نتایج جستجو "برادر"

💕 داستان کوتاه
وقتى که 'حاتم طایى' از دنیا رفت، 'برادرش' خواست 'جاى' او رابگیرد.
حاتم مکانى ساخته بود که 'هفتاد در' داشت.
هر کس از هر درى که مى خواست وارد مى شد و از او چیزى 'طلب' مى کرد و حاتم به او 'عطا' مى کرد.
برادرش خواست در آن 'مکان' بنشیند و 'حاتم بخشى' کند!
مادرش گفت:
تو نمى توانى 'ج...
موری:آی آی آی
سعید:چی شد؟
موری:گرفت گرفت 😖
کریم:چی گرفت
موری:شکمم
سردار:مگه می خوای بزایی برادر من ی شکم رویه اس دیگه خوب میشه.😐❤
موری:خفه شو سردار دلم درد می کنه😖😤
رامین:خب من اومدم آماده ام بزنید بریم.
علی:من جایی نمیام☹
رامین:چرا؟
علی:چون موری دلش درد می کنه الآن باید ازش عذر بخوایی
رامین:چیکار ...
موری:آی آی آی
سعید:چی شد؟
موری:گرفت گرفت 😖
کریم:چی گرفت
موری:شکمم
سردار:مگه می خوای بزایی برادر من ی شکم رویه اس دیگه خوب میشه.😐❤
موری:خفه شو سردار دلم درد می کنه😖😤
رامین:خب من اومدم آماده ام بزنید بریم.
علی:من جایی نمیام☹
رامین:چرا؟
علی:چون موری دلش درد می کنه الآن باید ازش عذر بخوایی
رامین:چیکار ...
موری:آی آی آی
سعید:چی شد؟
موری:گرفت گرفت 😖
کریم:چی گرفت
موری:شکمم
سردار:مگه می خوای بزایی برادر من ی شکم رویه اس دیگه خوب میشه.😐❤
موری:خفه شو سردار دلم درد می کنه😖😤
رامین:خب من اومدم آماده ام بزنید بریم.
علی:من جایی نمیام☹
رامین:چرا؟
علی:چون موری دلش درد می کنه الآن باید ازش عذر بخوایی
رامین:چیکار ...
موری:آی آی آی
سعید:چی شد؟
موری:گرفت گرفت 😖
کریم:چی گرفت
موری:شکمم
سردار:مگه می خوای بزایی برادر من ی شکم رویه اس دیگه خوب میشه.😐❤
موری:خفه شو سردار دلم درد می کنه😖😤
رامین:خب من اومدم آماده ام بزنید بریم.
علی:من جایی نمیام☹
رامین:چرا؟
علی:چون موری دلش درد می کنه الآن باید ازش عذر بخوایی
رامین:چیکار ...
موری:آی آی آی
سعید:چی شد؟
موری:گرفت گرفت 😖
کریم:چی گرفت
موری:شکمم
سردار:مگه می خوای بزایی برادر من ی شکم رویه اس دیگه خوب میشه.😐❤
موری:خفه شو سردار دلم درد می کنه😖😤
رامین:خب من اومدم آماده ام بزنید بریم.
علی:من جایی نمیام☹
رامین:چرا؟
علی:چون موری دلش درد می کنه الآن باید ازش عذر بخوایی
رامین:چیکار ...
موری:آی آی آی
سعید:چی شد؟
موری:گرفت گرفت 😖
کریم:چی گرفت
موری:شکمم
سردار:مگه می خوای بزایی برادر من ی شکم رویه اس دیگه خوب میشه.😐❤
موری:خفه شو سردار دلم درد می کنه😖😤
رامین:خب من اومدم آماده ام بزنید بریم.
علی:من جایی نمیام☹
رامین:چرا؟
علی:چون موری دلش درد می کنه الآن باید ازش عذر بخوایی
رامین:چیکار ...
موری:آی آی آی
سعید:چی شد؟
موری:گرفت گرفت 😖
کریم:چی گرفت
موری:شکمم
سردار:مگه می خوای بزایی برادر من ی شکم رویه اس دیگه خوب میشه.😐❤
موری:خفه شو سردار دلم درد می کنه😖😤
رامین:خب من اومدم آماده ام بزنید بریم.
