نتایج جستجو "اصفهان"

◾️حرف سوم:میراث ادبی و انسانی
▫️از آن‌جا که او خود را نهنگ داستان فارسی که آب خردی است، خوانده بود، شائبه‌ی پدرخواندگی او بر سر داستان فارسی به خصوص پس از مرگش تقویت شده است. این‌که شاگردانش زیر سایه‌ی او ماندند و برخی مانند «قاضی ربیحاوی» و «اکبر سردوزامی» برای گریز از این سایه به نوعی تقابل با او...
🌱داستان کوتاه
وقتی قطار که از فرانسه به انگلیس می رفت، پر شد، خانمی کنار یک مرد انگلیسی نشست. خانم فرانسوی خیلی نگران و پریشان بود. مرد انگلیسی پرسید چرا نگرانید؟ مشکلی هست؟
وی گفت من با خودم 10000 یورو دارم که بیش از مقدار مجاز برای خارجی است.
مرد انگلیسی گفت خب بیا نصفشان کنیم. اگر پلیس شما را گر...
▫️ #اصفهان آب ندارد
▫️ #اهواز نفس ندارد
▫️ #اروميه درياچه ندارد
▫️ #تهران ريه ندارد
▫️ #كرمانشاه سرپناه ندارد
▫️ #سيستان و بلوچستان هيچ ندارد
🔺 #ايران را دريابيم
🖊 @dastanakema
#داستانک
همیشه و همه جا کلمات هستند. توی سرمان وول می خورند و نمی دانیم چطور آنها را زیبا کنار هم بنویسم. در این کارگاه که یک سال است با نام جادوی کلمات در اصفهان اجرا می شود قصد داریم نویسنده کوچولوها بالقوه را در اطراف مان پیدا کنیم. با هم بهترین کتابها را بخوانیم و ایده هایمان را به شکل شعر، خاطره، سفرنام...
💕 داستان کوتاه
روزی حضرت علی (ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال 'ابوذر غفاری' می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند: چطور؟!
'مولا' فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت 'بیعت گرفتن' از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی 'اشرفی' به ابوذر دادند تا با 'عثمان' بیعت کند.
...
بیست و یک داستان از نویسندگان معاصر فرانسه
[انتخاب و ترجمه‌ي ابوالحسن نجفی. انتشارات نیلوفر، چاپ چهارم، زمستان ۱۳۹۰.]
روایت و داستان و اصفهان و مرحوم ابوالحسن‌خان نجفی. یک منتخبِ داستانِ به‌یادماندنی چه باید داشته باشد که این کتاب ندارد؟ برای مأنوس شدن با داستان کوتاه فرانسه‌ کتاب دیگری...
داستان کوتاه و خنده دار ماجرای مرد اصفهانی و جهانگرد انگلیسی
نمکستان» این داستان کوتاه ماجرای مرد اصفهانی و جهانگرد انگلیسی است که در اصفهان اتفاق می افتد. امیداوریم از خواندن آن خنده بر لبانتان نقش ببند.
یک سیاح انگلیسی که برای بازدید از آثار تاریخی به اصفهان رفته بود، یکی از اهالی آن شهر را برای...
💕 داستان کوتاه
'گدایی'
از مردی که صاحب گسترده‌ترین فروشگاه‌های زنجیره‌ای در جهان است پرسیدند:
«راز موفقیت شما چه بوده؟»
او در پاسخ گفت:
زادگاه من انگلستان است.
در خانواده‌ی 'فقیری' به دنیا آمدم و چون خود را به معنای واقعی فقیر می‌دیدم، هیچ راهی به جز 'گدایی کردن' نمی‌شناختم.
روزی به طرف ی...
بیست و یک داستان از نویسندگان معاصر فرانسه
[انتخاب و ترجمه‌ي ابوالحسن نجفی. انتشارات نیلوفر، چاپ چهارم، زمستان ۱۳۹۰.]
روایت و داستان و اصفهان و مرحوم ابوالحسن‌خان نجفی. یک منتخبِ داستانِ به‌یادماندنی چه باید داشته باشد که این کتاب ندارد؟ برای مأنوس شدن با داستان کوتاه فرانسه‌ کتاب دیگری...
بیست و یک داستان از نویسندگان معاصر فرانسه
[انتخاب و ترجمه‌ي ابوالحسن نجفی. انتشارات نیلوفر، چاپ چهارم، زمستان ۱۳۹۰.]
روایت و داستان و اصفهان و مرحوم ابوالحسن‌خان نجفی. یک منتخبِ داستانِ به‌یادماندنی چه باید داشته باشد که این کتاب ندارد؟ برای مأنوس شدن با داستان کوتاه فرانسه‌ کتاب دیگری...
