نتایج جستجو "بی رحم"

ما کلاس اول دبستان بودیم.‌
این اخوی مان که اکنون دو سال از ما بزرگتر هستند؛ بخاطر می آوریم که در آن زمان هم، دو سال از ما بزرگتر بودند.
در همه جا و در همه کار با هم بودیم .
عینهو دو تا شریک؛یک روز دو نفری با هم رفتیم، نان بخریم.
نان در آن روزگار دانه ای دو قران یا شاید پنج قران بود .
البته نه این...
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه
**جایی که غیر از من و تو کسی نباشد**
آهنگری آهن تفتیده و داغ را با دست از کوره بیرون می آورد و دستش نمی سوخت، علت را به اصرار از او پرسیدند، گفت: در همسایگی من زنی خوش صورت و زیبا بود که شوهری فقیر و پریشان و بی نام و نشان داشت. دلم به طرف او میل پیدا کرد و گرفتار او شدم، ام...
داستان کوتاه📝
پسره از
صدای یه دختر که هر چند روز یکبار
صدای خوندن کتاب های الیزابت گیلبرت از یه پنجره کوچیک رو به اتاقش به نما در میومد
کم کم زیر دندونش مزه داده بود.
گوش دادن به صداش که هراز گاهی
ته ته صداش یه بغضی خودشو پنهونی نشون میداد
برای اون عادت شده بود
و صداش مثل چایی عطرداری میموند که میشد...
#داستان_کوتاه_دنباله_دار
#ماجرا_های_من
#تولد_دوباره_قسمت_دوم
#سمیرا_موحدی
@Samira_Movahhedi
بله من زندگی رو دوباره شروع کرده بودم. از کجا بود نمیدونستم ولی کامل فهمیده بودم که اینجا نقطه سر خط هستش.توی عالم خودم بودم و هر لحظه چیزهایی جدید یاد میگرفتم و انسان هایی به دیدنم میومدن که برام ناشناس ...
داستان کوتاه
حرکت ظالمانه مردی مهربان
اون زمان کامل مردی ۶۵ ساله بود صاحب سه فرزند پسر که هرگز حتی با صدای بلند با فرزندانش سخن نگفته بود . او همچنین یک شرکت خصوصی کوچک داشت که در زمینه باز سازی ماشین الات راهسازی و نیرو محرک یدک کش های دریایی فعالیت داشت .
از مهربانی و دست و دل بازی در کل خ...
📝
تجسم آینده من
قسمت دوم
علاقه ای به دوش گرفتن در آن وقت شب نداشتم ولی خستگی و کوفتگی بدنم فقط با دوش آب گرم تسکین می یافت .
فرزاد عصری زنگ زده بود و از تاخیر دوباره ام در ارسال کار گلایه داشت و این بار بر خلاف همیشه بدون لفاظی و ردیف کردن حکایت های اخلاقی از بوستان و منطق الطیر و مثنوی ، اعلام...
- داستان كوتاه -
من کلاس اول دبستان بودم.‌ این اخوی ما که اکنون دو سال از من بزرگتر هستند، كه بخاطر می آورم که در آن زمان هم، دو سال از من بزرگتر بودند، در همه جا و در همه کار با هم بودیم .
عینهو دو تا شریک.
یک روز دو نفری با هم رفتیم نان بخریم.
نان در آن روزگار دانه ای دو قران یا شاید پنج قران بو...
- داستان كوتاه -
من کلاس اول دبستان بودم.‌ این اخوی ما که اکنون دو سال از من بزرگتر هستند، كه بخاطر می آورم که در آن زمان هم، دو سال از من بزرگتر بودند، در همه جا و در همه کار با هم بودیم .
عینهو دو تا شریک.
یک روز دو نفری با هم رفتیم نان بخریم.
نان در آن روزگار دانه ای دو قران یا شاید پنج قران بو...
- داستان كوتاه -
من کلاس اول دبستان بودم.‌ این اخوی ما که اکنون دو سال از من بزرگتر هستند، كه بخاطر می آورم که در آن زمان هم، دو سال از من بزرگتر بودند، در همه جا و در همه کار با هم بودیم .
عینهو دو تا شریک.
