نتایج جستجو "افسرده"

@tebkohann
🍃 داستان کوتاه
مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود
و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد،
در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود.
با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم.
آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم.
یکی از ماهی‌گ...
‍ #داستانک
با سختی به هم رسیدیم،پر از بغض و اشک و آه و التماس، پر از ماجرا و بعد از سالها دوری و جدایی...
قرار بود به عقد پسر دایی فرنگ رفته اش بره و آخر خانواده اش کار خودشون و کردن و چند روزی که برای سرکشی به زمین های شهرستانمون رفته بودم آتنا رو به عقد مجید در آوردن و روز و بعدش رفتن ترکیه و م...
آیا می دانید چرا رهبر کره شمالی ناگهان از برنامه هسته ای خود گذشت و دست دوستی به سوی جامعه جهانی دراز کرد؟
بنا به نوشته خبرگزاریهای معتبر جهانی، کیم جونگ اون، رهبر کره شمالی برای بازدید از یک پروژه به یکی از سواحل کره شمالی رفته بود.
او در حالی که در ساحل قدم می زد، می بیند پیرمرد و پیرزنی از ساحل...
#داستانک
#انتقاد
فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت.
استاد به او گفت که دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم.
شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشید و آنرا در میدان شهر قرار داد ، مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار داد و از رهگذران خوا...
📕هر شب یک داستان کوتاه
توی مطبم نشسته بودم که منشی زنگ زد بيماردارين.
دختری حدودا چهارده ساله با 'چهره ای افسرده' و 'قدم هایی مردد' وارد شد.
بدون نگاه به من در مبل مقابلم فرو رفت.
لبخندی زدم و گفتم 'خوش اومدی عزيزم.'
همينطورکه سرش پايين بود و باانگشت هاش بازی می کرد گفت:
بابا خواستن که من ب...
📕هر شب یک داستان کوتاه
توی مطبم نشسته بودم که منشی زنگ زد بيماردارين.
دختری حدودا چهارده ساله با 'چهره ای افسرده' و 'قدم هایی مردد' وارد شد.
بدون نگاه به من در مبل مقابلم فرو رفت.
لبخندی زدم و گفتم 'خوش اومدی عزيزم.'
همينطورکه سرش پايين بود و باانگشت هاش بازی می کرد گفت:
بابا خواستن که من ب...
📕هر شب یک داستان کوتاه
توی مطبم نشسته بودم که منشی زنگ زد بيماردارين.
دختری حدودا چهارده ساله با 'چهره ای افسرده' و 'قدم هایی مردد' وارد شد.
بدون نگاه به من در مبل مقابلم فرو رفت.
لبخندی زدم و گفتم 'خوش اومدی عزيزم.'
همينطورکه سرش پايين بود و باانگشت هاش بازی می کرد گفت:
بابا خواستن که من ب...
📕هر شب یک داستان کوتاه
توی مطبم نشسته بودم که منشی زنگ زد بيماردارين.
دختری حدودا چهارده ساله با 'چهره ای افسرده' و 'قدم هایی مردد' وارد شد.
بدون نگاه به من در مبل مقابلم فرو رفت.
لبخندی زدم و گفتم 'خوش اومدی عزيزم.'
همينطورکه سرش پايين بود و باانگشت هاش بازی می کرد گفت:
بابا خواستن که من ب...
📕هر شب یک داستان کوتاه
توی مطبم نشسته بودم که منشی زنگ زد بيماردارين.
دختری حدودا چهارده ساله با 'چهره ای افسرده' و 'قدم هایی مردد' وارد شد.
بدون نگاه به من در مبل مقابلم فرو رفت.
لبخندی زدم و گفتم 'خوش اومدی عزيزم.'
همينطورکه سرش پايين بود و باانگشت هاش بازی می کرد گفت:
بابا خواستن که من ب...
📕هر شب یک داستان کوتاه
توی مطبم نشسته بودم که منشی زنگ زد بيماردارين.