بیست و یک داستان از نویسندگان معاصر فرانسه
[انتخاب و ترجمه‌ي ابوالحسن نجفی. انتشارات نیلوفر، چاپ چهارم، زمستان ۱۳۹۰.]
روایت و داستان و اصفهان و مرحوم ابوالحسن‌خان نجفی. یک منتخبِ داستانِ به‌یادماندنی چه باید داشته باشد که این کتاب ندارد؟ برای مأنوس شدن با داستان کوتاه فرانسه‌ کتاب دیگری...
💕 داستان کوتاه
'امید به زندگی'
سه نفر که جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند از مطب دکتر خارج میشدند.
به هر سه، 'دکتر' گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به 'بیماری های لاعلاجی' مبتلا شده اند به صورتی که دیگر 'امیدی' به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد.
در آینده ای نزدیک 'عمرشان' به 'پایان'...
چوپاني ماري را از ميان بوته هاي آتش گرفته نجات داد و در خورجين گذاشته و به راه افتاد.
چند قدمي که گذشت مار از خورجين بيرون آمده و گفت:
به گردنت بزنم يا به لبت؟
چوپان گفت:
آيا سزاي خوبي اين است؟
مار گفت:
سزاي خوبي بدي است. قرار شد تا از کسي سوال بکنند،
به روباهي رسيدند و از او پرسيدند.
روباه گف...
مروری بر زندگی کافکا
‍ ‍ سوم ژوئن، درگذشت فرانتس کافکا، حقوق‌دان، مخترع و یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان آلمانی‌زبان در قرن بیستم، و صاحب تأثیرگذارترین آثار در ادبیات غرب
کافکا در سوم ژوئیه ۱۸۸۳ در یک خانواده‌ی یهودی ثروتمند در پراگ به دنیا آمد.
او بزرگ‌ترین فرزند خانواده بود و دو برادر کوچک‌تر داشت...
#داستانک
🔹اصفهانی ها سالیان سال برای مسافران در کاروانسراهای اطراف شهرشون بدستور حاکم شهر آذوقه میگذاشتند و همیشه مسافرانی که از این شهر میگذشتند بصورت رایگان از این امکانات استفاده میکردند و این به شکل یک عادت و رسم ثابت در آمده بود تا اینکه اصفهان دچار خشکسالی و قحطی شد و دیگر نتوانست آذوقه رایگا...
گویا حکایت تلخ تجاوز همچنان باقیست..
تجاوز به دختربچه در یکی از شهرستانهای نزدیک به اصفهان از سوی سه نفر و پیدا شدن پیکر نیمه جان او در یکی از خرابه های شهر/ایلنا
🖊 @dastanakema
#داستانک
#داستانک
🔹اصفهانی ها سالیان سال برای مسافران در کاروانسراهای اطراف شهرشون بدستور حاکم شهر آذوقه میگذاشتند و همیشه مسافرانی که از این شهر میگذشتند بصورت رایگان از این امکانات استفاده میکردند و این به شکل یک عادت و رسم ثابت در آمده بود تا اینکه اصفهان دچار خشکسالی و قحطی شد و دیگر نتوانست آذوقه رایگا...
داستان کوتاه :
@managementeco
مي گويند حدود ٧٠٠ سال پيش، در اصفهان مسجدي مي ساختند. روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرين خرده کاري ها را انجام مي دادند. پيرزني از آنجا رد مي شد وقتي مسجد را ديد به يکي از کارگران گفت: فکر کنم يکي از مناره ها کمي کجه!
کارگرها خنديدند. ام...
یدم اما این گونه که این خانم راه می‌رفت انگار مثل آهو بود». این را یک بار به کار بردم. اگر تکرارش می‌کردم این اشکال بود. اینها برای چیست؟ برای اینکه بتوانیم به جهانمان شکل بدهیم. برای اینکه بتوانیم شعر ایجاد کنیم، نه برای اینکه اسممان را ثبت کنند که مثلا من بودم که اولین بار مصراع های طولانی آوردم....
☘ داستان کوتاه شبانه☘
در تاریخ آمده است ، به رسم قدیم روزی شاه عباس کبیر در اصفهان به خدمت عالم زمانه ” شیخ بهائی” رسید پس از سلام واحوالپرسی از شیخ پرسید: در برخورد با افراد اجتماع ” اصالت ذاتی ِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان ” ؟
شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من ” اص...
