نتایج جستجو "بچه"

🔘 داستان‌ کوتاه
شاگردان از استادشان پرسیدند: سفسطه چیست؟
استاد کمی فکر کرد و جواب داد: گوش کنید، مثالی می زنم، دو مرد پیش من می آیند. یکی تمیز و دیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند. شما فکر می کنید، کدام یک این کار را انجام دهند؟
هر دو شاگرد یک زبان جواب دادند: خوب مسلما کثیفه!
استاد گف...
#داستانک
وقتی بچه بودم کنار پدرم می‌خوابیدم و هرشب یک آرزو می‌کردم.
مثلاً آرزو می‌کردم برایم اسباب بازی بخرد
می‌گفت «می‌خرم به شرط اینکه بخوابی.»
یا آرزو می‌کردم برم بزرگترین شهربازیِ دنیا؛ می‌گفت «می‌برمت به شرط اینکه بخوابی.»
یک شب پرسیدم «اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم می‌رسم؟»
گفت «می‌رسی به شرط...
#داستانک
فقیر و ثروتمند
🔹 روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.
آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد: عالی بود ...
‎مرد مسنی به همراه پسر ۲۵ ساله‏اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار پسر ۲۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد: 'پدر نگاه...
.
#منطق_ماشین_دودی
#داستانک
یکی از دوستان ما که مرد نکته سنجی است، یک تعبیر بسیار لطیف داشت که اسمش را گذاشته بود: « منطق ماشین دودی». می گفتیم منطق ماشین دودی چیست؟ می گفت من یک درسی را از قدیم آموخته ام و جامعه را روی منطق ماشین دودی می شناسم.

وقتی بچه بودم، منزلمان در حضرت عبدالعظیم بو...
#داستانک
طوبا خانم که فوت کرد « همه » گفتند چهلم نشده حسین آقا می رود یک زن دیگر می گیرد. سه ماه گذشت و حسین آقا به جای اینکه برود یک زن دیگر بگیرد، هر پنجشنبه می رفت سر خاک. ماه چهارم خواهرش آستین زد بالا که داداش تنهاست و خواهر برادرها سرگرم زندگی خودشان هستند، خیلی نمی رسند که به او برسند. طلعت ...
Banoo:
‏۱۸ سالم بود که عمه ام متوجه شد شوهرش با یک زن دیگه رابطه داره آبروریزی به پا کرد بعد فهمید فقط رابطه نیست زنک را عقد هم کرده و حامله است. مدتی دعوا و جار و جنجال کرد.
۲۰ سالم که بود از هم جدا شدند. عمه‌ام ۵۶ ساله بود در آستانه بازنشستگی با سه بچه نوجوان و جوان.
‏۲۲ سالم بود که عمه ام بعد ...
‏۱۸ سالم بود که عمه ام متوجه شد شوهرش با یک زن دیگه رابطه داره آبروریزی به پا کرد بعد فهمید فقط رابطه نیست زنک را عقد هم کرده و حامله است. مدتی دعوا و جار و جنجال کرد.
۲۰ سالم که بود از هم جدا شدند. عمه‌ام ۵۶ ساله بود در آستانه بازنشستگی با سه بچه نوجوان و جوان.
‏۲۲ سالم بود که عمه ام بعد از بازن...
#داستانک۲۳۵
نیستی
سیمین خم شد در فریزر را باز کرد و بعد یکی یکی کشوها را جلو داد و همینطور که دولا بود دستهایش را روی زانو گذاشت و گفت: 'مرغ ها را که با کلی دارو و هورمون بزرگ‌ میکنن و برای دختر بچه ها ضرر داره، گوشت حسابی سرده و پدرِ استخونامون رو در میاره، سبزی؟ سبزی ها رو مامان بزرگ ‌معلوم نی...
🌴🌹 🌹🌴
📚داستــــان کوتاه
💫با پدرم رفتم سیرک، توی صف خرید بلیط يه زن و شوهر با ٤ تا بچه شون جلوی ما بودند.
وقتی به باجه رسيدند و متصدی باجه، قیمت بلیط هارو بهشون گفت، ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت،معلوم بود که پول کافی ندارد و نميدانست چه بکند.......!!!
👈🏼ناگهان پدرم دست در...
‏۱۸ سالم بود که عمه ام متوجه شد شوهرش با یک زن دیگه رابطه داره آبروریزی به پا کرد بعد فهمید فقط رابطه نیست زنک را عقد هم کرده و حامله است. مدتی دعوا و جار و جنجال کرد.
