نتایج جستجو "بخشش"

.
🌺🍀
پادشاهی دستور داد 10سگ وحشی تربیت کنند تا هر وزیری را که از او اشتباهی سرزد، جلوی آنها بیندازند و سگها او را با درندگی تمام بخورند!!!
روزی یکی از وزرا رأیی داد که مورد پسند پادشاه واقع نشد! بنابراین دستور داد او را جلوی سگ ها بیندازند...
وزیر گفت:
ده سال خدمت شما را کرده ام حالا اینطور با من م...
📖 #داستانک
💢 وداع پیامبر (ص) با ماه رمضان
♦️برخاستن از سفره ضیافت الله برای عارفان دلداده حق سخت و ناگوار است.لذا همانطور که جدایی عاشق از معشوق، به سختی هر چه تمام تر صورت می گیرد، پیامبر اکرم (ص) چگونگی وداع با ماه رمضان را چنین بیان می کند
♦️ جابر بن عبد الله انصاری نقل می کند که در جمعه ماه ...
❣💫💍❣💫💍❣💫💍❣💫💍
💫💍❣
💍💫 @yasermahdizadeh

#داستانک
📝بزرگی میگفت :
یک وقت جلوی شما یک سبد سیب می آورند، شما اول برای کناریتان بر میدارید، دوباره سیب بعدی را به نفر بعدی میدهید ...
دقت کنید، تا زمانی که برای دیگران برمیدارید سبد مقابل شما می ماند ... ولی حالا تصور کنید همان اول برای خود بردا...
❣💫💍❣💫💍❣💫💍❣💫💍
💫💍❣
💍💫 @AhkamNekah

#داستانک
📝بزرگی میگفت :
یک وقت جلوی شما یک سبد سیب می آورند، شما اول برای کناریتان بر میدارید، دوباره سیب بعدی را به نفر بعدی میدهید ...
دقت کنید، تا زمانی که برای دیگران برمیدارید سبد مقابل شما می ماند ... ولی حالا تصور کنید همان اول برای خود بردارید، ...
📚 #داستانک
👈 تاجر ورشکسته
مرد تاجری در شهر کوفه ورشکست شد و مقدار زیادی بدهکار گردید، به طوری که از ترس طلبکاران در خانه اش پنهان شد، و از خانه بیرون نیامد، تا اینکه شبی از ماندن در خانه دلتنگ گردید.
بنابر این نیمه شب از خانه خارج شد و برای مناجات به مسجد رفت، و مشغول نماز و راز و نیاز به درگاه...
#داستانک
🔷میتونی ببخشی!
مرد فقیری از خدا سوال کرد: چرا من اینقدر فقیر هستم؟!خدا پاسخ داد: چون یاد نگرفته ای که بخشش کنی! مرد گفت: من چیزی ندارم که ببخشم؟ خدا پاسخ داد: دارایی هایت کم نیست!
یک صورت، که میتوانی لبخند برآن داشته باشی!
یک دهان، که میتوانی با آن از دیگران تمجید کنی و حرف خوب بزنی!ی...
💞💦🌨☘️
💦🌨☘️
🌨☘️
☘️
☘️ #بخشش «داستان کوتاه»
✍️نوشته ی #سعید_گلدست
🎤صداخوانی #زینب_نیک_فرد
👈تنظیم #آرتا_رحیمی
زیر پاش یه صندلی گذاشتن تا سرش به طناب دار برسه.
دو سال پیش سر هیچ و پوچ یه جوون رو با چاقو زده بود،
حالا هم حکم اعدامش در اومده بود.
خانواده مقتول برای دیدن مراسم اعدام تو محوطه زندان جمع ش...
داستانک شماره ۵۵۹
احتیاج...
اکبر عبدی همبازی مرحوم حسین پناهی، خاطره‌ای از همکار سابقش می‌گوید که خواندن آن خالی از لطف نیست.
اکبرعبدی می‌گوید: «یک روز سر سریال بودیم.
هوا خیلی سرد بود و حسین از ماشین پیاده شد بدون کاپشن.
گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟
نگفتی سرما می‌خوری؟!تو که کاپشن خ...
- خاطرات دو دوست قدیمی
دو دوست قدیمی در حال عبور از بیابانی بودند. در حین سفر این دو سر موضوع کوچکی بحث میکنند و کار به جایی میرسد که یکی کنترل خشم خودش را از دست میدهد و سیلی محکمی به صورت دیگری میزند. دوست دوم که از شدت ضربه و درد سیلی شوکه شده بود بدون اینکه حرفی بزند روی شنهای بیابان نوشت: “امر...
📰 #داستانک؛
کشاورزي يک مزرعه ی بزرگ گندم داشت. زمين حاصلخيزی که گندم آن زبانزد خاص و عام بود.
