نتایج جستجو "بخشنده"

🍃🖤🍃داستانک🍃🖤🍃
از حاتم پرسیدند: بخشنده تر از خود دیده ای؟؟...
گفت: آری...
مردی که دارایی اش تنها دو گوسفند بود؛
یکی را شب برایم ذبح کرد... از طعم جگرش تعریف کردم..
صبح فردا جگر گوسفند دوم را نیز برایم کباب کرد...!
گفتند: تو چه کردی؟
گفت: پانصد گوسفند به او هدیه دادم...
گفتند: پس تو بخشنده تری...!
گف...
🍃🖤🍃داستانک🍃🖤🍃
از حاتم پرسیدند: بخشنده تر از خود دیده ای؟؟...
گفت: آری...
مردی که دارایی اش تنها دو گوسفند بود؛
یکی را شب برایم ذبح کرد... از طعم جگرش تعریف کردم..
صبح فردا جگر گوسفند دوم را نیز برایم کباب کرد...!
گفتند: تو چه کردی؟
گفت: پانصد گوسفند به او هدیه دادم...
گفتند: پس تو بخشنده تری...!
گف...
#داستانک
از حاتم پرسیدند:
بخشنده تر از خود دیده ای؟
گفت:
آری . مردی که دارایی اش تنها دو گوسفند بود؛ یکی را شب برایم ذبح کرد، از طعم جگرش تعریف کردم، صبح فردا جگر گوسفند دوم را نیز برایم کباب کرد.
گفتند:
تو چه کردی؟
گفت:
پانصد گوسفند به او هدیه دادم.
گفتند:
پس تو بخشنده تری!
گفت:
نه، چون او هر چ...
🐛🐛🐛🐛🐛
@hedye110
🦋آی قصه قصه🦋
داستان کوتاه كرم شب تاب
روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می كرد. خدا گفت : ' چیزی از من بخواهید. هر چه كه باشد، شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب كنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.' و هر كه آمد چیزی خواست. یكی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یكی جثه ای بزرگ...
پدرم می گفت :
مردم دو دسته اند
بخشنده و گیرنده
گیرنده ها بهتر می خورند
اما بخشندگان بهتر می خوابند
👤مارلو توماس
🖊 @dastanakema
#داستانک
داستان کوتاه
از حاتم پرسیدند:
بخشنده تر از خود دیده ای؟
گفت: آری.
مردی که دارایی اش تنها دو گوسفند بود؛
یکی را شب برایم ذبح کرد،
از طعم جگرش تعریف کردم،
صبح فردا جگر گوسفند دوم را نیز برایم کباب کرد.
گفتند: تو چه کردی؟
گفت: پانصد گوسفند به او هدیه دادم.
گفتند: پس تو بخشنده تری!
گفت: نه، چون او هر...
🔘 داستان کوتاه
از حاتم پرسیدند:
بخشنده تر از خود دیده ای؟
گفت: آری.
مردی که دارایی اش تنها دو گوسفند بود؛
یکی را شب برایم ذبح کرد،
از طعم جگرش تعریف کردم،
صبح فردا جگر گوسفند دوم را نیز برایم کباب کرد.
گفتند: تو چه کردی؟
گفت: پانصد گوسفند به او هدیه دادم.
گفتند: پس تو بخشنده تری!
گفت: نه، چون او ...
- داستانک
ازحاتم پرسیدند: بخشنده تر از خود دیده ای؟
گفت: آری مردی که دارایی اش تنها دو گوسفند بود، یکی را شب برایم ذبح کرد. از طعم جگرش تعریف کردم، صبح فردا جگر گوسفند دوم را نیز برایم کباب کرد.
گفتند: تو چه کردی؟
گفت: پانصد گوسفند به او هدیه دادم.
گفتند: پس تو بخشنده تری؟
گفت: نه!
چون او هرچه داشت...
💕 داستان کوتاه
روزی حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود که مرد میانسالی را در حال کار بر روی زمین کشاورزی دید .