دختری حدودا چهارده ساله با 'چهره ای افسرده' و 'قدم هایی مردد' وارد شد.
بدون نگاه به من در مبل مقابلم فرو رفت.
لبخندی زدم و گفتم 'خوش اومدی عزيزم.'
همينطورکه سرش پايين بود و باانگشت هاش بازی می کرد گفت:
بابا خواستن که من ب...
@tanhatarinea 👈 بیااینجا
❣داستان کوتاه❣
مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود
و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد،
در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود.
با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم.
آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم.
ی...
📚#داستان_کوتاه_آموزنده
قربون بند کیفتم، تا پول داری رفیقتم
💎مرد ثروتمندی پسری عیاش داشت. هرچه پدر نصیحت می کرد که با این دوستان ناباب معاشرت مکن و دست از این ولخرجی ها بردار اینها عاشق پولت هستند، جوان جاهل قبول نمی کرد تا اینکه لحظه مرگ پدرفرا می رسد.
پسرش را خواسته و میگوید فرزند با تو وصیتی دا...
#داستانک
#زن_فمنیست....
آب با ضرب روی سبزی ها می ریخت دستش را زیر آب گرفت. بوی تند ریحان به مشامش رسید... نفس عمیقی کشید وچشمهایش رابست...
چقدر فریبرز ریحان وکباب کوبیده دوست داشت .
*
صدای دلخراش باز شدن در چوبی با لولاهای روغن کاری نشده به گوش رسید. نظرها برگشت سمت در ...مردی میانسال ،قد کوتاه،...
#داستانک 🍃🌸
✨فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت ، استاد به او گفت که دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم
💫شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشید و آنرا در میدان شهر قرار داد ، مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار داد و از رهگذران خواهش کر...
#داستانک 🍃🌸
✨فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت ، استاد به او گفت که دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم
💫شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشید و آنرا در میدان شهر قرار داد ، مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار داد و از رهگذران خواهش کر...
#داستانک
کلونی دلقك

می‌خواهم قصه کلونی دلقك را بگويم.
کلونی در سيرکی کار می‌کرد که شهر به شهر می‌گشت. کفش‌‌هايش خيلی بزرگ و کلاهش خيلی کوچك بود. اما او اصلاً و اصلاً خنده دار نبود.
او يك سگ سبز با هزار تا بادکنك داشت و سازی که آهنگ‌های مسخره می‌زد. او شل و وارفته و لاغر بود، اما او اصلاً و...
دختر: بابا. هر کی بره سفر دیر میاد؟
پهلوان: نه جانِ دل. هر کی تو سفر گم بشه دیر میاد.
دختر: آدم گنده‌ها هم بلدن گم بشند
پهلوان: هر کی ناشی باشه گُم میشه بابا.
دختر: ناشی چیه؟
پهلوان: ناشی ناشیه.
دختر: مث کی؟
پهلوان: مث من.
دختر: آدم گم بشه چی میشه؟
پهلوان: هیچی، تنها میشه.
دختر: تنها بشه ...
داستان کوتاه زیر نوشته ی سروش صحت می باشد.داستان کوتاه لذت بردن از زندگی داشتم از گرما می مُردم. به راننده گفتم دارم از گرما می میرم.راننده كه پیر بود گفت: «این گرما كسی رو نمیكشه.» گفتم: «جالبه ها، الان داریم از گرما كباب می شیم، شش ماه دیگه از سرما سگ لرز می زنیم.»
راننده نگاهم كرد.كمی بعد گفت...
🍃🌼🍃🌼🍃
🍃 داستان کوتاه
مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود
و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد،
در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود.
با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم.
آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم.
یکی از ماهی‌گیران ...
🍃🌼🍃🌼🍃
🍃 داستان کوتاه
مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود
و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد،
در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود.
با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم.
آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم.
یکی از ماهی‌گیران ...
🍃🌼🍃🌼🍃
🍃 داستان کوتاه
مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود
و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد،
در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود.
