نتایج جستجو "افسرده"

💕 داستان کوتاه
'داستان جالب قصر پادشاه'
در افسانه های شرقی قدیم آمده است که یکی از 'پادشاهان بزرگ' برای 'جاودانه' کردن نام و پادشاهی خود تصمیم گرفت که 'قصری باشکوه' بسازد که در دنیا بی نظیر باشد و تالار اصلی ان در عین شکوه و بزرگی و عظمت 'ستونی' نداشته باشد !!!
اما پس از سالها و کار وتلاش و محاس...
🔘 داستانک(۲۵)
🔹پند
روزی معلم کلاس پنجم به دانش آموزانش گفت: 'من همه شما را دوست دارم' ولی او در واقع این احساس را نسبت به یکی از دانش آموزان که تیدی نام داشت، نداشت. لباسهای این دانش آموز همواره کثیف بودند، وضعیت درسی او ضعیف بود و گوشه گیر بود. این قضاوت او بر اساس عملکرد تیدی در طول سال تحصیلی ب...
🍏داستان_کوتاه
💕 مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود
و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد،
در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود.
با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم.
🐬
آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم.
یکی از ماهی‌گیران پاسخ داد:...
🐠💦
🍏داستان_کوتاه
💕 مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود
و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد،
در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود.
با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم.
🐬
آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم.
یکی از ماهی‌گیران پاس...
🐠داستان_کوتاه
مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود
و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد،
در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود.
با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم.
🐬
آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم.
یکی از ماهی‌گیران پاسخ داد:
...
🍃🌸 @posts_islamic 🌸🍃
🍏داستان_کوتاه
💕 مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود
و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد،
در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود.
با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم.
🐬
آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم.
یکی ا...
🔴 یک داستان کوتاه و آموزنده
🌔 راه رسیدن به آرامش
مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. استادی از آنجا می‌گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست. مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: «عجیب آشفته‌ام و همه چیز زندگی‌ام به هم ریخته است. به شدت نیا...
# داستانک
فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت.استاد به او گفت که تو دیگر واقعا استاد شده ای و من چیزی ندارم که به تو بیاموزم .
آن شاگرد نیز فکری به سرش رسید و سه روز تمام وقت صرف کرد و یک نقاشی فوق العاده کشید و آنرا در میدان شهر قرار داد و مقداری رنگ و قلمی در کن...
🐠💦
🍏داستان_کوتاه
💕 مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود
و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد،
در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود.
با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم.
🐬
آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم.
یکی از ماهی‌گیران پاس...
🐠💦 @Dastanvpand
🍏داستان_کوتاه
💕 مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود
و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد،
در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود.
با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم.
🐬
آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم.
یکی از ما...
داستان کوتاه امشب
📘🌿📘🌿📘🌿📘🌿
----------------------------------
مرد جوانی کنار 'نهر آب' نشسته بود و غمگين و افسرده به سطح آب زل زده بود.
'استادی از آنجا می گذشت.'
او را ديد و متوجه 'حالت پريشانش' شد و کنارش نشست.
مرد جوان وقتی استاد را ديد بی اختيار گفت:
عجيب 'آشفته ام' و همه چيز زندگی ام به هم ريخت...
@Zzakhmeeshgh
🔘 داستان کوتاه
مرد جوانی کنار 'نهر آب' نشسته بود و غمگين و افسرده به سطح آب زل زده بود.
'استادی از آنجا می گذشت.'
او را ديد و متوجه 'حالت پريشانش' شد و کنارش نشست.
مرد جوان وقتی استاد را ديد بی اختيار گفت:
عجيب 'آشفته ام' و همه چيز زندگی ام به هم ريخته است. به شدت 'نيازمند آرامش...