یک روز دو نفری با هم رفتیم نان بخریم.
نان در آن روزگار دانه ای دو قران یا شاید پنج قران بو...
- داستان كوتاه -
من کلاس اول دبستان بودم.‌ این اخوی ما که اکنون دو سال از من بزرگتر هستند، كه بخاطر می آورم که در آن زمان هم، دو سال از من بزرگتر بودند، در همه جا و در همه کار با هم بودیم .
عینهو دو تا شریک.
یک روز دو نفری با هم رفتیم نان بخریم.
نان در آن روزگار دانه ای دو قران یا شاید پنج قران بود...
- داستان كوتاه -
من کلاس اول دبستان بودم.‌ این اخوی ما که اکنون دو سال از من بزرگتر هستند، كه بخاطر می آورم که در آن زمان هم، دو سال از من بزرگتر بودند، در همه جا و در همه کار با هم بودیم .
عینهو دو تا شریک.
یک روز دو نفری با هم رفتیم نان بخریم.
نان در آن روزگار دانه ای دو قران یا شاید پنج قران بو...
...... من در زندگی بارها کوشیدم این 'دسپوتیسم (خدایگان سالاری ) شرقی' را در سیرِ مشخصِ آن وصف کنم:
در 'گئومات'،
در ' فرهاد چهارم'،
در 'شادی خردمند'،
در 'جهان بینی ها و جنبش ها'،
در 'شکنجه و امید'،
در 'ایران در دو سده ی واپسین'،
و در بسیاری بررسی ها و داستان ها و داستانک های دیگر.
ولی همیشه ا...
.
شب که می شود ؛
بیشتر هوایِ بیقراریِ هم را داشته باشید ،،،
غصه ها ، رحم و انصاف سرشان نمی شود ،
بی صدا ، هجوم می آورند ،
و تمامِ احساس و آرامشِ قربانیِشان را ؛
وحشیانه می درند ...
حواستان به آدم هایِ تنها باشد ؛؛؛
شب است و
غم ها ،،،، همین حوالی ؛
دندان ، تیز کرده اند ...
#نرگس_صرافیان_طوفان‌
#شب...
#داستانک
جوان‌ترین مدافع کربلا
عاشق عموهایش بود، همه دنیا را با لبخندهای عموهایش عوض نمی‌کرد اما آن روز داغ عمو عباسش(ع) را دید و عالم برایش سیاه شد، تاب دیدن تنهایی عمو حسین(ع) را نداشت.
عمویش را دید که با تنی غرق در خون در میدان ایستاده است و گرگ ها او را احاطه کرده اند...
باید می رفت، با تمام تو...
#داستانک
پنج سالم بود
خواهرم مرا در کمد انداخت و در را قفل کرد
به او فحش دارم و با خود فکر کردم:او بی رحم ترین خواهر دنیاست!
در تاریکی گریه کردم...بیهوش شدم...به هوش که آمدم
سربازان خواهرم را کشته بودند!
#احسان_افشاری
@Afaghpress
داستان کوتاه 👇
پنج سالم بود...
خواهرم مرا در کمد انداخت و در را قفل کرد
به او فحش دادم و با خود فکر کردم: او بی رحم ترین خواهر دنیاست!
در تاریکی گریه کردم...
بیهوش شدم...
به هوش که آمدم
سربازان خواهرم را کشته بودند!
و فهمیدم که خواهرم ،جان مرا نجات داده بود.
...... من در زندگی بارها کوشیدم این 'دسپوتیسم (خدایگان سالاری ) شرقی' را در سیرِ مشخصِ آن وصف کنم:
در 'گئومات'،
در ' فرهاد چهارم'،
در 'شادی خردمند'،
در 'جهان بینی ها و جنبش ها'،
در 'شکنجه و امید'،
در 'ایران در دو سده ی واپسین'،
و در بسیاری بررسی ها و داستان ها و داستانک های دیگر.
ولی همیشه ا...
#داستانک۱۵۲
جای خالی تو، تویی که اولین عشق دوران بی خیالی هایم بودی.
