نتایج جستجو "بی ادب"

سخن پایانی ❤️
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
داستان کوتاه:
آدرس من: محله‌ی رُزهای سپید!
بوی نان داغ توی کوچه پیچید. پیرزن نفس عمیقی کشید و گفت:« بوی نون میاد...حواسِت به منِ؟...» جوابی نشنید، بغض کرد. چانه‌اش می‌لرزید. سعی کرد بغضش را فرو دهد، اما نتوانست. بغضش شکست و دانه دانه فرو ریخت. از جا بلند شد، از کنار گل...
🔘 داستان کوتاه
چهارده ساله که بودم ؛ عاشق پستچی محل شدم.خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم ونامه را بگیرم ، او پشتش به من بود.وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود!شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد.با دست لرزان ام...
انتقام_دلچسب_از_محدثه
سلام اولین باره داستان مینویسم
داستان کوتاه ولی واقعی
اسمم ساسانه الان 23 سالمه این داستان برای سال 89 هستش یه دوس دختر داشتم به اسم محدثه ، دختره تقریبا قد کوتاهی ولی خیلی تو پر بود وقتی که سر قرار میرفتم حسابی راست میکردم .ولی هیچ وقت دستکاری و لختی نشده بودیم تنها فقط ازش ل...
🔘 داستان کوتاه
مادرم عاشق شد..مادرم در سن 71 سالگی عاشق شد !در سن 71 سالگی عاشق جوانکی سی و چند ساله شد...یک روز همه پنج فرزندش را دعوت کرد و بعد از کلی افاضات و صغری و کبری چیدن گفت که عاشق شده!عاشق جوانکی سی و چند ساله..
هر چهار عروسش تا شنیدند بلند شدند و کف زنان و سوت زنان و قهقهه زنان رفتند ...
🐟🐟🐟🐟
🐬داستان کوتاه: 'ماهی‌ها'
یک ماهی به قلابِ ماهی‌گیری نوک زد. ماهی­‌های دیگر از او پرسیدند، چرا این همه دُم دُم می­زنی؟ ماهی‌ گیر کرده در قلاب گفت: «من دُم دُم نمی ‌زنم، فضانورد هستم و دارم در کابین پرتاب تمرین بی ‌وزنی می­کنم.»
ماهی‌های دیگر گفتند: «ببینیم و باور کنیم.» و نگاه کردند تا ببی...
☘☘☘☘
💟 #داستانک
هرگز آن روز را که مادرم مجبورم کرد به جشن تولد دوستم بروم، فراموش نمی کنم. من در کلاس سوم خانم بلاک در ویرچیتای تگزاس بودم و آن روز دعوتنامه فقیرانه ای را که با دست نوشته شده بود، به خانه بردم و گفتم: «من به این جشن تولد نمی روم. او تازه به مدرسه ما آمده است. اسمش روت است. برنیس و ...
#داستانک
ساعت نزدیک به هشت بود سرمای سرصبح بدجوری لرزه انداخته بود توی تنم ،رسیدم تو کوچه صورتم مثل لبو قرمز و سر انگشتانم از شدت سرما بی حس شده بود. میخواستم هرچه زودتر برسم خانه و یک چایی بخورم و بخوابم ، شبکاری بدجوری خستم میکرد.
رسیدم دم در میخواستم زنگ بزنم فکر کردم شاید زهرا خواب باشه، هرچند ...
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه
** علی عليه السلام و كاسب بی ادب **
در ايامی كه اميرالمؤمنين عليه السلام زمامدار كشور اسلام بود، اغلب به سركشی بازارها می رفت و گاهی به مردم تذكراتی می داد. روزی از بازار خرمافروشان گذر می كرد، دختر بچه ای را ديد كه گريه می كند، ايستاد و علت گريه اش را پرسش كرد. او در جواب گ...
🦋🦋🦋🦋
#داستانک
🦋وای اگر پرنده‌ای را بیازاری
پسرک بی آن‌که بداند چرا، سنگ در تیرکمان کوچکش گذاشت و بی‌آنکه بداند چرا، گنجشک کوچکی را نشانه رفت.
بال‌هایش شکست و تنش خونی شد. پرنده می‌دانست که خواهد مُرد. اما پیش از مردنش مروّت کرد و رازی را به پسرک گفت تا دیگر هرگز هیچ چیزی را نیازارد.
پسرک پرنده...