حاکم پس از دیدن آن مرد بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند .
روستایی بی نوا با ترس و لرز در مقابل تخت حاکم ایستاد.
به دستور حاکم لباس گران بهایی بر او ...
📚 #داستانک
@CHENGOR
وقتى که حاتم طایى از دنیا رفت، برادرش خواست جاى او را بگیرد. برادرش خواست حاتم بخشى کند.
مادرش گفت: تو نمى توانى جاى برادرت را بگیرى، بیهوده خود را به زحمت مینداز. برادرِ حاتم توجه نکرد.
مادرش لباس کهنه اى پوشید و بطور ناشناس نزد پسرش آمد و چیزى خواست. وقتى گرفت از در دیگری رج...
🍀🍀داستانک 🍀🍀
تابستان شده بود و هوا خیلی گرم بود. به آپارتمان جدیدی رفته بودیم که کولر نداشت. کولری خریدم. برای بردن کولر به پشت‌بام دو تا کارگر گرفتم. کارگرها گفتند که 40 هزار تومان می‌گیرند. من هم کمی چانه‌زنی کردم و روی 30 هزار تومان توافق کردیم.
بعد از اینکه کولر را به پشت بام آوردند و زیر آفتاب...
#داستانک
روز قسمت
@nebeshteh_sara
روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می‌کرد. خدا گفت : چیزی از من بخواهید. هر چه که باشد به شما خواهم داد. سهم‌تان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.
و هر که آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن ، یکی جثه‌ای بزرگ خواست و آن یکی چشما...
#داستانک
⁦♦️⁩ بخشندگیِ حاتم طایی
🔹 از حاتم طایی پرسیدند: بخشنده تر از خود دیده ای؟
گفت: آری. مردی که دارایی اش تنها دو گوسفند بود، یکی را شب برایم ذبح کرد. از طعم جگرش تعریف کردم، صبحِ فردا، جگر گوسفند دوم را نیز برایم کباب کرد.
گفتند: تو چه کردی؟
گفت: پانصد گوسفند به او هدیه دادم.
گفتند: پس تو ب...
#داستانک
🌿🌸@orjem
⁦♦️⁩ بخشندگیِ حاتم طایی
🔹 از حاتم طایی پرسیدند: بخشنده تر از خود دیده ای؟
گفت: آری. مردی که دارایی اش تنها دو گوسفند بود، یکی را شب برایم ذبح کرد. از طعم جگرش تعریف کردم، صبحِ فردا، جگر گوسفند دوم را نیز برایم کباب کرد.
گفتند: تو چه کرد...
🌹#داستان_کوتاه
🌴مرد ثروتمندی به کشیشی می‌گوید: نمی‌دانم چرا مردم مرا خسیس می‌پندارند. کشیش گفت: بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.
🌴خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می‌گویند و تصور می‌کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر...
#داستانک
⁦♦️⁩ بخشندگیِ حاتم طایی
🔹 از حاتم طایی پرسیدند: بخشنده تر از خود دیده ای؟
گفت: آری. مردی که دارایی اش تنها دو گوسفند بود، یکی را شب برایم ذبح کرد. از طعم جگرش تعریف کردم، صبحِ فردا، جگر گوسفند دوم را نیز برایم کباب کرد.
گفتند: تو چه کردی؟
گفت: پانصد گوسفند به او هدیه دادم.
گفتند: پس تو ب...
🌹#داستان_کوتاه
🌴مرد ثروتمندی به کشیشی می‌گوید: نمی‌دانم چرا مردم مرا خسیس می‌پندارند. کشیش گفت: بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.
🌴خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می‌گویند و تصور می‌کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر...
🌹#داستان_کوتاه
🌴مرد ثروتمندی به کشیشی می‌گوید: نمی‌دانم چرا مردم مرا خسیس می‌پندارند. کشیش گفت: بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.