به اتاق که می رفتی و در را پشت سرت می بستی دلم میگرفت. حسرت یک نگاه فاصله دار را هم به دلم میگذاشتی. کارهای مهم تر از من داشتی و تو مهم ترین کار آن روزهایم بودی، روزهایی که با مهم بودن فاصله داشتم؛ جوان و زیبا بودی و من دختری ۱۲ ،...
#ای‌کاش‌هیچوقت‌نمی‌آمدی...
کفش‌هایم را از پاهایم در می‌آورم و کناری می‌گذارم؛ با قدم‌هایی سست به سوی دریایی می‌روم که همه زندگی‌ام را از من گرفت.
به راستی که درست می‌گویند دریا قاتلی بی رحم است.
او رفت؛ مرا تنها گذاشت.
و با خود نگفت که من بدون او چه کنم، با خود نگفت که من به تنهایی میان این همه گرگ...
#ای‌کاش‌هیچوقت‌نمی‌آمدی...
کفش‌هایم را از پاهایم در می‌آورم و کناری می‌گذارم؛ با قدم‌هایی سست به سوی دریایی می‌روم که همه زندگی‌ام را از من گرفت.
به راستی که درست می‌گویند دریا قاتلی بی رحم است.
او رفت؛ مرا تنها گذاشت.
و با خود نگفت که من بدون او چه کنم، با خود نگفت که من به تنهایی میان این همه گرگ...
داستان کوتاه
پنج سالم بود...
خواهرم مرا در کمد انداخت و در را قفل کرد.
به او فحش دادم و با خود فکر کردم: او بی رحم ترین خواهر دنیاست!
در تاریکی گریه کردم...
بیهوش شدم...
به هوش که آمدم
سربازان خواهرم را کشته بودند!....
احسان افشاری
@sayehayeboland
#داستانک۱۵۲
جای خالی تو، تویی که اولین عشق دوران بی خیالی هایم بودی.
به اتاق که می رفتی و در را پشت سرت می بستی دلم میگرفت. حسرت یک نگاه فاصله دار را هم به دلم میگذاشتی. کارهای مهم تر از من داشتی و تو مهم ترین کار آن روزهایم بودی، روزهایی که با مهم بودن فاصله داشتم؛ جوان و زیبا بودی و من دختری ۱۲ ،...
یه داستان کوتاه و قشنگ در مورد پدر مهربان و دلسوز به نام ❤️ لک ❤️
روزی روزگاری پدری دلسوز و مهربان بود که در بین دامنه های زاگرس و در کنار رودخانه عظیم و خروشان سیمره و در پایین غار میرملاس زندگی میکرد آن زمان آدم های زیادی وجود نداشتند که در آنجا زندگی کند بجز این پدر پیر و همسر مهربانش روزی این...
یه داستان کوتاه و قشنگ در مورد پدر مهربان و دلسوز به نام ❤️ لک ❤️
روزی روزگاری پدری دلسوز و مهربان بود که در بین دامنه های زاگرس و در کنار رودخانه عظیم و خروشان سیمره و در پایین غار میرملاس زندگی میکرد آن زمان آدم های زیادی وجود نداشتند که در آنجا زندگی کند بجز این پدر پیر و همسر مهربانش روزی این...
یه داستان کوتاه و قشنگ در مورد پدر مهربان و دلسوز به نام ❤️ لک ❤️
روزی روزگاری پدری دلسوز و مهربان بود که در بین دامنه های زاگرس و در کنار رودخانه عظیم و خروشان سیمره و در پایین غار میرملاس زندگی میکرد آن زمان آدم های زیادی وجود نداشتند که در آنجا زندگی کند بجز این پدر پیر و همسر مهربانش روزی این...
#داستانک
شیوانا
مرد ثروتمندی در دهکده ای دور از محل زندگی استاد شیوانا زمین های زیادی داشت و تعداد زیادی کارگر را همراه با خانواده شان روی این زمین ها به کار گرفته بود.
برای اینکه بتواند این کارگران را وادار به کار بیش از اندازه کند.یک سرکارگر خشن و بی رحم را به عنوان نماینده خود انتخاب کرده بود...