🔻یادداشتی کوتاه درباره «داستان‌های مینی‌مالیستی»
✍نویسنده «عبدالرضا قنبری»/ اختصاصی چوک
تاریخ انتشار: 15 اسفند 1395
یادداشتی کوتاه درباره «داستان‌های مینی‌مالیستی» نویسنده «عبدالرضا قنبری»
داستان‌نویسی در غرب به سه دوره تقسیم می‌شود:
1-از سال 1605 تا 1914 با آغاز جنگ جهانی اول (ظهور مکاتبی چون ...
👌 #داستان_کوتاه_پند_آموز
⁉️شاید قضاوتمان غلط باشد✨
✨ یک زن جوان در فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت، مجله ای خریداری کند. همراه مجله، یک بیسکویت هم خرید او روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن مجله کرد .
✨ در کنار او یک بسته...
@Golchinma
📚📖🌸🌸📖📚
#داستان_کوتاه_شب
روزی بهلول به حمام رفت ولی خدمتکاران حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن طور که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند؛
با این حال بهلول وقت خروج از حمام ده دیناری که به همراه داشت یک جا به استاد حمام داد؛
کارگران حمامی چون این بذل و بخشش را بدیدند همگی پشیمان شدند ...
( میمون بی ادب )
داستان کوتاه میمون بی ادب داستانی جالب و زیبا است و این قصه کوتاه برای کودکان در رده سنی پیش دبستانی و مهد کودک است که امیدواریم کودکان عزیز از شنیدن این داستان جالب نهایت لذت را ببرند.
یکی بود یکی نبود دریک جنگل بزرگ چند تا میمون وسط درختها زندگی میکردند در بین آنها میمون کوچکی بو...
@abdolrezaghanbari
یادداشتی کوتاه درباره داستان های مینی مالیستی
عبدالرضا قنبری
داستان نویسی در غرب به سه دوره تقسیم می شود:
1-از سال 1605 تا 1914 با آغاز جنگ جهانی اول (ظهور مکاتبی چون ناتورالیستی و رئالیستی و...).
2-از سال 1914 تا 1945 ، پایان جنگ جهانی دوم( ظهور نویسندگانی چون ارنست همینگوی )....
#داستان_کوتاه_آموزنده
یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.
چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود ، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکویت نیز خرید.او بر روی یک صندلی دسته دار نشست و در
آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.در کنار او یک بسته بیسکویت بود و در کنارش م...
🍃🌿🍃🌿
🌵داستانک :« جهل»
✍حسن حاجی صدری
🍀🍀🍀🍀🍀🍀
مرد درحالی که دست دخترنوجوان خود راگرفته بوداوراکشان کشان به طرف انباری متروکه ی خانه ی مخروبه ی خودمیبرد وزیر ضربات مشت ولگد گرفته بود ضربات مشت ولگد دختررابی تاب وبی حال کرده بودمادردرگوشه ی حیاط گزکرده بودوجرات حرکت نداشت اماباچش...
#داستان_کوتاه_آموزنده
یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.
چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود ، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی
خریداری کند. او یک بسته بیسکویت نیز خرید.او بر روی یک صندلی دسته دار نشست و در
آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.در کنار او یک بسته بیسکویت بود و در کنارش...
#داستان_کوتاه_آموزنده
یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.
چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود ، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکویت نیز خرید.او بر روی یک صندلی دسته دار نشست و در
آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.در کنار او یک بسته بیسکویت بود و در کنارش م...
💠💠💠💠
🌹داستانک:
«چشمها راباید شست»
✍حسن حاجی صدری
👁👁👁👁👁👁
بنددومین کفش راکه بست به طرف تفنگ شکاری اش رفت آن را برداشت وحمایل کردوسوارماشین شد جاده ی کوهستان رامثل کف دستش می شناخت
,امروز حال عجیبی داشت مثل همیشه نبود,
تپه هاودرختان به سرعت از برابرش میگذشتند وجاده مثل دهان...
قسمت دوم داستان کوتاه'خداحافظی آقای میم'
نویسنده:مهدی معظمی
تنهایش گذاشتم..‌.از مدرسه به سمت خانه برمیگشتم...معلم اول دبستانی ها بودم...گاه صبح و گاه بعدازظهر...
چند دقیقه ای دراز کشیدم...به فکر فرو رفتم...میدانستم'میم'دلبسته شده...یک حس عجیبی دارم،اینکه میفهمم چه در سر دیگران میگذرد..‌
البته آن ...
شیخ اجل
گفته اند سعدی شیرازی در گشت وگذار خویش بر قایق نشسته وازگذر گاهی آبی میگذشت ، قایقران را دید که با آوایی خوش چنین میخواند : « صورتگر دیبای چین روصورت یارم ببین * یا صورتی برکش چنین یا ترک کن صورتگری » سعدی دانست ، آوازه ا ش سرزمینهارا در نوردیده وپیش از ورود او بدان سرزمین مردم اشعارش را به ...