علی:من جایی نمیام☹
رامین:چرا؟
علی:چون موری دلش درد می کنه الآن باید ازش عذر بخوایی
رامین:چیکار ...
موری:آی آی آی
سعید:چی شد؟
موری:گرفت گرفت 😖
کریم:چی گرفت
موری:شکمم
سردار:مگه می خوای بزایی برادر من ی شکم رویه اس دیگه خوب میشه.😐❤
موری:خفه شو سردار دلم درد می کنه😖😤
رامین:خب من اومدم آماده ام بزنید بریم.
علی:من جایی نمیام☹
رامین:چرا؟
علی:چون موری دلش درد می کنه الآن باید ازش عذر بخوایی
رامین:چیکار ...
👆الیزابت برای دلداری به آپارتمان برادرش که در عشق سرخورده شده بود آمد. فرانک برادر او نصف شیرینی پای آلبالو که الیزابت برایش آورده بود را خورد و اشاره‌ای هم به زنی که از او جدا شده بود نکرد...
#توبیاس_وولف در سال ۱۹۴۵ در آلاباما به دنیا آمد. اما در واشینگتن بزرگ شد. وولف به خاطر مجموعه‌های داستان ک...
رهان آروم وارد شدو خندید:نمیدونستم میترسید از سگا!
یه قدم عقب رفتم:میترسم!
سگه از لای در سرک کشید که دوباره جیغ کشیدمو رفتم روی مبل!ترسیدو بیرون رفت. رامتین با بدجنسی تمام به در اشاره کردو با جدیت گفت:بزار بیاد تو!گناه داره.
غریدم:نه!
اخم کرد:اینجا خونه ی منه!
منم اخم کردم:تاوقتی من اینجام اون سگ جا...
داستان كوتاه : نياز على ندارد
به قلم على اشرف درويشيان
نیاز علی ندارد.
- حاضر.
اول بار که دیدمش کنار ناودان مدرسه نشسته بود. سرفه‌اش گرفت. تک سرفه‌ها به سختی تکانش می‌داد. خون کم رنگی بالا آورد. دهان را با آستین کت نخ نمایش پاک کرد. شتابان به کلاس رفت و روی نیمکت اول نشست.
کلاس دوم بود. کوچک بو...
داستان كوتاه : نياز على ندارد
به قلم على اشرف درويشيان
نیاز علی ندارد.
- حاضر.
اول بار که دیدمش کنار ناودان مدرسه نشسته بود. سرفه‌اش گرفت. تک سرفه‌ها به سختی تکانش می‌داد. خون کم رنگی بالا آورد. دهان را با آستین کت نخ نمایش پاک کرد. شتابان به کلاس رفت و روی نیمکت اول نشست.
کلاس دوم بود. کوچک بو...
داستانک ...
می‌خواهم برگردم به روزهای کودکی
آن زمان ها که پدر، تنها قهرمان بود،
عشق، تنها در آغوش مادر خلاصه می‌شد
بالاترین نقطه‌ى زمین،
شانه‌های پدر بود
بدترین دشمنانم،
خواهر و برادر های خودم بودند
تنها دردم، زانوهای زخمی‌ام بودند،
تنها چیزی که می‌شکست،
اسباب بازی‌هایم بود
و معنای خداحافظ، ...
#داستانک
برادر
شخصی به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود' شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون امد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم میزند و ان راتحسین می کرد'پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید:این ماشین مال شماست' اقا؟ پل سرش را به علام...
🍃🖤🍃داستانک🍃🖤🍃
تامّل⁉️
مردی از خانه ای که در آن سکونت داشت زیاد راضی نبود، بنابراین نزد دوستش در یک بنگاه املاک رفت و از او خواست کمکش کند تا خانه اش را بفروشد، بعد از دوستش خواست تا برای بازدید خانه مراجعه کند.
دوستش به خانه مرد آمد و بر مبنای مشاهداتش، یک آگهی نوشت و آنرا برای صاحبخانه خواند....
