نتایج جستجو "بچه"

🌺 داستانک کوتاه واقعی...
✍💞 در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید؛
آقا این بسته نون چند ؟
فروشنده با بی حوصلگی گفت : هزار و پونصد تومن !
پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت :
نمیشه کمتر حساب کنی ؟!!
توی اون لحظات توقع شنیدن هر جوابی رو از فروشنده داشتم جز این که شنیدم
نه، ...
#داستانک
گویند رستم در نبرد نتوانست بر اسفندیار غالب شود. مجبور شد تا چشمان اسفندیار را کور کند.
در نبرد، دست بر درخت بیدی برد و شاخه آن شکست و در چشم اسفندیار کرد تا چشمش کور شد و رستم پهلوان گشت.
پیرمردی در نبرد حاضر بود و نبرد را می دید، با دیدن این صحنه گفت: پناه بر خدای بزرگ....
پرسیدند چه شد ...
✔️ داستان کوتاه و عاشقانه پستچی
🔖 #قسمت_نوزدهم
زدم بیرون! انگار از همه دنیا زدم بیرون!ازکنار گورستانی گذشتم که آنجا باهم وضو گرفته بودیم.شیرآب، همان بود.چقدر طول میکشد که یک دختر بیست و یکساله؛ هفت بار از سرگیشا تا بالای تپه های آخر را بدود و یا علی فریادکند؟تپه های گیشا، آن زمان به یک تیمارستان م...
💕 داستان کوتاه
'جهل'
'بچه ای' نزد 'استاد معرفت' رفت و گفت:
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به 'کاهن معبد' دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند.
'لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد 'سراسیمه' به سراغ زن رفت و با 'حیرت' دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در م...
💕 داستان کوتاه
'جهل'
'بچه ای' نزد 'استاد معرفت' رفت و گفت:
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به 'کاهن معبد' دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند.
'لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد 'سراسیمه' به سراغ زن رفت و با 'حیرت' دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در م...
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه
** توبه مقبول **
حر بن یزید ریاحی مردی شجاع و نیرومند است، اولین بار که عبیداللَّه بن زیاد حاکم کوفه می خواهد هزار سوار برای مقابله با حسین بن علی (ع) بفرستد او را به فرماندهی این گروه انتخاب می کند. اینک حر آماده شده است تا با حسین (ع) بجنگد، صحنه ای عجیب تماشایی ا...
رهان آروم وارد شدو خندید:نمیدونستم میترسید از سگا!
یه قدم عقب رفتم:میترسم!
سگه از لای در سرک کشید که دوباره جیغ کشیدمو رفتم روی مبل!ترسیدو بیرون رفت. رامتین با بدجنسی تمام به در اشاره کردو با جدیت گفت:بزار بیاد تو!گناه داره.
غریدم:نه!
اخم کرد:اینجا خونه ی منه!
منم اخم کردم:تاوقتی من اینجام اون سگ جا...
💕 داستان کوتاه
'جهل'
'بچه ای' نزد 'استاد معرفت' رفت و گفت:
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به 'کاهن معبد' دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند.
'لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد 'سراسیمه' به سراغ زن رفت و با 'حیرت' دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در م...
👌 داستان کوتاه پند آموز
💭 کسى مى‌خواست زیرزمین خانه‌اش را تعمیر کند . در حین تعمیر، به لانه مارى برخورد که چند بچه مار در آن بود . آنها را برداشت و در کیسه‌اى ریخت و در بیابان انداخت .
وقتى مادر مارها به لانه برگشت و بچه‌هایش را ندید ، فهمید که صاحبخانه بلایى سر آنها آورده است ؛ به همین دلیل کینه ا...
🔘 داستانک(۲۵)
🔹پند
روزی معلم کلاس پنجم به دانش آموزانش گفت: 'من همه شما را دوست دارم' ولی او در واقع این احساس را نسبت به یکی از دانش آموزان که تیدی نام داشت، نداشت. لباسهای این دانش آموز همواره کثیف بودند، وضعیت درسی او ضعیف بود و گوشه گیر بود. این قضاوت او بر اساس عملکرد تیدی در طول سال تحصیلی ب...