✅ داستان کوتاه پند آموز
شاید قضاوتمان غلط باشد✨
✨ یک زن جوان در فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود،تصمیم گرفت برای گذراندن وقت، مجله ای خریداری کند. همراه مجله،یک بیسکویت هم خرید.او روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن مجله کرد .
✨ در کنار او یک بسته بیسکو...
✅ داستان کوتاه پند آموز
شاید قضاوتمان غلط باشد✨
✨ یک زن جوان در فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود،تصمیم گرفت برای گذراندن وقت، مجله ای خریداری کند. همراه مجله،یک بیسکویت هم خرید.او روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن مجله کرد .
✨ در کنار او یک بسته بیسکو...
✅ داستان کوتاه پند آموز
شاید قضاوتمان غلط باشد✨
✨ یک زن جوان در فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود،تصمیم گرفت برای گذراندن وقت، مجله ای خریداری کند. همراه مجله،یک بیسکویت هم خرید.او روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن مجله کرد .
✨ در کنار او یک بسته بیسکو...
👌 داستان کوتاه پند آموز
شاید قضاوتمان غلط باشد✨
✨ یک زن جوان در فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود،تصمیم گرفت برای گذراندن وقت، مجله ای خریداری کند. همراه مجله،یک بیسکویت هم خرید.او روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن مجله کرد .
✨ در کنار او یک بسته بیسکو...
✅ داستان کوتاه پند آموز
شاید قضاوتمان غلط باشد✨
✨ یک زن جوان در فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود،تصمیم گرفت برای گذراندن وقت، مجله ای خریداری کند. همراه مجله،یک بیسکویت هم خرید.او روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن مجله کرد .
✨ در کنار او یک بسته بیسکو...
✅ داستان کوتاه پند آموز
شاید قضاوتمان غلط باشد✨
✨ یک زن جوان در فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود،تصمیم گرفت برای گذراندن وقت، مجله ای خریداری کند. همراه مجله،یک بیسکویت هم خرید.او روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن مجله کرد .
✨ در کنار او یک بسته بیسکو...
✅ داستان کوتاه پند آموز
شاید قضاوتمان غلط باشد✨
✨ یک زن جوان در فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود،تصمیم گرفت برای گذراندن وقت، مجله ای خریداری کند. همراه مجله،یک بیسکویت هم خرید.او روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن مجله کرد .
✨ در کنار او یک بسته بیسکو...
✅ داستان کوتاه پند آموز
شاید قضاوتمان غلط باشد✨
✨ یک زن جوان در فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود،تصمیم گرفت برای گذراندن وقت، مجله ای خریداری کند. همراه مجله،یک بیسکویت هم خرید.او روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن مجله کرد .
✨ در کنار او یک بسته بیسکو...
🌹🕊🌹🕊
🕊🌹🕊
🌹🕊
✅ داستان کوتاه پند آموز
شاید قضاوتمان غلط باشد✨
✨ یک زن جوان در فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود،تصمیم گرفت برای گذراندن وقت، مجله ای خریداری کند. همراه مجله،یک بیسکویت هم خرید.او روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن مجله کرد .
✨ در کنار او ...
✅ داستان کوتاه پند آموز
❤️ @madahinab 🌸🌺
شاید قضاوتمان غلط باشد✨
✨ یک زن جوان در فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود،تصمیم گرفت برای گذراندن وقت، مجله ای خریداری کند. همراه مجله،یک بیسکویت هم خرید.او روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن مجله کرد .
✨ در کنار ...
✅ داستان کوتاه پند آموز
شاید قضاوتمان غلط باشد✨
✨ یک زن جوان در فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود،تصمیم گرفت برای گذراندن وقت، مجله ای خریداری کند. همراه مجله،یک بیسکویت هم خرید.او روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن مجله کرد .
✨ در کنار او یک بسته بیسکو...
✅ داستان کوتاه پند آموز
شاید قضاوتمان غلط باشد✨
✨ یک زن جوان در فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود،تصمیم گرفت برای گذراندن وقت، مجله ای خریداری کند. همراه مجله،یک بیسکویت هم خرید.او روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن مجله کرد .
✨ در کنار او یک بسته بیسکو...