📝' داستانک '
♦️آورده اند که گرگی و شتری خانه یکی شدند و قرار گذاشتند که از آن پس جدایی از میان برداشته شود و دو خانواده ، یکی بشمار رود و مابین کودکان آنها هم تفاوتی نباشد!
روزی شتر برای تلاش معاش به صحرا رفت، گرگ یکی از بچه های او را خورد و در گوشه ای خزید.
چون سروکله ی شتر از دور پیدا شد ، گرگ ...
#داستانک
🌹اهمیت حق الناس
🍃روزي حسين عليه السلام به عيادت اسامة بن زيد كه در بستر بيماري افتاده بود، رفت. شنيد اسامه مي گويد:
واي از اين غم كه من دارم!
🍃امام عليه السلام به او فرمود:
برادر چه غم داري؟
🍂عرض كرد: قرضم، كه شصت هزار درهم است.
🍃حسين عليه السلام فرمود:
قرضت به عهده من، آن را ادا مي كنم.
🍂...
داستانک ...
می‌خواهم برگردم به روزهای کودکی
آن زمان ها که پدر، تنها قهرمان بود،
عشق، تنها در آغوش مادر خلاصه می‌شد
بالاترین نقطه‌ى زمین،
شانه‌های پدر بود
بدترین دشمنانم،
خواهر و برادر های خودم بودند
تنها دردم، زانوهای زخمی‌ام بودند،
تنها چیزی که می‌شکست،
اسباب بازی‌هایم بود
و معنای خداحافظ، ...
موری:آی آی آی
سعید:چی شد؟
موری:گرفت گرفت 😖
کریم:چی گرفت
موری:شکمم
سردار:مگه می خوای بزایی برادر من ی شکم رویه اس دیگه خوب میشه.😐❤
موری:خفه شو سردار دلم درد می کنه😖😤
رامین:خب من اومدم آماده ام بزنید بریم.
علی:من جایی نمیام☹
رامین:چرا؟
علی:چون موری دلش درد می کنه الآن باید ازش عذر بخوایی
رامین:چیکار ...
💫🌷 به نام خدا ...🌷💫
💙 ترجمه داستان کوتاه انگلیسی لاکپشتی 💜
📝 مترجم : لئونارا 📝💙
📖 اسم داستان : امیدتو از دست نده ... 📖
از زبون داناتلو : 💜💫
* همش تقصیر من بود ...
به لئویی که حالا ، درست مثل مرده ها ، کفِ ماشین خوابیده بود نگاه کردم ...
با اینکه قفسه سینه ش به طور نامرتب بالا و پایین میرفت ، ...
داستان کوتاه
وقتى که 'حاتم طایى' از دنیا رفت، 'برادرش' خواست 'جاى' او رابگیرد.
حاتم مکانى ساخته بود که 'هفتاد در' داشت.
هر کس از هر درى که مى خواست وارد مى شد و از او چیزى 'طلب' مى کرد و حاتم به او 'عطا' مى کرد.
برادرش خواست در آن 'مکان' بنشیند و 'حاتم بخشى' کند!
مادرش گفت:
تو نمى توانى 'جاى...
#داستان کوتاه
وقتى که حاتم طایى از دنیا رفت، برادرش خواست جاى او رابگیرد.
حاتم مکانى ساخته بود که هفتاد در داشت. هر کس از هر درى که مى خواست وارد مى شد و از او چیزى طلب مى کرد و حاتم به اوعطا مى کرد.
برادرش خواست در آن مکان بنشیند و حاتم بخشى کند!
مادرش گفت:
تو نمى توانى جاى برادرت را بگیرى، ب...
💕 #داستان کوتاه
‍‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‍‌
وقتى که 'حاتم طایى' از دنیا رفت، 'برادرش' خواست 'جاى' او رابگیرد.
حاتم مکانى ساخته بود که 'هفتاد در' داشت.
هر کس از هر درى که مى خواست وارد مى شد و از او چیزى 'طلب' مى کرد و حاتم به او 'عطا' مى کرد.
برادرش خواست در آن 'مکان' بنشیند و 'حاتم بخشى' کند!
مادرش گفت:...
