌 داستان کوتاه پند آموز
💭شیخی بود که به شاگردانش عقیده می آموخت ، لااله الاالله یادشان می داد ، آنرا برایشان شرح می داد و بر اساس آن تربیتشان می کرد.
💭 روزی یکی از شاگردانش طوطی ای برای او هدیه آورد، زیرا شیخ پرورش پرندگان را بسیار دوست می داشت. شیخ همواره طوطی را محبت می کرد و او را در درسهایش حا...
💎 در زمان آغا محمدخان قاجار شخصى از حاکم شهر خود که با صدراعظم نسبت داشت،
نزد صدراعظم شکایت برد.
صدراعظم که دانست حق با شاکى است گفت: اشکالى ندارد، مى توانى به اصفهان بروى.
مرد گفت: اصفهان در اختیار پسر برادر شماست.
گفت: پس به شیراز برو.
او گفت: شیراز هم در اختیار خواهرزاده شماست.
گفت: پس به تبریز ...
#هرشب_داستان_کوتاه
@ghasabcity
💎 در زمان آغا محمدخان قاجار شخصى از حاکم شهر خود که با صدراعظم نسبت داشت،
نزد صدراعظم شکایت برد.😞
صدراعظم که دانست حق با شاکى است گفت: اشکالى ندارد، مى توانى به اصفهان بروى.😊
مرد گفت: اصفهان در اختیار پسر برادر شماست.
گفت: پس به شیراز برو.
او گفت: شیراز هم در اختیار...
💕 داستان کوتاه
#حمالی_که_در_تاریخ_جاودانه_شد
در خیابان شمس تبریزی شهر تبریز زیارتگاهی وجود دارد که به قبر حمال *معروفه.
فرد بیسوادی در تبریز زندگی میکرد و تمام عمر خود را در بازار به حمالی و بارکشی می گذراند تا از این راه رزق حلالی بدست آورد.
یک روز که مثل همیشه در کوچه پس کوچه های شلوغ بازار مش...
#داستانك
در خیابان شمس تبریزی  شهر تبریز زیارتگاهی وجود دارد که به قبر حمال معروفه.
فرد بیسوادی در تبریز زندگی میکرد و تمام عمر خود را در بازار به حمالی و بارکشی گذرانده بود تا از این راه رزق حلالی بدست آورد. یک روز که مثل همیشه در کوچه پس کوچه های شلوغ بازار مشغول حمل بار بود، برای آنکه نفسی تاز...
🔸داستان کوتاه، بخونید زیباست😊
مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید:
«چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند؟»
چوپان گفت: «ما شخص خاصی را برای این کار نداریم؛ خودم نماز آنها را می خوانم»
مرد گفت: «خوب لطف کن نماز پدر مرا هم بخوان!»
چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند ج...
👌 داستان کوتاه پند آموز
دکتری به خواستگاری دختری رفت، ولی دختر او را رد کرد و گفت به شرطی قبول می کنم که مادرت به عروسی ما نیاید.
آن جوان به فکر فرو رفت و نزد یکی از اساتید خود رفت و با خجالت چنین گفت.
در سن یک سالگی پدرم مرد و مادرم برای اینکه خرج زندگیمان را تأمین کند، در خانه های مردم رخت و لبا...
تکذیب خبر «توقیف خودروهای وارداتی از گمرک بوشهر توسط پلیس»
🔹پخش کلیپی در فضای مجازی از توقیف ۲۰۰ خودروی صفر کیلومتر با برند خارجی در گمرک بوشهر سبب واکنش‌ هرچند دیرهنگام پلیس و گمرک استان بوشهر شد.
🔹در این کلیپ کوتاه، عنوان شده بود که تعداد فراوانی از خودروهای مدل لکسوس و تویوتا به شکل غیرقانونی از...
#داستانڪ👇
🍃روزی بهلول در حالی که داشت از کوچه ای می گذشت شنید که استادی به شاگردانش می گوید :
🔺من امام صادق (ع) را قبول دارم اما در سه مورد با او کاملا مخالفم !
یک اینکه می گوید :خداوند دیده نمی شود پس اگر دیده نمی شود وجود هم ندارد.
🔻دوم می گوید :خدا شیطان را در آتش جهنم می سوزاند در حالی...
دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپيما امدند،
زمانی که خلبان‌ها وارد هواپیما شدند زمزمه‌های توام با ترس وخنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام كند دوربین مخفی بوده است.
اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شر...
#داستانک
قبل از انقلاب مردی در شهر خوی بود که به او ترمان (terman) می‌گفتند. او بسیار شیرین‌عقل بود و گاهی سخنان حکیمانه‌ی عجیبی می‌گفت.
روزی از او پرسیدند: «مصدق خوب است یا شاه؟ بگو تا برای تو شامی بخریم.» ترمان گفت: «از 2 تومنی که برای شام من خواهی داد، 2 ریال کنار بگذار و قفلی بخر بر لبت بزن ت...