🌴خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می‌گویند و تصور می‌کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر...
امروز يه داستان كوتاه داريم 🎎
داستان قشنگ مهربوني☺️☺️
#داستانک
از حاتم پرسیدند:
بخشنده تر از خود دیده ای؟
گفت:
آری . مردی که دارایی اش تنها دو گوسفند بود؛ یکی را شب برایم ذبح کرد، از طعم جگرش تعریف کردم، صبح فردا جگر گوسفند دوم را نیز برایم کباب کرد.
گفتند:
تو چه کردی؟
گفت:
پانصد گوسفند به او هدیه دادم.
گفتند:
پس تو بخشنده تری!
گفت:
نه، چون او هر چ...
#داستانک
از حاتم پرسیدند:
بخشنده تر از خود دیده ای؟
گفت:
آری . مردی که دارایی اش تنها دو گوسفند بود؛ یکی را شب برایم ذبح کرد، از طعم جگرش تعریف کردم، صبح فردا جگر گوسفند دوم را نیز برایم کباب کرد.
گفتند:
تو چه کردی؟
گفت:
پانصد گوسفند به او هدیه دادم.
گفتند:
پس تو بخشنده تری!
گفت:
نه، چون او هر چ...
#داستانک
مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:
نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.
کشیش گفت:
بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.
خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده
هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می ده...
#داستانک
مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:
نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.
کشیش گفت:
بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.
خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده
هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می ده...
#داستانک
مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:
نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.
کشیش گفت:
بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.
خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده
هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می ده...
‍ 📚 داستان کوتاه امروز
گاو و خوک
مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:
نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.
کشیش گفت:
بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.
خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیر...
#داستانک
مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:
نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.
کشیش گفت:
بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.
خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده
هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می ده...

📕حكايت خواندنى📘
♦️وقتى که حاتم طایى از دنیا رفت، برادرش خواست جاى او را بگیرد. برادرش خواست حاتم بخشى کند.
مادرش گفت: تو نمى توانى جاى برادرت را بگیرى، بیهوده خود را به زحمت مینداز. برادرِ حاتم توجه نکرد.
مادرش لباس کهنه اى پوشید و بطور ناشناس نزد پسرش آمد و چیزى خواست. وقتى گرفت از در دیگر...
‍ 📚 #داستان_کوتاه_امروز
گاو و خوک
مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:
نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.
کشیش گفت:
بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.
خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زی...
تولیدی و فروشگاه ورزشی اصغرپور تولیدی و فروشگاه ورزشی اصغرپور:
#داستـانک
🛑دو تا کارگر گرفته بودم واسه اثاث کشی.
گفتن ۴۰ تومن من هم چونه زدم شد ۳۰ تومن...
بعد پایان کار، توی اون هوای گرم سه تا 10 تومنی دادم بهشون.
یکی از کارگرا 10تومن برداشت و 20 تومن داد به اون یکی.
گفتم مگر شریک نیستید؟؟
گفت ...
تولیدی و فروشگاه ورزشی اصغرپور تولیدی و فروشگاه ورزشی اصغرپور:
#داستـانک
🛑دو تا کارگر گرفته بودم واسه اثاث کشی.
گفتن ۴۰ تومن من هم چونه زدم شد ۳۰ تومن...
بعد پایان کار، توی اون هوای گرم سه تا 10 تومنی دادم بهشون.
یکی از کارگرا 10تومن برداشت و 20 تومن داد به اون یکی.
گفتم مگر شریک نیستید؟؟
گفت ...
#داستـانک
🛑دو تا کارگر گرفته بودم واسه اثاث کشی.
گفتن ۴۰ تومن من هم چونه زدم شد ۳۰ تومن...
بعد پایان کار، توی اون هوای گرم سه تا 10 تومنی دادم بهشون.
یکی از کارگرا 10تومن برداشت و 20 تومن داد به اون یکی.