موری:آی آی آی
سعید:چی شد؟
موری:گرفت گرفت 😖
کریم:چی گرفت
موری:شکمم
سردار:مگه می خوای بزایی برادر من ی شکم رویه اس دیگه خوب میشه.😐❤
موری:خفه شو سردار دلم درد می کنه😖😤
رامین:خب من اومدم آماده ام بزنید بریم.
علی:من جایی نمیام☹
رامین:چرا؟
علی:چون موری دلش درد می کنه الآن باید ازش عذر بخوایی
رامین:چیکار ...
با حرص قابلمه ی سوپو توی سینک خالی کردم!همونطور که زیر لب به جدو آباد رامتین فحش میدادم،شیر آبو باز کردم تا این سوپ که تحقیرم کرده بود ،با آب وارد چاه بشه!
دماغمو بالا کشیدمو شیر آبو بستم.لپ تاپمو روی میز غذاخوری گذاشتمو روشنش کردم.با اون حرفایی که اون مردک عوضی بارم کرده بود،اشتهام کور شد.وارد فولد...
#داستانک
🌞 #تشرفات
💢 سؤال سید بحرالعلوم و جواب امام زمان (عج)
♦️علامه سید بحر العلوم در راه سامرا به این فکر می‌کرد که چطور گریه بر سید الشهداء(ع) باعث آمرزش گناهان می‌شود؟
♦️همان وقت متوجه شد که شخص عربی، سوار بر اسب به او رسید و سلام کرد
♦️بعد پرسید : 'جناب سید درباره چه چیز به فکر فرو رفته...
داستانک؛
روزی دم یک روباه در حادثه ای قطع شد،روباه های گروه پرسیدند دم ات را چی شد ؟
چون روباه ها نسلی مکار میباشند ، گفت خودم قطع اش کردم
گفتند چرا ؟ این که بسیار بد می شود.
روباه گفت نخیر ، حالا خوب آزاد و سبک احساس راحتی می کنم وقتی راه میروم فکر می کنم که دارم پرواز می کنم
یک روباه دیگر که بس...
💕 داستان کوتاه👇👇👇👇
وقتى که 'حاتم طایى' از دنیا رفت، 'برادرش' خواست 'جاى' او رابگیرد.
حاتم مکانى ساخته بود که 'هفتاد در' داشت.
هر کس از هر درى که مى خواست وارد مى شد و از او چیزى 'طلب' مى کرد و حاتم به او 'عطا' مى کرد.
برادرش خواست در آن 'مکان' بنشیند و 'حاتم بخشى' کند!
مادرش گفت:
تو نمى توان...
💕 #داستان کوتاه
‍‌‌‎‌‌
💗وقتى که 'حاتم طایى' از دنیا رفت، 'برادرش' خواست 'جاى' او رابگیرد.
حاتم مکانى ساخته بود که 'هفتاد در' داشت.
هر کس از هر درى که مى خواست وارد مى شد و از او چیزى 'طلب' مى کرد و حاتم به او 'عطا' مى کرد.
برادرش خواست در آن 'مکان' بنشیند و 'حاتم بخشى' کند!
مادرش گفت:
تو نم...
💕 داستان کوتاه
وقتى که 'حاتم طایى' از دنیا رفت، 'برادرش' خواست 'جاى' او رابگیرد.
حاتم مکانى ساخته بود که 'هفتاد در' داشت.
هر کس از هر درى که مى خواست وارد مى شد و از او چیزى 'طلب' مى کرد و حاتم به او 'عطا' مى کرد.
برادرش خواست در آن 'مکان' بنشیند و 'حاتم بخشى' کند!
مادرش گفت:
تو نمى توانى 'ج...
💕 #داستان کوتاه
‍‌‌
#وقتى که 'حاتم طایى' از دنیا رفت، 'برادرش' خواست 'جاى' او رابگیرد.
#حاتم مکانى ساخته بود که 'هفتاد در' داشت.
#هر کس از هر درى که مى خواست وارد مى شد و از او چیزى 'طلب' مى کرد و حاتم به او 'عطا' مى کرد.
#برادرش خواست در آن 'مکان' بنشیند و 'حاتم بخشى' کند!
مادرش گفت:
#تو ن...
💕 #داستان کوتاه
‍‌‌
#وقتى که 'حاتم طایى' از دنیا رفت، 'برادرش' خواست 'جاى' او رابگیرد.