📚☘️
کجا ممکن است پيدايش کنم؟
@ongoingevents
کتاب «کجا ممکن است پیدایش کنم؟» شامل پنج داستان کوتاه از «هاروکی موراکامی» نویسنده ژاپنی است. قهرمان‌های داستان‌های موراکامی اغلب افرادی ساده، گاهاً منزوی و کم حرف‌اند؛ شخصیت های معمولی که واقعی بودن آنها به ارتباط احساسی قوی با مخاطب می انجامد: مشتاقا...
📚☘️
کجا ممکن است پيدايش کنم؟
@ongoingevents
کتاب «کجا ممکن است پیدایش کنم؟» شامل پنج داستان کوتاه از «هاروکی موراکامی» نویسنده ژاپنی است. قهرمان‌های داستان‌های موراکامی اغلب افرادی ساده، گاهاً منزوی و کم حرف‌اند؛ شخصیت های معمولی که واقعی بودن آنها به ارتباط احساسی قوی با مخاطب می انجامد: مشتاقا...
مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود
و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد،
در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود.
با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم.
آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم.
یکی از ماهی‌گیران پاسخ داد:
اگر لطفی به من ...
🌺🌺🌺🌺داستان_کوتاه
مرد جوانی کنار 'نهر آب' نشسته بود و غمگين و افسرده به سطح آب زل زده بود.
'استادی از آنجا می گذشت.'
او را ديد و متوجه 'حالت پريشانش' شد و کنارش نشست.
مرد جوان وقتی استاد را ديد بی اختيار گفت:
عجيب 'آشفته ام' و همه چيز زندگی ام به هم ريخته است. به شدت 'نيازمند آرامش' هستم و نمی دا...
آنقدر که از دست دادن چیزی، ما را افسرده می کند، از داشتن همان چیز احساس خوشبختی نمی کنیم...
و این ذات آدمیزاد است...!
#ژان_پل_سارتر
#داستانک
‌‌╭┅────────┅╮
🦋 @dastanakema 🦋
╰┅────────┅╯
*ابیاتی که مصراع دوم آنها مشهورتر است :*
۱- گر دایره‌ی کوزه ز گوهر سازند
از کوزه همان برون تراود که در اوست . . .
( *بابا افضل* )
۲- با سیه دل چه سود گفتنِ وعظ
نرود میخ آهنین در سنگ . . .
( *سعدی*)
۳- هر دم که دل به عشق دهی ، خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخ...
پیر مرد آرام و با لبخند،
کُنده‌ای در کورهٔ افسرده جان افکند.
چشم‌هایش در سیاهی‌های کومه جست‌و‌جو می‌کرد؛
زیر لب آهسته با خود گفت‌‌و‌گو می‌کرد:
«زندگی را شعله باید برفروزنده؛
شعله‌ها را هیمه سوزنده.
جنگلی هستی تو، ای انسان!
سیاوش کسرایی
اطلاعات بیشتر
#داستانک
قدرت انتقاد و اصلاح
فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت.
استاد به او گفت که دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم.
شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشید و آنرا در میدان شهر قرار داد ، مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار داد و از ...
📚#داستان_کوتاه
✍#قدرت_انتقاد_و_اصلاح
فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت.
استاد به او گفت که دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم.
شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشید و آنرا در میدان شهر قرار داد ، مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار...
🌷داستانک ...
مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود
و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد،
در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود.
با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم.
آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم.
یکی از ماهی‌گیران پاسخ داد:
...
✔️ داستان کوتاه و عاشقانه پستچی
🔖 #قسمت_دهم
در بوسنی هنوز جنگی نبود.برایم مهم نبود بوسنی کجاست، هر جا که بود، قرار بود علی را از من بگیرد.حالا جنگ من با مادر علی یا مادر افسرده خودم نبود.جنگ من و بوسنی بود! و غنیمت، علی بود! رییسم گفته بود، صربها مسلمانان بوسنی را آزار میدهند. ماموریت مخفی علی، حتم...
📚#داستان_کوتاه
✍#قدرت_انتقاد_و_اصلاح
فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت.
استاد به او گفت که دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم.
شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشید و آنرا در میدان شهر قرار داد ، مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار...