با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم.
آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم.
یکی از ماهی‌گیران ...
#خوشبختي
خانمی به دکتر گفت: 
نمیدانم چرا افسرده ام و خود را زنی بدبخت میدانم!
دکتر گفت: باید 5 نفر از خوشبخت ترین مردم شهر را بشناسی و از زبان آنها بشنوی که خوشبختند. زن رفت و پس از چند هفته برگشت، اما اینبار اصلاً افسرده نبود. 
به دکتر گفت: برای پیدا کردن آن 5 نفر، به سراغ 50 نفر که فکر می کردم خو...
#داستانک
⭕️ عارفی از راهی می گذشت. پسر جوانی را دید با قیافه ای خاک آلوده و افسرده که آهسته قدم برمی داشت و گه گاه رو به آسمان می کرد و آه می کشید. عارف کنار جوان آمد و از او پرسید: «غمگین بودن حالت خوبی نیست. چرا این حالت را برگزیده ای؟»
پسر جوان لبخند تلخی زد و گفت: «دلباخته دختری خوب و پسندیده ...
#داستانك
عشق منطقی
جوانی بود که عاشق دختری بود. دختر خیلی زیبا و زرق و برق دار نبود، اما برای این جوان همه چیز بود. جوان همیشه خواب دختر را می‌دید که باقی عمرش را با او سپری می‌کند. دوستان جوان به او می‌گفتند: «چرا اینقدر خواب او را می بینی وقتی نمی‌دانی او اصلاً عاشق تو هست یا نه؟ اول احساست را ...
یا لطیف
بداهه
(بن بستِ دنیا...)
افسرده بودیم و فقط انکار کردیم
حالِ بدِ خود را به خوب اظهار کردیم
تنها و با فکر کسی هی راه رفتیم
با نیمکت ها صبح وشب دیدار کردیم
با هرچه دود و درد وغم بیگانه بودیم
عاشق شدیم و تکیه برسیگار کردیم
درکوچه های خلوتِ بن بست دنیا
پشت سرهم عشق را تکرار کردیم
درحسرتِ هم ...
یا لطیف
بداهه
(بن بستِ دنیا...)
افسرده بودیم و فقط انکار کردیم
حالِ بدِ خود را به خوب اظهار کردیم
تنها و با فکر کسی هی راه رفتیم
با نیمکت ها صبح وشب دیدار کردیم
با هرچه دود و درد وغم بیگانه بودیم
عاشق شدیم و تکیه برسیگار کردیم
درکوچه های خلوتِ بن بست دنیا
پشت سرهم عشق را تکرار کردیم
درحسرتِ هم ...
#داستانک
☘ مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود
و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد،
در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود.
با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم.
آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم.
☘ یکی از ماهی‌گیران پاسخ داد:
...
داستانک
خیلی زیباست حتما بخونید🌹
روزی معلم کلاس پنجم به دانش آموزانش گفت: 'من همه شما را دوست دارم' ولی او در واقع این احساس را نسبت به یکی از دانش آموزان که تیدی نام داشت، نداشت. لباسهای این دانش آموز همواره کثیف بودند، وضعیت درسی او ضعیف بود و گوشه گیر بود. این قضاوت او بر اساس عملکرد تیدی در طول...
داستانک
کلونی دلقك

می‌خواهم قصه کلونی دلقك را بگويم.
کلونی در سيرکی کار می‌کرد که شهر به شهر می‌گشت. کفش‌‌هايش خيلی بزرگ و کلاهش خيلی کوچك بود. اما او اصلاً و اصلاً خنده دار نبود.
او يك سگ سبز با هزار تا بادکنك داشت و سازی که آهنگ‌های مسخره می‌زد. او شل و وارفته و لاغر بود، اما او اصلاً و ...
#داستان کوتاه
کلونی دلقك

می‌خواهم قصه کلونی دلقك را بگويم.