💕 داستان کوتاه
'خاطره ای از دکتر شریعتی'
دکتر شریعتی می گوید، کلاس پنجم بودم که یک همکلاسی داشتیم پدرش پلیس بود و معلم از او حساب می برد. در امتحان نهایی دیدم، فرزند آن پاسبان به راحتی کتاب را باز کرده و پاسخ ها را پیدا می کند.
از 'ناعدالتی' که بشر بر بشر می کرد و 'خدا' را بالاسر نمی دید، بغض سن...
#داستانک
@Y7taraneh
اگرچه دردسر می دهم، اما چه می توان کرد نُشخوار آدمیزاد حرف است. آدم حرف هم که نزند دلش می پوسد. ما یک رفیق داریم اسمش دَمدَمی است. این دمدمی حالا بیشتر از یک سال بود موی دماغ ما شده بود که کبلایی ! تو که هم از این روزنامه نویس ها پیرتری هم دنیا
دیده تری هم تجربه ات زیادتر است، ا...
#داستانک
@xpoemx
اگرچه دردسر می دهم، اما چه می توان کرد نُشخوار آدمیزاد حرف است. آدم حرف هم که نزند دلش می پوسد. ما یک رفیق داریم اسمش دَمدَمی است. این دمدمی حالا بیشتر از یک سال بود موی دماغ ما شده بود که کبلایی ! تو که هم از این روزنامه نویس ها پیرتری هم دنیا
دیده تری هم تجربه ات زیادتر است، الحم...
❖﷽❖
💠 #داستانک💠
✍پيرمرد هر بار كه می خواست اجرت پسرک واكسی كر و لال را بدهد، جمله‌ای را برای خنداندن او بر روی اسكناس می نوشت.
اين بار هم همين كار را كرد.
پسرک با اشتياق پول را گرفت و جمله‌ای را كه پيرمرد نوشته بود، خواند.
روی اسكناس نوشته شده بود: وقتی خيلی پولدار شدی به پشت اين اسكناس نگاه كن....
✅ داستان کوتاه پند آموز
شاید قضاوتمان غلط باشد✨
✨ یک زن جوان در فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود،تصمیم گرفت برای گذراندن وقت، مجله ای خریداری کند. همراه مجله،یک بیسکویت هم خرید.او روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن مجله کرد .
✨ در کنار او یک بسته بیسکو...
#غلامحسین_ساعدی
(زادهٔ ۲۴ دی ۱۳۱۴، تبریز - درگذشتهٔ ۲ آذر ۱۳۶۴، پاریس) همچنین معروف با نام مستعارِ گوهرِ مراد، نویسنده و پزشک ایرانی بود. ساعدی نمایشنامه نیز می‌نوشت و پس از بهرام بیضایی و اکبر رادی از نامدارترین نمایشنامه‌نویسان زبان فارسی در روزگار خود به‌شمار می‌رفت.
#زندگی
ساعدی در ۲۴ دی ۱۳۱۴...
👌 داستان کوتاه پند آموز
💭 مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها به موضوع «خدا» رسیدند؛
آرایشگر گفت: “من باور نمی‌کنم خدا وجود داشته باشد.”
مشتری پرسید: “چرا؟”
آرایشگر گفت: “کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. اگر خدا وجود داش...
📚#داستان_کوتاه
👈 حمال تبریزی
🌴فرد بیسوادی در تبریز زندگی می کرد و تمام عمر خود را در بازار به حمالی و بارکشی می گذراند تا از این راه رزق حلالی بدست آورد. یک روز که مثل همیشه در کوچه پس کوچه های شلوغ بازار مشغول حمل بار بود، برای آنکه نفسی تازه کند، بارش را روی زمین می گذارد و کمر راست می کند.
...
✅ داستان کوتاه پند آموز
✨زماني‌ در بچگي باغ انار بزرگی داشتيم، اواخر شهريور بود، همه فاميل اونجا جمع بودن .اون روز تعداد زيادي از كارگران بومي در باغ ما جمع شده بودن براي برداشت انار، ما بچه ها هم طبق معمول مشغول بازي كردن و خوش گذروندن بوديم! بزرگترين تفريح ما در اين باغ، بازي گرگم به هوا بود اونم...
كوتاه ترین داستان فلسفی دنیا
برنده جایزه داستان كوتاه نیویورك تایمز
جهانگردی به دهکده ای رفت
تا زاهد معروفی را زیارت کند
و دید که زاهد در اتاقی ساده
زندگی می کند
اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن
فقط میز و نیمکتی دیده می شد
جهانگرد پرسید:
لوازم منزلتان کجاست؟
زاهد گفت: مال تو کجاست؟
جهانگرد گفت: ...