📙 #داستان کوتاه مذهبی
🔸الله الله و استجابت دعا
●شخصی در تاریکی شب، در حال دعا با سوز و گداز الله الله می گفت :
●شیطان نزد آن دعا کننده آمد و گفت:
آن قدر الله الله می گویی و جواب نمی شنوی. چرا اصرار می کنی؟
این همه سوز و دعای بی اثر بس است.
●آن شخص ناامید و افسرده شد و دلش شکست.
در عالم خواب ...
👇
بچه های ما اون چیزی می شوند که ما هستیم، نه اون چیزی که ما میخواهیم.
#داستانک
👯بچه که بودم به مامانم می‌گفتن «مَـرضی ساندویچ ساز!»
این اسمو دایی جمال گذاشته بود،
می‌گفت: «مرضیه هفته‌ای که هفت روزه، هشت روزش با شوهرش دعواش میشه و بچه هاشو عینهو ساندویچ لوله می‌کنه و میاد خونه آقام قهر!»
دایی راس ...
@Ghaffe_eshgh
‍ 🔘 داستان کوتاه
مرد جوانی کنار 'نهر آب' نشسته بود و غمگين و افسرده به سطح آب زل زده بود.
'استادی از آنجا می گذشت.'
او را ديد و متوجه 'حالت پريشانش' شد و کنارش نشست.
مرد جوان وقتی استاد را ديد بی اختيار گفت:
عجيب 'آشفته ام' و همه چيز زندگی ام به هم ريخته است. به شدت 'نيازمند آرا...
💕 داستان کوتاه
مرد جوانی کنار 'نهر آب' نشسته بود و غمگين و افسرده به سطح آب زل زده بود.
'استادی از آنجا می گذشت.'
او را ديد و متوجه 'حالت پريشانش' شد و کنارش نشست.
مرد جوان وقتی استاد را ديد بی اختيار گفت:
عجيب 'آشفته ام' و همه چيز زندگی ام به هم ريخته است. به شدت 'نيازمند آرامش' هستم و نمی ...
⤵️
#داستانک
#اندکی_تامل
بچه که بودم به مامانم می‌گفتن «مَـرضی ساندویچ ساز!»
این اسمو دایی جمال گذاشته بود،
می‌گفت: «مرضیه هفته‌ای که هفت روزه، هشت روزش با شوهرش دعواش میشه و بچه هاشو عینهو ساندویچ لوله می‌کنه و میاد خونه آقام قهر!»
دایی راس میگفت، کار هر هفته‌ی مامان همین بود...
دعوا با بابا و سر ک...
داستانک 15:
«وانت»
تنها دارایی‌اش یک وانت بود. زمانی خانه هم داشت؛ زنش که طلاق گرفت، خانه را هم گرفت. او از آن پس در همان وانتش زندگی می‌کرد. سپیده‌دم به میدان تره‌بار می‌رفت، پشت وانت را اندازۀ فروش یک روز پر می‌کرد از سبزی یا میوه‌؛ چند محله در جنوب شهر پاتوقش بود. کوچه به کوچه می‌رفت، سبزی و می...
🌹
🔘 داستان کوتاه
مرد جوانی کنار 'نهر آب' نشسته بود و غمگين و افسرده به سطح آب زل زده بود.
'استادی از آنجا می گذشت.'
او را ديد و متوجه 'حالت پريشانش' شد و کنارش نشست.
مرد جوان وقتی استاد را ديد بی اختيار گفت:
عجيب 'آشفته ام' و همه چيز زندگی ام به هم ريخته است. به شدت 'نيازمند آرامش' هستم و نمی...
‍ 🔘 داستان کوتاه
مرد جوانی کنار 'نهر آب' نشسته بود و غمگين و افسرده به سطح آب زل زده بود.
'استادی از آنجا می گذشت.'
او را ديد و متوجه 'حالت پريشانش' شد و کنارش نشست.
مرد جوان وقتی استاد را ديد بی اختيار گفت:
عجيب 'آشفته ام' و همه چيز زندگی ام به هم ريخته است. به شدت 'نيازمند آرامش' هستم و نمی...