۲۰ سالم که بود از هم جدا شدند. عمه‌ام ۵۶ ساله بود در آستانه بازنشستگی با سه بچه نوجوان و جوان.
‏۲۲ سالم بود که عمه ام بعد از بازن...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_کلاس_جمعه
دیروز تولد پسرم بود.برای جشن تولدش حدود 20 نفر از همکلاسی ها و دوستانش را دعوت کردیم. خودمان را برای پذیرایی از 20 نوجوان آماده کرده بودیم اما... اما یکی یکی تماس گرفتند و گفتند که نمی توانند بیایند. دلایل مختلفی برای عدم حضورشان عنوان می کردند اما بیشت...
💎 #داستانک
@topmusic011
💎💎💎
💎
💎
بچه ای نزد استاد معرفت رفت و گفت: 'مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقاب...
+هم لباش میخنده ، هم حالش خوبه ؛ ببین داره با عروسکاش بازی میکنه
- خندش الکیه ، حالش خیلی بده ؛نگاهش به عروسکاس اما اونارو نمیبینه
+دِ بابا بس کن ! من دارم میگم میخنده ، صب تا شب یا داره رژ میزنه یا لاک میخره
-سیاهی لباش و رنگ پریدگی ناخوناشو با رنگ میپوشونه، تو فک کردی حالش خوبه؟
+کسی که حالش خو...
🌴🌹 🌹🌴
📚داستــــان کوتاه
💫با پدرم رفتم سیرک، توی صف خرید بلیط يه زن و شوهر با ٤ تا بچه شون جلوی ما بودند.
وقتی به باجه رسيدند و متصدی باجه، قیمت بلیط هارو بهشون گفت، ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت،معلوم بود که پول کافی ندارد و نميدانست چه بکند.......!!!
👈🏼ناگهان پدرم دست در...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_کلاس_جمعه
دیروز تولد پسرم بود.برای جشن تولدش حدود 20 نفر از همکلاسی ها و دوستانش را دعوت کردیم. خودمان را برای پذیرایی از 20 نوجوان آماده کرده بودیم اما... اما یکی یکی تماس گرفتند و گفتند که نمی توانند بیایند. دلایل مختلفی برای عدم حضورشان عنوان می کردند اما بیشت...
🍃🌺 #داستان_کوتاه🌺🍃
🌟'دانشجوی نمونه'🌟
در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشده‌ايم، برای نگاه كردن به اطراف ايستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را ديدم كه با خوشرويی و لبخندی كه وجود ب...
شاگردان از استادشان پرسیدند: #سفسطه چیست؟
استاد کمی فکر کرد و جواب داد: گوش کنید، مثالی می زنم، دو مرد پیش من می آیند. یکی تمیز و دیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند. شما فکر می کنید، کدام یک این کار را انجام دهند؟
هر دو شاگرد یک زبان جواب دادند: خوب مسلما کثیفه!
استاد گفت: نه، تمیزه. چو...
🍁
#داستانک
زن و مردی چند سال بعد از ازدواجشون صاحب پسری میشن و چند روز بعد از تولد بچه متوجه میشن که اون یه نابغه اس بچه در یک سالگی مثل یک آدم بزرگ شروع به حرف زدن میکنه و در دوسالگی به اکثر زبانها حرف میزنه در سه سالگی با اساتید دانشگاه به بحث و تبادل نظر میپردازه و در چهار سالگی پیش بینی های باو...
#داستانک
خانمی وارد دفتر یک وکیل دادگستری شد و پرسید: آقای وکیل جریمه بچه ای که با سنگ، شیشه پنجاه ریالی را شکسته چقدر است؟
وکیل لحظه ای فکر کرد و گفت: پنجاه ریال از پدرش مطالبه کنید.
خانم گفت: بسیار خوب پس خواهش می کنم پنجاه ریال مرحمت کنید زیرا این هنر پسر شما است که شیشه ما را شکسته است.
وکیل بل...
.
دربارۀ متن « همنشینی با خانمهای زیباروی به بهانه تصحیح متن »
برای من عجیب است که همه دوستان با نوشتۀ آقای علیزاده دو گونه برخورد می کنند. یا تأیید می کنند که بله در تمام گروهها و دانشگاهها از این دست مسایل وجود دارد یا بر زیبارویی آن زیبارویان تکیه دارند و به دنبال دلایل روانی و شبه مابعدالطبیعی ...