هنگام برداشت محصول بود. شبی از شبها روباهی وارد گندمزار شد و بخش کوچکی از مزرعه را لگدمال کرد و به پيرمرد کمی ضرر زد.
پيرمرد کينه ی روباه را به دل گرفت. بعد از چند روز روباه را به دام انداخت و تصميم گرفت...
داستان کوتاه
بزرگی می گفت :
یک وقت جلوی شما یک سبد سیب می آورند ، شما اول برای کناریتان بر میدارید ، دوباره بعدی را به نفر بعدی میدهید
دقت کنید !!!
تا زمانی که برای دیگران بر میدارید سبد مقابل شما می ماند
ولی حالا تصور کنید همان اول برای خود بردارید ، میزبان سبد را به طرف نفر بعد می برد.
نعمتها...
داستان كوتاه و آموزنده...
مردی #خسیس تمام دارایی اش را فروخت و طلا خرید.
او طلاها را در گودالی در حیاط خانهاش پنهان کرد.
او هر روز به طلاها سر میزد و آنها را زیر و رو میکرد.
تکرار هر روزه این کار یکی از همسایگانش را مشکوک کرد.
همسایه، یک روز مخفیانه به گودال رفت و طلاها را برداشت.
روز بعد مرد خسیس ...
داستان كوتاه و آموزنده...
مردی #خسیس تمام دارایی اش را فروخت و طلا خرید.
او طلاها را در گودالی در حیاط خانهاش پنهان کرد.
او هر روز به طلاها سر میزد و آنها را زیر و رو میکرد.
تکرار هر روزه این کار یکی از همسایگانش را مشکوک کرد.
همسایه، یک روز مخفیانه به گودال رفت و طلاها را برداشت.
روز بعد مرد خسیس ...
داستانک شماره ۵۵۱
بخشش...
دیدند به سمت افرادی میرود که تا چندی قبل جلویشان را گرفته بود...
همه تعجب کردند!!!
چه اتفاقی قرار است بیوفتد؟!
نزدیک که شد چکمه هایش را در اورد و بر گردنش انداخت ،سرش را پایین گرفت ،سلام کرد و گفت:
ای عزیز زهرا مادرم به فدای مادرت،اشتباه کردم،قبولم میکنی؟
همه دشت را سکوت ...
📖 #داستانک
🌺 نمونه هایی از کرامت کریم اهل بیت علیه السلام
♦️امام حسن علیه السلام میفرمایند:
قِیلَ فَمَا الْکَرَمُ قَالَ الِابْتِدَاءُ بِالْعَطِیَّهِ قَبْلَ الْمَسْأَلَهِ وَ إِطْعَامُ الطَّعَامِ فِی الْمَحْلِ قِیلَ فَمَا الدَّنِیئَهُ قَالَ النَّظَرُ فِی الْیَسِیرِ وَ مَنْعُ الْحَقِیر
♦️از امام مج...
#داستانک
#دلنوشته
داستان من از زمان تولّدم شروع می‎شود. تنها فرزند خانواده بودم؛ بعد از درگذشت پدرم در همان دوران کودکی تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه‎زنی که تمامی مسوولیت منزل بر شانه او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم.و هیچ گاه غذا ...
📖داستان کوتاه
روزی دو بازرگان به حساب معامله هایشان می رسیدند. در پایان، یکی از آن دو به دیگری گفت: «طبق حسابی که کردیم من یک دینار به تو بدهکار هستم.»
بازرگان دیگر گفت: «اشتباه می کنی! تو یک و نیم دینار به من بدهکار هستی؟»
آن دو بر سر نیم دینار با هم اختلاف پیدا کردند و تا ظهر برای حل آن با هم ...
🌀 داستانِ کوتاه 🌀:
📖 بخشش
شخصی از امام حسن (علیه السلام) پرسید چرا به هیچ نیازمندی که درخواست کمک می کند جواب رد نمی دهی؟
امام فرمود من گدای خدایم و چشم به او دوخته ام.
من شرم دارم که خود سائل باشم و سائلی را رد کنم.
خدای بزرگ، مرا به برنامه ای عادت داده است که همواره نعمت هایش را بر من فرو می ریز...
The Full Warren
خرگوش سخاوتمند
#داستان_کوتاه_انگلیسی
Once, a rabbit built a fantastic warren, where he lived very happily. He had designed it so well that, when a great rainstorm arrived - which flooded nearly the whole wood, and the homes of many animals - his remained untouched.
روزی روزگاری خرگو...
مردی خسیس تمام دارایی اش را فروخت و طلا خرید.
او طلاها را در گودالی در حیاط خانه اش پنهان کرد و هر روز به طلاها سر میزد و آنها را زیر و رو میکرد.
تکرار هر روزه این کار یکی از همسایگانش را مشکوک کرد.