🍃❤️🍃💞🍃❤️🍃💞🍃❤️
❤️🍃❤️
🍃💞
❤️
#داستان کوتاه
‌‎‌‌‍‌
“مرد و رمال”
زنی غمگین و افسرده نزد حکیمی آمد و از همسرش گله کرد و گفت: 'همسر من' خود را 'مرید' و 'شاگرد' مردی می‌داند که ادعا دارد با دنیاهای دیگر در ارتباط است و از آینده خبر دارد.
این مرد که الان 'استاد' شوهر من شده هر هفته 'سکه‌ای طلا' از ش...
🌹
🔘 داستان کوتاه
مرد جوانی کنار 'نهر آب' نشسته بود و غمگين و افسرده به سطح آب زل زده بود.
'استادی از آنجا می گذشت.'
او را ديد و متوجه 'حالت پريشانش' شد و کنارش نشست.
مرد جوان وقتی استاد را ديد بی اختيار گفت:
عجيب 'آشفته ام' و همه چيز زندگی ام به هم ريخته است. به شدت 'نيازمند آرامش' هستم و نمی...
🌹
🔘 داستان کوتاه
مرد جوانی کنار 'نهر آب' نشسته بود و غمگين و افسرده به سطح آب زل زده بود.
'استادی از آنجا می گذشت.'
او را ديد و متوجه 'حالت پريشانش' شد و کنارش نشست.
مرد جوان وقتی استاد را ديد بی اختيار گفت:
عجيب 'آشفته ام' و همه چيز زندگی ام به هم ريخته است. به شدت 'نيازمند آرامش' هستم و نمی...
💕 داستان کوتاه
مرد جوانی کنار 'نهر آب' نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.
'استادی از آنجا می گذشت.'
او را دید و متوجه 'حالت پریشانش' شد و کنارش نشست.
مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت:
عجیب 'آشفته ام' و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت 'نیازمند آرامش' هستم و نمی ...

@Radepaye_ehsas
💕 داستان کوتاه
مرد جوانی کنار 'نهر آب' نشسته بود و غمگين و افسرده به سطح آب زل زده بود.
'استادی از آنجا می گذشت.'
او را ديد و متوجه 'حالت پريشانش' شد و کنارش نشست.
مرد جوان وقتی استاد را ديد بی اختيار گفت:
عجيب 'آشفته ام' و همه چيز زندگی ام به هم ريخته است. به شدت 'نيازمند ...
🌹
🔘 داستان کوتاه
مرد جوانی کنار 'نهر آب' نشسته بود و غمگين و افسرده به سطح آب زل زده بود.
'استادی از آنجا می گذشت.'
او را ديد و متوجه 'حالت پريشانش' شد و کنارش نشست.
مرد جوان وقتی استاد را ديد بی اختيار گفت:
عجيب 'آشفته ام' و همه چيز زندگی ام به هم ريخته است. به شدت 'نيازمند آرامش' هستم و نم...
💕 داستان کوتاه
مرد جوانی کنار 'نهر آب' نشسته بود و غمگين و افسرده به سطح آب زل زده بود.
'استادی از آنجا می گذشت.'
او را ديد و متوجه 'حالت پريشانش' شد و کنارش نشست.
مرد جوان وقتی استاد را ديد بی اختيار گفت:
عجيب 'آشفته ام' و همه چيز زندگی ام به هم ريخته است. به شدت 'نيازمند آرامش' هستم و نمی ...
💕 داستان کوتاه
مرد جوانی کنار 'نهر آب' نشسته بود و غمگين و افسرده به سطح آب زل زده بود.
'استادی از آنجا می گذشت.'
او را ديد و متوجه 'حالت پريشانش' شد و کنارش نشست.
مرد جوان وقتی استاد را ديد بی اختيار گفت:
عجيب 'آشفته ام' و همه چيز زندگی ام به هم ريخته است. به شدت 'نيازمند آرامش' هستم و نمی ...