کلونی در سيرکی کار می‌کرد که شهر به شهر می‌گشت. کفش‌‌هايش خيلی بزرگ و کلاهش خيلی کوچك بود. اما او اصلاً و اصلاً خنده دار نبود.
او يك سگ سبز با هزار تا بادکنك داشت و سازی که آهنگ‌های مسخره می‌زد. او شل و وارفته و لاغر بود، اما او اص...
#داستان_کوتاه
او در کلاس هایم بسیار فعال بود. منابعی را که معرفی می کردم می خواند. مهم تر از همه آنکه پرسش داشت.
می پرسید و به دنبال جواب بود. از جایی به بعد پایان نامه کارشناسی ارشدش را رها کرد و دیگر سراغی از کار نگرفت. تقریبا هیچ سراغی! رها کرد و رفت.
شاید عاشق شده بود. هر طور بود او را دیدم ...
🔘 #داستانک
☑️ #حقیقت_تلخ
جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود . زندگی را تماشا می کرد . رفتن و ردپای آن را و آدم هایی را می دید که به سنگ و ستون ، به در و دیوار دل می بندند . جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند ، ستون ها فرو می ریزند ، درها می شکنند و دیوار ها خراب می شوند . او بارها و با...
@montazer313110
🔘 #داستانک
☑️ #حقیقت_تلخ
جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود . زندگی را تماشا می کرد . رفتن و ردپای آن را و آدم هایی را می دید که به سنگ و ستون ، به در و دیوار دل می بندند . جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند ، ستون ها فرو می ریزند ، درها می شکنند و دیوار ها خراب می شوند...
@montazer313110
🔘 #داستانک
☑️ #حقیقت_تلخ
جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود . زندگی را تماشا می کرد . رفتن و ردپای آن را و آدم هایی را می دید که به سنگ و ستون ، به در و دیوار دل می بندند . جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند ، ستون ها فرو می ریزند ، درها می شکنند و دیوار ها خراب می شوند...
‍ داستان کوتاه
مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. استادی از آنجا می‌گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست. مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: «عجیب آشفته‌ام و همه چیز زندگی‌ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی‌دانم این آرامش ر...
یکی از بازیکنان تیم والیبال آمریکا،
از خبرنگاری که می خواست با او سلفی بگیرد،
پرسید . . .
اینجا همه چرا آیفون دارند؟
هر جا می رویم وقتی با ما عکس می گیرند،
همه آیفون های مدل بالا در دست دارند،
چقدر آیفون اینجا طرفدار دارد،
نکند کارخانه آیفون در ایران است😏
باید به ایشون گفت :
نه تنها کارخانه ...
#داستانک:
MAN 2:
🚶فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت.استاد به او گفت که دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم.
شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشید و آنرا در میدان شهر قرار داد ، مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار داد و از رهگذران خواهش...
#داستانک
⭕️ مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. استادی از آنجا می‌گذشت. مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: «عجیب آشفته‌ام و همه چیز زندگی‌ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی‌دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟'»
استاد برگی از شاخه افتاده روی زم...
@flaskaa
#داستانک
کلونی دلقك

می‌خواهم قصه کلونی دلقك را بگويم.
کلونی در سيرکی کار می‌کرد که شهر به شهر می‌گشت. کفش‌‌هايش خيلی بزرگ و کلاهش خيلی کوچك بود. اما او اصلاً و اصلاً خنده دار نبود.
او يك سگ سبز با هزار تا بادکنك داشت و سازی که آهنگ‌های مسخره می‌زد. او شل و وارفته و لاغر بود، اما ا...
فایل کتاب صوتی
داستان آبجی خانم صادق هدایت
نویسنده : صادق هدایت
زبان کتاب: پارسی
این داستان از کتاب زنده به گور می باشد که شامل ۹ داستان کوتاه است.
آبجی خانم عنوان و شخصیت اصلی یکی از از داستان های رئالیستی ( رئالیستی انتقادی)، صادق هدایت و قصه دختری است که به سبب زشت بودنش هرگز موفق نمی شود خواست...