#نوستالژی
در کنار خطوط سیم پیام
خارج از ده ، دو کاج ، روییدند
سالیان دراز ، رهگذران
آن دو را چون دو دوست ، می دیدند
روزی از روزهای پاییزی
زیر رگبار و تازیانه ی باد
یکی از کاج ها به خود لرزید
خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا
خوب در حال من تامّل کن
ریشه هایم ز خاک بیرون است
چند روزی...
📔🌙 داستان کوتاه شب 🌙📔
👌 اسب پیر
مرد ثروتمندی در دهکده ای دور از محل زندگی استاد شیوانا زمین های زیادی داشت و تعداد زیادی کارگر را همراه با خانواده شان روی این زمین ها به کار گرفته بود.
برای اینکه بتواند این کارگران را وادار به کار بیش از اندازه کند.یک سرکارگر خشن و بی رحم را به عنوان نماینده خود ...
داستانک اسب پیر
مرد ثروتمندی در دهکده ای دور از محل زندگی استاد شیوانا زمین های زیادی داشت و تعداد زیادی کارگر را همراه با خانواده شان روی این زمین ها به کار گرفته بود.
برای اینکه بتواند این کارگران را وادار به کار بیش از اندازه کند.یک سرکارگر خشن و بی رحم را به عنوان نماینده خود انتخاب کرده بود. ...
#داستان_کوتاه_سریالی
#آبجی_خانم (قسمت دوم)
آبجی خانم یا با یک نفر دعوایش می شد یا می رفت سر نماز دو سه ساعت طول می داد. بعد هم که دور هم می نشستند به خواهرش گوشه و کنایه میزد و شروع می کرد به موعظه در باب نماز، روزه، طهارت و شکیات. مثلا میگفت: «از وقتی که این زن های قری و فری پیدا شدند نان گران شد...
...... من در زندگی بارها کوشیدم این 'دسپوتیسم (خدایگان سالاری ) شرقی' را در سیرِ مشخصِ آن وصف کنم:
در 'گئومات'،
در ' فرهاد چهارم'،
در 'شادی خردمند'،
در 'جهان بینی ها و جنبش ها'،
در 'شکنجه و امید'،
در 'ایران در دو سده ی واپسین'،
و در بسیاری بررسی ها و داستان ها و داستانک های دیگر.
ولی همیشه ا...
داستان کوتاه
پنج سالم بود...
خواهرم مرا در کمد انداخت و در را قفل کرد.
به او فحش دادم و با خود فکر کردم: او بی رحم ترین خواهر دنیاست!
در تاریکی گریه کردم...
بیهوش شدم...
به هوش که آمدم
سربازان خواهرم را کشته بودند!....
احسان افشاری
اطلاعات بیشتر
#داستان کوتاه استخر
لباس هایم را گذاشتم داخل کمد و کش کلید را انداختم دور مچ دستم. کلاه استخر را که توی دستم بود، کشیدم روی سرم و رفتم طرف بچه ها. از اتاق دوش که بیرون آمدیم، خنکای هوا دوید توی جانم و احساس لرز کردم. همان ابتدای استخر کنار فریبا ماندم. فهیمه، بتول و لیلا رفتند انتهای استخر و شیرجه ...
‌‍ 📝📝📝📝📝📝📝
داستان کوتاه
داستانی زیبا از مثنوی معنوی مولانا
طاووسی در دشت پرهای خود را می‌کند و دور می‌ریخت. دانشمندی از آنجا می‌گذشت، از طاووس پرسید : چرا پرهای زیبایت را می‌کنی؟ چگونه دلت می‌آید که این لباس زیبا را بکنی و به میان خاک و گل بیندازی؟ پرهای تو از بس زیباست مردم برای نشانی در میان قرآن...
✨🌸🍃🌼🌸🍃🌼🌸🍃🌼
🌸🍃🌼🌸🍃🌼
🍃🌼
🌸
🔺 # داستانک
🔸🔹خردمند پیری در دشتی پوشیده از برف قدم می زد که به زن گریانی رسید. پرسید: چرا می گریی؟
🍁چون به زندگی ام می اندیشم، به جوانی ام، به زیبایی ای که در آینه می دیدم،و به مردی که دوستش داشتم. خداوند بی رحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشیده است. می دانست که من بهار ع...