گفتم مگر شریک نیستید؟؟
گفت چرا ولی اون عیالواره، احتیاجش از من بیشتره.
من هم برای این طبع...
📖 خرگوش سخاوتمند
#داستان_کوتاه_انگلیسی
Once, a rabbit built a fantastic warren, where he lived very happily. He had designed it so well that, when a great rainstorm arrived - which flooded nearly the whole wood, and the homes of many animals - his remained untouched.
روزی روزگاری خرگوشی یک خانه‌ی...
#داستانک
از حاتم پرسیدند:
بخشنده تر از خود دیده ای؟
گفت: آری.
مردی که دارایی اش تنها دو گوسفند بود؛
یکی را شب برایم ذبح کرد،
از طعم جگرش تعریف کردم،
صبح فردا جگر گوسفند دوم را نیز برایم کباب کرد.
گفتند: تو چه کردی؟
گفت: پانصد گوسفند به او هدیه دادم.
گفتند: پس تو بخشنده تری!
گفت: نه، چون او هر چه ...
#داستانک
از حاتم پرسیدند:
بخشنده تر از خود دیده ای؟
گفت: آری.
مردی که دارایی اش تنها دو گوسفند بود؛
یکی را شب برایم ذبح کرد،
از طعم جگرش تعریف کردم،
صبح فردا جگر گوسفند دوم را نیز برایم کباب کرد.
گفتند: تو چه کردی؟
گفت: پانصد گوسفند به او هدیه دادم.
گفتند: پس تو بخشنده تری!
گفت: نه، چون او هر چه ...
#داستانک
از حاتم پرسیدند:
بخشنده تر از خود دیده ای؟
گفت: آری.
مردی که دارایی اش تنها دو گوسفند بود؛
یکی را شب برایم ذبح کرد،
از طعم جگرش تعریف کردم،
صبح فردا جگر گوسفند دوم را نیز برایم کباب کرد.
گفتند: تو چه کردی؟
گفت: پانصد گوسفند به او هدیه دادم.
گفتند: پس تو بخشنده تری!
گفت: نه، چون او هر چه ...
#داستانک
پادشاهی همراه خدمتکاران و خدمتگزارانش، از کنار دهی می‌گذشت. کنار زمینی، پیرمردی خمیده را دید که صورتش از آفتاب سوخته بود. پیرمرد، بیلی در دست داشت و زمین را می‌کند.
پادشاه دهنه اسبش را کشید و اسب ایستاد. چند لحظه به کارکردن پیرمرد نگاه کرد و گفت: «ای پیرمرد، در این سن و سال و با این همه خس...
داستان کوتاه (بخشندگی)
⭕️▪️بزرگی میگفت وقتی جلوی شما یک سبد سیب می آورند، شما اول برای کناریتان بر میدارید، دوباره سیب بعدی را به نفر بعدی میدهید و ...
دقت کنید، تا زمانی که برای دیگران برمیدارید سبد مقابل شما میماند‼️
ولی حالا تصور کنید همان اول برای خود بردارید، میزبان سبد را به طرف نفر بعد میب...
#داستانک
مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.کشیش گفت:بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.
خوک به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی.
اما در...
داستانک📚
روزے حاکم نیشابور براے گردش بہ بیرون از شہر رفتہ بود کہ مرد میانسالے را در حال کار بر روے زمین کشاورزے دید.🌸🍃
حاکم پس از دیدن آن مرد بےمقدمہ بہ کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را بہ کاخ بیاورند.
روستایے بےنوا با ترس و لرز در مقابل تخت حاکم ایستاد.
بہ دستور حاکم لباس گرانبہایے بر او پوشاندند....
‌ The Full Warren
خرگوش سخاوتمند
#داستان_کوتاه_انگلیسی
Once, a rabbit built a fantastic warren, where he lived very happily. He had designed it so well that, when a great rainstorm arrived - which flooded nearly the whole wood, and the homes of many animals - his remained untouched.
روزی روزگاری خر...