💕داستان کوتاه

در یکی از روستاهای کوهستانی 'دیاربکر' ترکیه ، آموزگار دبستانی بنام احمد در درس ریاضی به شاگردانش میگوید که اگر در یک کاسه 10 عدد توت فرنگی باشد، در 5 کاسه چند عدد توت فرنگی داریم؟
دانش آموزان: آقا اجازه، توت فرنگی چیه؟
معلم: شما نمیدانید توت فرنگی چیه؟
دانش آموزان: ما تابحال توت فرن...
#دانستی درباره ی {جن و ارواح}🕷
' شماره صفر' به شماره تلفن ارواح معروف شده .افرادی در گوشه و كنار دنيا مدعی هستند شماره صفر باآنها تماس گرفته میشود و حتی گاهی ارواح با این شماره پیامک یا پیام صوتی هم میفرستند‌.
......................................................
کودکان، اغلب در مقایسه با بزرگسالان...
📚 #داستانک
چند سال پیش هنگام اهدا جایزه نوبل به یک خانم، او پشت تریبون فقط یک جمله بسیار کوتاه گفت:
Thanks charls🏆
هیچکس منظور وی را متوجه نشد. و در همه اذهان فقط یک سوال بود: چارلز کیست؟ مگر چقدر به این زن کمک کرده که بابت دریافت نوبل فقط از او تشکر کرده و نامش را می آورد؟
مدتی بعد اپرا وینفری ...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_کلاس_جمعه
دیروز تولد پسرم بود.برای جشن تولدش حدود 20 نفر از همکلاسی ها و دوستانش را دعوت کردیم. خودمان را برای پذیرایی از 20 نوجوان آماده کرده بودیم اما... اما یکی یکی تماس گرفتند و گفتند که نمی توانند بیایند. دلایل مختلفی برای عدم حضورشان عنوان می کردند اما بیشت...
بچه كه بودم آرزو داشتم يه شوهر هندى داشته باشم مثل امير خان.
يه كم كه بزرگتر شدم دلم مى خواست همسرم يه مرد آلمانى قد بلند با چشماى آبى باشه.
يه مدت بعدم كه آرزوى ملكه شدن رو داشتمو بابام همش برام مى خوند 'شاه بياد با لشكرش...
كسايى اومدن و رفتن كه نه شاهزاده بودن نه چشماشون آبى بود..
فقط بهم ياد ميد...
🌅 داستانک 🌅
پدری به فرزندش گفت:
این هزار تا چسب زخم را بفروش تا برایت کفش بخرم.
بچه با خود فکر کرد یعنی باید آرزو کنم
هزار نفر زخمی بشن تا من کفش بخرم؟!
ولش کن... همین کفش‌های پاره خوبن!
گاهی دل‌های بزرگ را آنچنان درون سینه‌هایی کوچک می‌بینی که شرمسار می‌شویم از احساس بزرگ بودن‌مان.
#داستانک
⭕ خانه
مردی از خانه ای که در آن سکونت داشت زیاد راضی نبود ، بنابراین نزد دوستش در یک بنگاه املاک رفت و از او خواست کمکش کند تا خانه اش را بفروشد ، بعد از دوستش خواست تا برای بازدید خانه مراجعه کند.
دوستش به خانه مرد آمد و بر مبنای مشاهداتش، یک آگهی نوشت و آنرا برای صاحب خانه خواند.
((...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_کلاس_جمعه
دیروز تولد پسرم بود.برای جشن تولدش حدود 20 نفر از همکلاسی ها و دوستانش را دعوت کردیم. خودمان را برای پذیرایی از 20 نوجوان آماده کرده بودیم اما... اما یکی یکی تماس گرفتند و گفتند که نمی توانند بیایند. دلایل مختلفی برای عدم حضورشان عنوان می کردند اما بیشت...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_کلاس_جمعه
دیروز تولد پسرم بود.برای جشن تولدش حدود 20 نفر از همکلاسی ها و دوستانش را دعوت کردیم. خودمان را برای پذیرایی از 20 نوجوان آماده کرده بودیم اما... اما یکی یکی تماس گرفتند و گفتند که نمی توانند بیایند. دلایل مختلفی برای عدم حضورشان عنوان می کردند اما بیشت...