#حاتم مکانى ساخته بود که 'هفتاد در' داشت.
#هر کس از هر درى که مى خواست وارد مى شد و از او چیزى 'طلب' مى کرد و حاتم به او 'عطا' مى کرد.
#برادرش خواست در آن 'مکان' بنشیند و 'حاتم بخشى' کند!
مادرش گفت:
#تو ن...
💕 #داستان کوتاه
‍‌‌‍‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‍‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‍‌╭✹•••• @Doahaymasnon🐬
🐬‿🐬 ╯
#وقتى که 'حاتم طایى' از دنیا رفت، 'برادرش' خواست 'جاى' او رابگیرد.
#حاتم مکانى ساخته بود که 'هفتاد در' داشت.
#هر کس از هر درى که مى خواست وارد مى شد و از او چیزى 'طلب' مى کرد و حاتم به او 'عطا' مى کرد.
#برادرش خواست در آن...
💕 #داستان کوتاه
‍‌‌
#وقتى که 'حاتم طایى' از دنیا رفت، 'برادرش' خواست 'جاى' او رابگیرد.
#حاتم مکانى ساخته بود که 'هفتاد در' داشت.
#هر کس از هر درى که مى خواست وارد مى شد و از او چیزى 'طلب' مى کرد و حاتم به او 'عطا' مى کرد.
#برادرش خواست در آن 'مکان' بنشیند و 'حاتم بخشى' کند!
مادرش گفت:
#تو ن...
💕 داستان کوتاه
وقتى که 'حاتم طایى' از دنیا رفت، 'برادرش' خواست 'جاى' او رابگیرد.
حاتم مکانى ساخته بود که 'هفتاد در' داشت.
هر کس از هر درى که مى خواست وارد مى شد و از او چیزى 'طلب' مى کرد و حاتم به او 'عطا' مى کرد.
برادرش خواست در آن 'مکان' بنشیند و 'حاتم بخشى' کند!
مادرش گفت:
تو نمى توانى 'ج...
💕 #داستان کوتاه
‍‌‌
#وقتى که 'حاتم طایى' از دنیا رفت، 'برادرش' خواست 'جاى' او رابگیرد.
#حاتم مکانى ساخته بود که 'هفتاد در' داشت.
#هر کس از هر درى که مى خواست وارد مى شد و از او چیزى 'طلب' مى کرد و حاتم به او 'عطا' مى کرد.
#برادرش خواست در آن 'مکان' بنشیند و 'حاتم بخشى' کند!
مادرش گفت:
#تو ن...
💕 #داستان کوتاه
‍‌‌
#وقتى که 'حاتم طایى' از دنیا رفت، 'برادرش' خواست 'جاى' او رابگیرد.
#حاتم مکانى ساخته بود که 'هفتاد در' داشت.
#هر کس از هر درى که مى خواست وارد مى شد و از او چیزى 'طلب' مى کرد و حاتم به او 'عطا' مى کرد.
#برادرش خواست در آن 'مکان' بنشیند و 'حاتم بخشى' کند!
مادرش گفت:
#تو ن...
داستان کوتاه
وقتى که 'حاتم طایى' از دنیا رفت، 'برادرش' خواست 'جاى' او رابگیرد.
حاتم مکانى ساخته بود که 'هفتاد در' داشت.
هر کس از هر درى که مى خواست وارد مى شد و از او چیزى 'طلب' مى کرد و حاتم به او 'عطا' مى کرد.
برادرش خواست در آن 'مکان' بنشیند و 'حاتم بخشى' کند!
مادرش گفت:
تو نمى توانى 'جاى...
💕 داستان کوتاه
وقتى که 'حاتم طایى' از دنیا رفت، 'برادرش' خواست 'جاى' او رابگیرد.
حاتم مکانى ساخته بود که 'هفتاد در' داشت.
هر کس از هر درى که مى خواست وارد مى شد و از او چیزى 'طلب' مى کرد و حاتم به او 'عطا' مى کرد.
برادرش خواست در آن 'مکان' بنشیند و 'حاتم بخشى' کند!
مادرش گفت:
تو نمى توانى 'ج...