🌹🕊🌹🕊
🕊🌹🕊
🌹🕊
✅ داستان کوتاه پند آموز
شاید قضاوتمان غلط باشد✨
✨ یک زن جوان در فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود،تصمیم گرفت برای گذراندن وقت، مجله ای خریداری کند. همراه مجله،یک بیسکویت هم خرید.او روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن مجله کرد .
✨ در کنار او ...
🌹🕊🌹🕊
🕊🌹🕊
🌹🕊
✅ داستان کوتاه پند آموز
شاید قضاوتمان غلط باشد✨
✨ یک زن جوان در فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود،تصمیم گرفت برای گذراندن وقت، مجله ای خریداری کند. همراه مجله،یک بیسکویت هم خرید.او روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن مجله کرد .
✨ در کنار او ...
🌹🕊🌹🕊
🕊🌹🕊
🌹🕊
✅ داستان کوتاه پند آموز
شاید قضاوتمان غلط باشد✨
✨ یک زن جوان در فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود،تصمیم گرفت برای گذراندن وقت، مجله ای خریداری کند. همراه مجله،یک بیسکویت هم خرید.او روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن مجله کرد .
✨ در کنار او ...
🌱 داستان کوتاه
در زمانهاى قديم، مردی ساز زن و خواننده ای بود؛ بنام 'برديا' که با مهارت تمام می نواخت و همیشه در مجالس شادی و محافل عروسی، وقتی برای رزرو نداشت...
بردیا چون به سن شصت سال رسید روزی در دربار شاه می نواخت که خودش احساس کرد دستانش دیگر می لرزند و توان ادای نت ها را به طور کامل ندارد و ...
📚 داستانک 📚
زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.
مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند. وقتی که او نخستین ...
مهدمهرآدینه
@mahdadinebojnord
اطلاعات بیشتر
🌸قال رسول الله صلی الله علیه و آله:
🌹السّعید من سعد فی بطن أمّه و الشّقیّ من شقی فی بطن أمّه🌹.
❤️خوشبخت کسى است که در شکم مادرش خوشبخت شده و بدبخت کسى است که در شکم مادرش بدبخت شده است. [ نهج الفصاحه ، صفحه: ۵۳۰]
♦️این روایت، بخشی از عوامل خوشبختی و بدبختی را قبل از تولد می دان
♦️یعنی بخشی از خوشبختی انسان در رحم مادر شکل می گیرد و بخشی از شقی شدن فرزند نیز در رحم مادر
♦️پس والدین خصوصا مادر ، باید در این دوران مراقبات ویژه ای مخصوصا در رابطه با غذا خوردن داشته باشند
👈پیشنهاد می کنم که حتما حتما کتاب “ریحانه بهشتی یا فرزند صالح “ اثر خانم سیما میخبر،که باهمکاری جمعی از خواهران حوزه علمیه جمع آوری شده و شامل برنامه های اخلاقی ، عبادی ، پزشکی و تغذیه ای از قبل بارداری تا پایان شیردهی است ؛ را مطالعه بفرمایید
💛🍃💛🍃💛
✅#داستانک زیبا وموثر:
به یک بزرگی گفتند بچه ی شما بی ادب است.
گفت: چه کرده است؟
گفتند: سقایی مشک آبی روی دوشش بود و می رفت، بچه ی شما یک سوزن به مشک آب فرو کرد و این سقا آب هایش خالی شد.
آن بزرگ : خیلی ناراحت شد، رفت به همسرش گفت، همسر شروع کرد به منقلب شدن و گفت: باید اینطور باشد!، شوهرگفت: چرا؟
همسرگفت: من وقتی حامله بودم، از کنار درخت اناری گذشتم، انار مردم بود. دهنم پر آب شد، یک سوزن در انار فرو کردم و از این سوراخ آب انار را خوردم. آن آب انار خلافی که خوردم، باید. . .
من سوزن به انار زدم، باید بچه ام به مشک سوزن بزند [حجت ااسلام قرائتی در برنامه درسهایی از قرآن ۰۴/ ۰۷/ ۸۷]
💛🍃💛🍃💛
♦️ داستان کوتاه
'یه چیزایی هست که فک میکنی هیچکس غیر از خودت نمیدونه...
یه چیزایی که فک میکنی خیلی زیرکانه داری پنهانشون میکنی ولی از هر گوشه کناری یه ریزه صدا ازش در رفته ...
میدونی مثل چی؟؟؟
مثل تمام دروغایی که هربار تو ذهنت آماده میکردی تا به من بگی
به مادرت
به پدرت
به فک و فامیل
دست خودت ن...