همسایه، یک روز مخفیانه به گودال رفت و طلاها را برداشت.
روز بعد مرد خسیس به گودال سر زد اما طلاهای...
🔘 داستان کوتاه
مرد فقیری از خدا سوال کرد: چرا من اینقدر فقیر هستم؟!
خدا پاسخ داد: چون یاد نگرفته ای که بخشش کنی!
مرد گفت: من چیزی ندارم که ببخشم
خدا پاسخ داد: دارایی هایت کم نیست!
یک صورت، که میتوانی لبخند بر آن داشته باشی!
یک دهان، که میتوانی با آن از دیگران تمجید کنی و حرف خوب بزنی!
یک قلب، که می...
بعضی ها آمده اند
که معجزه یِ زندگیِ آدم باشند...
می‌آیند که وسطِ بدبختی های روزمره ات ،
برای لحظاتی هم که شده
پَرت شوی وسطِ خوشبختی...
می‌آیند که حتی وقتی از دردهایت برایشان حرف میزنی، از اینکه او را داری که اینطور دو جفت گوش شده برای شنیدنِ حرف هایت،
کِیف کنی و یکهو دردهایت فراموشت شوند...
اصلا بعض...
⭕️حکایت بخشش بودا | داستان کوتاه
🔹مردی بودا را دشنام داد، هیچ نگفت و آن ده ترک نمود. مرد را گفتند که دانی چه کس را ناسزا گفتی؟ گفت: ندانم. گفتند که بودا بود، عارفی بزرگ است. پس مرد بر زندگی اش بیمناک گشت. در پی اش رفت و روزی دیگر او را یافت.
🔹بر پایش افتاد و بخشش طلبید. گفت: “تو که هستی و چه می خ...
🔘 داستان کوتاه
مرد فقیری از خدا سوال کرد: چرا من اینقدر فقیر هستم؟!
خدا پاسخ داد: چون یاد نگرفته ای که بخشش کنی!
مرد گفت: من چیزی ندارم که ببخشم
خدا پاسخ داد: دارایی هایت کم نیست!
یک صورت، که میتوانی لبخند بر آن داشته باشی!
یک دهان، که میتوانی با آن از دیگران تمجید کنی و حرف خوب بزنی!
یک قلب، که می...
🍃🍃🍃🍃🍃🌹🌹🍃🍃🍃🍃🍃
داستان کوتاه 📝
📌 ثروت واقعی....
مردی خسیس تمام دارایی اش را فروخت و طلا خرید.
او طلاها را در گودالی در حیاط خانه اش پنهان کرد.
او هر روز به طلاها سر میزد و آنها را زیر و رو میکرد.
تکرار هر روزه این کار یکی از همسایگانش را مشکوک کرد.
همسایه، یک روز مخفیانه به گودال رفت و طلاها...
‌ The Full Warren
خرگوش سخاوتمند
#داستان_کوتاه_انگلیسی
Once, a rabbit built a fantastic warren, where he lived very happily. He had designed it so well that, when a great rainstorm arrived - which flooded nearly the whole wood, and the homes of many animals - his remained untouched.
روزی روزگاری خر...
🔘 داستان کوتاه
مرد فقیری از خدا سوال کرد: چرا من اینقدر فقیر هستم؟!
خدا پاسخ داد: چون یاد نگرفته ای که بخشش کنی!
مرد گفت: من چیزی ندارم که ببخشم
خدا پاسخ داد: دارایی هایت کم نیست!
یک صورت، که میتوانی لبخند بر آن داشته باشی!
یک دهان، که میتوانی با آن از دیگران تمجید کنی و حرف خوب بزنی!
یک قلب، که می...
🍃🍃🍃 🍃🍃🍃
💕هرگز به آدمهای مهربان زخم نزنید چون گوشه قلب خدا زخمی میشود...
آدمهای مهربان در مقابل خوبیهایِ یکطرفه شان، هرگز احساس حماقت نمیکنند
چون خوب بودن برای آنها عادت شده
آدمهای مهربان از سر احتیاجشان مهربان نیستند آنها دنیا را کوچکتر از آن میبینند که بدی کنند...
آدمهای مهربان خود انتخاب کرده ...
و میریم سراغ راکسل
پدر و مادر راکسل در یه سیاره ای زندگی میکردند که من اسمشو گذاشتم دارکویتا
این سیاره به دو بخش تقسیم میشه که خود ایت سیاره یه داستان جدا گونه داره
که یه داستان کوتاه میشه، پس خیلی وارد جزئیات نمی شیم
اما یه بخشش مختص به ویتا هاست، افرادی که روحیه احساسی و مهربون دارن و به اصطلا...
🌑داستانک ...