طلب آمرزش
صادق هدایت
داستان کوتاه
توضیحات:
قسمتی از داستان: تا اینکه بچه چهارماهش تمام شد. هر شب و هر روز استخاره می کردم که بچه را بکشم یا نکشم. تا اینکه یک شب با خدیجه دعوای سختی کردم و با خود عهد کردم که سر حسین آقا را زیر آب بکنم. دو روز کشیک کشیدم روز دوم بود، خدیجه رفت از عطاری سر کوچه گل بنف...
شاگردان از استادشان پرسیدند: #سفسطه چیست؟
استاد کمی فکر کرد و جواب داد: گوش کنید، مثالی می زنم، دو مرد پیش من می آیند. یکی تمیز و دیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند. شما فکر می کنید، کدام یک این کار را انجام دهند؟
هر دو شاگرد یک زبان جواب دادند: خوب مسلما کثیفه!
استاد گفت: نه، تمیزه. چو...
داستانک شماره ۵۶۲
عمل...
پسر کوچولوی خواهرم از من بیسکویت خواست.
گفتم: امروز مى خرم.
وقتى به خانه برگشتم فراموش کرده بودم.
دوید جلو و پرسید:دایی بیسکویت کو؟
گفتم: یادم رفت.
شروع کرد و گفت: دایی بَده، دایی بَده.
بغلش کردم و گفتم: دایی جان! دوستت دارم.
گفت: بیسکویت کو؟
فهمیدم دوستى بدون عمل را...
┏━━━🍃🍂━━━┓
⠀ @chanel7897
┗━━━🍂🍃━━━┛
#داستانک
زن و مردی چند سال بعد از ازدواجشون صاحب پسری میشن و چند روز بعد از تولد بچه متوجه میشن که اون یه نابغه اس بچه در یک سالگی مثل یک آدم بزرگ شروع به حرف زدن میکنه و در دوسالگی به اکثر زبانها حرف میزنه در سه سالگی با اساتید دانشگاه به بحث و تبادل نظر میپر...
📰 #داستانک؛
کشاورزي يک مزرعه ی بزرگ گندم داشت. زمين حاصلخيزی که گندم آن زبانزد خاص و عام بود.
هنگام برداشت محصول بود. شبی از شبها روباهی وارد گندمزار شد و بخش کوچکی از مزرعه را لگدمال کرد و به پيرمرد کمی ضرر زد.
پيرمرد کينه ی روباه را به دل گرفت. بعد از چند روز روباه را به دام انداخت و تصميم گرفت...
در کارگاه نویسندگی قرار شد بچه ها در رابطه با اعتیاد داستان کوتاه بنویسند.
از بین نوشته هایی که بدون اغراق تمام شان خوب بودند، دو نمونه با اختلاف کم توسط خود هنرجویان انتخاب شد.
نوشته های زیر را بخوانید
شاید حمایت شما روزنه ی امیدی باشد برای شان‌ تا قدم های بعدی را محکم تر بردارند...
آدم گاهی تا موف...
Isaac Newton
اسحاق نیوتن
#داستان_کوتاه_انگلیسی
Isaac Newton was born in Lincolnshire, England in 1643, where he grew up on a farm. When he was a boy, he made lots of brilliant inventions like a windmill to grind corn, a water clock and a sundial. However, Isaac didn’t get brilliant marks at school...
داستان کوتاه
من چند سال پیش دیوانه‌وار عاشق شدم،وقتی که فقط ده سال داشتم؛عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک ته‌استکانی می‌زد و پانزده سال از خودم بزرگتر بود!اون هرروز به خونه پیرزن همسایه می‌اومد تا پیانو یاد بگیره.از قضا زنگ خونه پیرزن خراب بود و معشوقه‌ی دوران کودکی من،زنگ خونه ما رو می‌زد،منم...
‍ #داستانک
با سختی به هم رسیدیم،پر از بغض و اشک و آه و التماس، پر از ماجرا و بعد از سالها دوری و جدایی...
قرار بود به عقد پسر دایی فرنگ رفته اش بره و آخر خانواده اش کار خودشون و کردن و چند روزی که برای سرکشی به زمین های شهرستانمون رفته بودم آتنا رو به عقد مجید در آوردن و روز و بعدش رفتن ترکیه و م...
در ترم چهار شعر چتر شکسته آموزش داده شد و داستان دنیا چه اندازه ایه تعریف شد. بچه ها یه داستان کوتاه تعریف کردند که به نسبت قبل خیلی بهتر بودند.