🍁🍃🍂
🍃🍂🍀🥀
#داستانک
*وقت دیوانه شدن*
💕 روزی گذر حَجاج ٬ یکی از حکام بی رحم دوران بنی امیه به دشتی افتاد ٬ در آنجا با پیرمردی از قوم بنی عجل برخورد کرد.
حجاج به پیر مرد که در حال دو شیدن شیر بود گفت: می بینم که گله ی سرحال و خوبی داری . چه گاو پر شیری ٬ ای پیر مرد آیا از شغلت راضی هستی؟
پیرمرد گفت: زن...
✨🌸🍃🌼🌸🍃🌼🌸🍃🌼
🌸🍃🌼🌸🍃🌼
🍃🌼
🌸
به نام بهترین دوستمان خداوند جهانیان
🔺 # داستانک
🔸🔹خردمند پیری در دشتی پوشیده از برف قدم می زد که به زن گریانی رسید. پرسید: چرا می گریی؟
🍁چون به زندگی ام می اندیشم، به جوانی ام، به زیبایی ای که در آینه می دیدم،و به مردی که دوستش داشتم. خداوند بی رحم است که قدرت حافظه را به ا...
مهدمهرآدینه
@mahdadinebojnord
اطلاعات بیشتر
🌸قال رسول الله صلی الله علیه و آله:
🌹السّعید من سعد فی بطن أمّه و الشّقیّ من شقی فی بطن أمّه🌹.
❤️خوشبخت کسى است که در شکم مادرش خوشبخت شده و بدبخت کسى است که در شکم مادرش بدبخت شده است. [ نهج الفصاحه ، صفحه: ۵۳۰]
♦️این روایت، بخشی از عوامل خوشبختی و بدبختی را قبل از تولد می دان
♦️یعنی بخشی از خوشبختی انسان در رحم مادر شکل می گیرد و بخشی از شقی شدن فرزند نیز در رحم مادر
♦️پس والدین خصوصا مادر ، باید در این دوران مراقبات ویژه ای مخصوصا در رابطه با غذا خوردن داشته باشند
👈پیشنهاد می کنم که حتما حتما کتاب “ریحانه بهشتی یا فرزند صالح “ اثر خانم سیما میخبر،که باهمکاری جمعی از خواهران حوزه علمیه جمع آوری شده و شامل برنامه های اخلاقی ، عبادی ، پزشکی و تغذیه ای از قبل بارداری تا پایان شیردهی است ؛ را مطالعه بفرمایید
💛🍃💛🍃💛
✅#داستانک زیبا وموثر:
به یک بزرگی گفتند بچه ی شما بی ادب است.
گفت: چه کرده است؟
گفتند: سقایی مشک آبی روی دوشش بود و می رفت، بچه ی شما یک سوزن به مشک آب فرو کرد و این سقا آب هایش خالی شد.
آن بزرگ : خیلی ناراحت شد، رفت به همسرش گفت، همسر شروع کرد به منقلب شدن و گفت: باید اینطور باشد!، شوهرگفت: چرا؟
همسرگفت: من وقتی حامله بودم، از کنار درخت اناری گذشتم، انار مردم بود. دهنم پر آب شد، یک سوزن در انار فرو کردم و از این سوراخ آب انار را خوردم. آن آب انار خلافی که خوردم، باید. . .
من سوزن به انار زدم، باید بچه ام به مشک سوزن بزند [حجت ااسلام قرائتی در برنامه درسهایی از قرآن ۰۴/ ۰۷/ ۸۷]
💛🍃💛🍃💛
امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم !
اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه … پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میک...
✨🌸🍃🌼🌸🍃🌼🌸🍃🌼
🌸🍃🌼🌸🍃🌼
🍃🌼
🌸
🔺 # داستانک
🔸🔹خردمند پیری در دشتی پوشیده از برف قدم می زد که به زن گریانی رسید. پرسید: چرا می گریی؟
🍁چون به زندگی ام می اندیشم، به جوانی ام، به زیبایی ای که در آینه می دیدم،و به مردی که دوستش داشتم. خداوند بی رحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشیده است. می دانست که من بهار ع...