حتما بخونید ،
فیلسوفی همراه با شاگردانش در حال قدم زدن در یک جنگل بودند و درباره ی اهمیت ملاقات های غیرمنتظره گفتگو می کردند . بر طبق گفته های ' استاد ' تمامی چیز هایی که در مقابل ما قرار دارند به ما ' فرصت یادگیری ' و یا ' آموزش دادن ' را می دهند . در این لحظه بود که به درگاه و ...
✅ داستان کوتاه
مرد فقیری از خدا سوال کرد: چرا من اینقدر فقیر هستم؟!
خدا پاسخ داد: چون یاد نگرفته ای که بخشش کنی!
مرد گفت: من چیزی ندارم که ببخشم
خدا پاسخ داد: دارایی هایت کم نیست!
یک صورت، که میتوانی لبخند بر آن داشته باشی!
یک دهان، که میتوانی با آن از دیگران تمجید کنی و حرف خوب بزنی!
یک قلب، که می...
‌ The Full Warren
خرگوش سخاوتمند
#داستان_کوتاه_انگلیسی
Once, a rabbit built a fantastic warren, where he lived very happily. He had designed it so well that, when a great rainstorm arrived - which flooded nearly the whole wood, and the homes of many animals - his remained untouched.
روزی روزگاری خر...
@Golchinma
📚📖🌸🌸📖📚
#داستان_کوتاه_شب
روزی بهلول به حمام رفت ولی خدمتکاران حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن طور که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند؛
با این حال بهلول وقت خروج از حمام ده دیناری که به همراه داشت یک جا به استاد حمام داد؛
کارگران حمامی چون این بذل و بخشش را بدیدند همگی پشیمان شدند ...
🖊داستانک آموزنده :
یه بنده خدایی تعریف می کرد بچه که بودم، رفتم مسجد، سر نمازم با صدای بلند دعا کردم 'خدایا یه دوچرخه به من بده' ریش سفید محل شنید، گفت: بچه جان، خدا که کارش دوچرخه دادن نیست، کار خدا لطف به بندگانشه، خصوصا بخشش گناهاشون، نه دوچرخه دادن. صبح روز بعد رفتم یه دوچرخه دزدیدم و تو مسجد سر...
#داستانک
@sarzaminekhial
مردی بودا را دشنام داد، .
مرد را گفتند که دانی چه کس را ناسزا گفتی؟
گفت:ندانم.گفتند که بودا بود،عارفی بزرگ است.
پس مرد بر زندگی اش بیمناک گشت.
در پی اش رفت و روزی دیگر او را یافت.
بر پایش افتاد و بخشش طلبید.
بودا گفت: “تو که هستی و چه می خواهی؟
طلب عفو از چه روی اس...
📙#داستانک
💠 روزی بهلول به حمام رفت ولی خدمه حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن قسم که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند. با این حال وقت خروج از حمام بهلول ده دینار که همراه داشت را به استاد حمام داد و کارگران چون این بذل و بخشش را دیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی کردند.
 @farhi...
📙#داستانک
💠 روزی بهلول به حمام رفت ولی خدمه حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن قسم که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند. با این حال وقت خروج از حمام بهلول ده دینار که همراه داشت را به استاد حمام داد و کارگران چون این بذل و بخشش را دیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی کردند.
 @tonel...
🔘 داستان کوتاه
مرد فقیری از خدا سوال کرد: چرا من اینقدر فقیر هستم؟!
خدا پاسخ داد: چون یاد نگرفته ای که بخشش کنی!
مرد گفت: من چیزی ندارم که ببخشم
خدا پاسخ داد: دارایی هایت کم نیست!
یک صورت، که میتوانی لبخند بر آن داشته باشی!
یک دهان، که میتوانی با آن از دیگران تمجید کنی و حرف خوب بزنی!
یک قلب، که می...
🔘 داستان کوتاه
مرد فقیری از خدا سوال کرد: چرا من اینقدر فقیر هستم؟!
خدا پاسخ داد: چون یاد نگرفته ای که بخشش کنی!
مرد گفت: من چیزی ندارم که ببخشم
خدا پاسخ داد: دارایی هایت کم نیست!
یک صورت، که میتوانی لبخند بر آن داشته باشی!
یک دهان، که میتوانی با آن از دیگران تمجید کنی و حرف خوب بزنی!
یک قلب، که می...
🔘 داستان کوتاه
مرد فقیری از خدا سوال کرد: چرا من اینقدر فقیر هستم؟!
خدا پاسخ داد: چون یاد نگرفته ای که بخشش کنی!
مرد گفت: من چیزی ندارم که ببخشم
خدا پاسخ داد: دارایی هایت کم نیست!
یک صورت، که میتوانی لبخند بر آن داشته باشی!
یک دهان، که میتوانی با آن از دیگران تمجید کنی و حرف خوب بزنی!
یک قلب، که می...