#داستانک
گویند رستم در نبرد نتوانست بر اسفندیار غالب شود. مجبور شد تا چشمان اسفندیار را کور کند.
در نبرد، دست بر درخت بیدی برد و شاخه آن شکست و در چشم اسفندیار کرد تا چشمش کور شد و رستم پهلوان گشت.
پیرمردی در نبرد حاضر بود و نبرد را می دید، با دیدن این صحنه گفت: پناه بر خدای بزرگ....
پرسیدند چه شد ...
✅ خودسوزی در بهشت!
✍#مرتضی_کریمی
قربان‌علی پله‌ها را دوتا یکی بالا آمده. فیضی استکان چایی را می‌گذارد پایین. «طلب‌کار آمده درِ مغازه باباجان؟». قربان نفسش را قورت می‌دهد،‌ «شهرداری، شهرداری است بابا...». غر و لوند کنان کفشش را پا می‌کند؛ «خدا نشناس‌ها...». صفورا هم چادرش را می‌اندازد روی سرش که پ...
👌 داستان کوتاه پند آموز
💭 کسى مى‌خواست زیرزمین خانه‌اش را تعمیر کند . در حین تعمیر، به لانه مارى برخورد که چند بچه مار در آن بود . آنها را برداشت و در کیسه‌اى ریخت و در بیابان انداخت .
وقتى مادر مارها به لانه برگشت و بچه‌هایش را ندید ، فهمید که صاحبخانه بلایى سر آنها آورده است ؛ به همین دلیل کینه ا...
#داستانک
گویند رستم در نبرد نتوانست بر اسفندیار غالب شود. مجبور شد تا چشمان اسفندیار را کور کند.
در نبرد، دست بر درخت بیدی برد و شاخه آن شکست و در چشم اسفندیار کرد تا چشمش کور شد و رستم پهلوان گشت.
پیرمردی در نبرد حاضر بود و نبرد را می دید، با دیدن این صحنه گفت: پناه بر خدای بزرگ....
پرسیدند چه شد ...
#داستانک
🍃بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می‌رفت. در ساحل می‌نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می‌شست. اگر بیکار بود همانجا می‌نشست و مثل بچه ها گِل بازی می‌کرد.
🍂آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می‌ساخت. جلوی خانه باغچه‌ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه...
داستان کوتاه کودکانه...
کودکی به مامانش گفت: من واسه تولدم دوچرخه می‌خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت: آیا حقته که این دوچرخه رو واسه تولدت بگیریم؟ بابی گفت: آره.
مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی به...
💕 داستان کوتاه
'جهل'
'بچه ای' نزد 'استاد معرفت' رفت و گفت:
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به 'کاهن معبد' دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند.
'لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد 'سراسیمه' به سراغ زن رفت و با 'حیرت' دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در م...
سمیه جمالی:
داستان کوتاه
در دبستانی، معلمی به بچه ها گفت آرزوهاشون رو بنویسن .اون نوشته های بچه ها رو جمع کرد و به خونه برد .
یکی از برگه‌ها معلم رو خیلی متاثر کرد. در همون موقع خوندن بود که همسرش وارد شد و دید که اشک از چشمای خانمش جاریه.
پرسید، چی شده؟ چرا اینقدر ناراحتی؟
زن جواب داد، این انشا ...
💕 داستان کوتاه
'جهل'
'بچه ای' نزد 'استاد معرفت' رفت و گفت:
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به 'کاهن معبد' دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند.
'لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد 'سراسیمه' به سراغ زن رفت و با 'حیرت' دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در م...

#داستانک
با پدرم رفتم سیرک
توی صف خرید بلیط يه زن و شوهر با ٤ تا بچه شون جلوی ما بودند.
وقتی به باجه رسيدند و متصدی باجه قیمت بلیط هارو بهشون گفت
ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت
معلوم بود که پول کافی ندارد و نميدانست چه بکند.......!!!
ناگهان پدرم دست در جیبش کرد و یک ا...
💕 داستان کوتاه
'جهل'
'بچه ای' نزد 'استاد معرفت' رفت و گفت:
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به 'کاهن معبد' دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند.
'لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد 'سراسیمه' به سراغ زن رفت و با 'حیرت' دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در م...
🌸
داستان کوتاه
بربالین دوست بیماری عیادت رفته بودیم
پیرمرد شیک وکراوات زده ای هم آنجاحضور داشت
چند دقیقه. بعداز ورودما اذان مغرب گفتند
آقای پیرکراواتی،باشنیدن اذان ،درب کیف چرم گرانقیمتش را بازکرد وسجاده اش را درآورد و زودتر از سایرین مشغول خواندن نمازشد.!!
برای من جالب بود که یک پیرمردشیک وصورت ت...
🔺این داستان کوتاه تلنگری هست برای همه ما! لطفا بخونید👇
🔸یه لیوان نسکافه از فلاسک ریختم و مانتوی سفیدمو پوشیدم و سلانه سلانه از پله ها رفتم پائین، توی پاگرد طبقه ی اول دیدمش، از همراهای بیمارا بود لابد، نشسته بود روی پله ها، سر و وضعش اونقدری به هم ریخته بود که حتی توی بیمارستانم عجیب به نظر برسه، ا...
#داستان_شب📚📒
این داستان کوتاه تلنگری هست برای همه ما! 😞
لطفا بخونید 🙏🏻
یه لیوان نسکافه از فلاسک ریختم و مانتوی سفیدمو پوشیدم و سلانه سلانه از پله ها رفتم پائین، توی پاگرد طبقه ی اول دیدمش، از همراهای بیمارا بود لابد، نشسته بود روی پله ها، سر و وضعش اونقدری به هم ریخته بود که حتی توی بیمارستانم عج...
📚 #داستانک
#آموزنده
👈 توبه مقبول
حر بن یزید ریاحی مردی شجاع و نیرومند است، اولین بار که عبیداللَّه بن زیاد حاکم کوفه می خواهد هزار سوار برای مقابله با حسین بن علی (ع) بفرستد او را به فرماندهی این گروه انتخاب می کند. اینک حر آماده شده است تا با حسین (ع) بجنگد، صحنه ای عجیب تماشایی است گوشها م...
#داستانک
برادر
شخصی به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود' شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون امد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم میزند و ان راتحسین می کرد'پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید:این ماشین مال شماست' اقا؟ پل سرش را به علام...
🍃🖤🍃داستانک🍃🖤🍃
تامّل⁉️
مردی از خانه ای که در آن سکونت داشت زیاد راضی نبود، بنابراین نزد دوستش در یک بنگاه املاک رفت و از او خواست کمکش کند تا خانه اش را بفروشد، بعد از دوستش خواست تا برای بازدید خانه مراجعه کند.
دوستش به خانه مرد آمد و بر مبنای مشاهداتش، یک آگهی نوشت و آنرا برای صاحبخانه خواند....
💕 داستان کوتاه
'جهل'
'بچه ای' نزد 'استاد معرفت' رفت و گفت:
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به 'کاهن معبد' دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند.
'لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد 'سراسیمه' به سراغ زن رفت و با 'حیرت' دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در م...
📚#داستان_کوتاه
به همسرم گفتم: «همیشه برای من سوال بوده که چرا تو همیشه ابتدا سر و ته سوسیس را با چاقو می‌زنی، بعد آن را داخل ماهیتابه می‌اندازی!»
او گفت: «علتش را نمی‌دانم. این چیزی است که وقتی بچه بودم، از مادرم یاد گرفتم.»
چند هفته بعد وقتی خانواده همسرم را دیدم، از مادرش پرسیدم که چرا سر و ته ...
📝' داستانک '
♦️آورده اند که گرگی و شتری خانه یکی شدند و قرار گذاشتند که از آن پس جدایی از میان برداشته شود و دو خانواده ، یکی بشمار رود و مابین کودکان آنها هم تفاوتی نباشد!
روزی شتر برای تلاش معاش به صحرا رفت، گرگ یکی از بچه های او را خورد و در گوشه ای خزید.
چون سروکله ی شتر از دور پیدا شد ، گرگ ...
💕 داستان کوتاه
'جهل'
'بچه ای' نزد 'استاد معرفت' رفت و گفت:
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به 'کاهن معبد' دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند.
'لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد 'سراسیمه' به سراغ زن رفت و با 'حیرت' دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در م...
✍#داستانک
قورباغه به کانگورو گفت: من می تونم بپرم و تو هم می تونی. پس اگر باهم ازدواج کنیم.
بچه مان می تواند از روی کوهها بپرد، و ما می توانیم اسمش را «قورگورو» بگذاریم.
@manooshab
کانگورو گفت: 'عزیزم' چه فکر جالبی. من با خوشحالی با تو ازدواج می کنم اما درباره ی قورگورو بهتر است اسمش را بگذاریم «...
💕 داستان کوتاه
'جهل'
'بچه ای' نزد 'استاد معرفت' رفت و گفت:
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به 'کاهن معبد' دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند.
'لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد 'سراسیمه' به سراغ زن رفت و با 'حیرت' دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در م...
#داستانک
گویند رستم در نبرد نتوانست بر اسفندیار غالب شود. مجبور شد تا چشمان اسفندیار را کور کند.
در نبرد، دست بر درخت بیدی برد و شاخه آن شکست و در چشم اسفندیار کرد تا چشمش کور شد و رستم پهلوان گشت.
پیرمردی در نبرد حاضر بود و نبرد را می دید، با دیدن این صحنه گفت: پناه بر خدای بزرگ....
پرسیدند چه شد ...
#داستانک
گویند رستم در نبرد نتوانست بر اسفندیار غالب شود. مجبور شد تا چشمان اسفندیار را کور کند.
در نبرد، دست بر درخت بیدی برد و شاخه آن شکست و در چشم اسفندیار کرد تا چشمش کور شد و رستم پهلوان گشت.
پیرمردی در نبرد حاضر بود و نبرد را می دید، با دیدن این صحنه گفت: پناه بر خدای بزرگ....
پرسیدند چه شد ...
#داستانک
گویند رستم در نبرد نتوانست بر اسفندیار غالب شود. مجبور شد تا چشمان اسفندیار را کور کند.
در نبرد، دست بر درخت بیدی برد و شاخه آن شکست و در چشم اسفندیار کرد تا چشمش کور شد و رستم پهلوان گشت.
پیرمردی در نبرد حاضر بود و نبرد را می دید، با دیدن این صحنه گفت: پناه بر خدای بزرگ....
پرسیدند چه شد ...
#داستانک
گویند رستم در نبرد نتوانست بر اسفندیار غالب شود. مجبور شد تا چشمان اسفندیار را کور کند.
در نبرد، دست بر درخت بیدی برد و شاخه آن شکست و در چشم اسفندیار کرد تا چشمش کور شد و رستم پهلوان گشت.
پیرمردی در نبرد حاضر بود و نبرد را می دید، با دیدن این صحنه گفت: پناه بر خدای بزرگ....
پرسیدند چه شد ...
داستان کوتاه
'جهل'
'بچه ای' نزد 'استاد معرفت' رفت و گفت:
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به 'کاهن معبد' دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند.
'لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد 'سراسیمه' به سراغ زن رفت و با 'حیرت' دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقاب...
ببینید آن‌هایی که روی زبان‌های محلّی ما فشار می‌آورند که من آقا به لهجۀ کدکنی بهتر است شعر بگویم، او می‌داند چه‌کار می‌کند، او می‌داند که در لهجۀ کدکنی، شاهنامه وجود ندارد، مثنوی وجود ندارد، نظامی وجود ندارد، سعدی وجود ندارد. این لهجه وقتی که خیلی هم بزرگ بشود چهار تا داستان کوتاه و دو ـ سه تا شعر ب...
#داستانک
گویند رستم در نبرد نتوانست بر اسفندیار غالب شود. مجبور شد تا چشمان اسفندیار را کور کند.
در نبرد، دست بر درخت بیدی برد و شاخه آن شکست و در چشم اسفندیار کرد تا چشمش کور شد و رستم پهلوان گشت.
پیرمردی در نبرد حاضر بود و نبرد را می دید، با دیدن این صحنه گفت: پناه بر خدای بزرگ....
پرسیدند چه شد ...