☘ داستان کوتاه شبانه☘
در تاریخ آمده است ، به رسم قدیم روزی شاه عباس کبیر در اصفهان به خدمت عالم زمانه ” شیخ بهائی” رسید پس از سلام واحوالپرسی از شیخ پرسید: در برخورد با افراد اجتماع ” اصالت ذاتی ِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان ” ؟
شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من ” اص...
داستان کوتاه امشب
📘🌿📘🌿📘🌿📘🌿
---------------------------------------------
در چمنزاری خرها و زنبورها در کنار هم زندگی می کردند. روزی از روزها خری برای خوردن علف به چمنزار می آید و مشغول خوردن می شود. از قضا گل کوچکی را که زنبوری در بین گل های کوچکش مشغول مکیدن شیره بود، می کَنَد و زنبور بیچاره که خود ...
.:
🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃
🌼🍃🌼
🍃🌼
🌼
داستان کوتاه و جذاب رفیق خدا
پزشک و جراح مشهور (د.ایشان) روزی برای شرکت در یک کنفرانس علمی که جهت بزرگداشت و تکریم او بخاطر دستاوردهای پزشکی اش برگزار میشد ، باعجله به فرودگاه رفت .
بعد از پرواز ناگهان اعلان کردند که بخاطر اوضاع نامساعد هوا و رعد و برق و صاعقه ، که باعث از ک...
داستانک : یک نمره ارفاق!!!
خانم معلم در دفتر تنها بود که پسر کوچکی آرام درِ دفتر را باز کرد و با لحن محتاطی او را صدا کرد.
خانم معلم او را شناخت، اما بدون آن که بخواهد نارضایتی خودش را به رویش بیاورد، گفت: تو در امتحان نمره ۹گرفتی. تو تنها کسی هستی که نمرۀ قبولی نگرفته است....
ادامه این داستان زیب...
داستانک : یک نمره ارفاق!!!
خانم معلم در دفتر تنها بود که پسر کوچکی آرام درِ دفتر را باز کرد و با لحن محتاطی او را صدا کرد.
خانم معلم او را شناخت، اما بدون آن که بخواهد نارضایتی خودش را به رویش بیاورد، گفت: تو در امتحان نمره ۹گرفتی. تو تنها کسی هستی که نمرۀ قبولی نگرفته است....
ادامه این داستان زیب...
#نامه داستان کوتاه
بابک فتح الهی و...
ناشر اصفهان
341 صفحه🍒
خرید از دریابوک باتخفیف 8000 تومان🍒
@dariaabook
#معرفی_کتاب
#کتابخانه_زیبا
وقتی از عشق حرف می‌زنیم مجموعه‌ای از ۱۴ داستان کوتاه از ریموند کارور، شاعر و داستان‌نویس معاصر آمریکایی است. شهرت کارور در جهان بیشتر به‌خاطر داستان‌های کوتاه او است و به همین دلیل بوده‌ که مجله «گاردین» به وی لقب «چخوف آمریکا» داده‌ است. فضاهای داستان‌های وی از دم‌دست‌ت...
ادامه ی داستانک مسافرناشناس
🍀🍀🍀🍀🍀🍀
گفتم من اهل مشروب نیستم!
گفت:هرجور میل شماست!
من فقط دنبال یک هم پک میگردم ،مشروب تنهایی ازگلوم پایین نمیره،برا همینه که میرم اصفهان
سوار مینی بوس میشم یکی رامیارم که مشروب ازگلوم پایین بره،نم نم میریخت میخورد وپاکت سیگاری راکه مارک خارجی داشت باز کرد وبمن تعارف کر...
#داستانک
مسافر ناشناس
😒😒😒😒😒
آ نروز مثل همیشه ازتاکسی سه راه سیمین پیاده شدم،
مقصدم فولادشهر بود منتظر مینی بوس بودم ،توی همین فکر بودم که یک مینی بوس آ بی رنگ سر سه راه نگه داشت ورانندهه سرش را آ ورد بیرون وصدا زد فولادشهر!
من با عجله رفتم سوار شدم ،مینی بوس حدودا هشت نه تا مسافر بیشتر نداشت،
صندلی...
#داستانک
مسافر ناشناس
😒😒😒😒😒
آ نروز مثل همیشه ازتاکسی سه راه سیمین پیاده شدم،
مقصدم فولادشهر بود منتظر مینی بوس بودم ،توی همین فکر بودم که یک مینی بوس آ بی رنگ سر سه راه نگه داشت ورانندهه سرش را آ ورد بیرون وصدا زد فولادشهر!
من با عجله رفتم سوار شدم ،مینی بوس حدودا هشت نه تا مسافر بیشتر نداشت،
صندلی...
ادامه ی داستانک مسافرناشناس
🍀🍀🍀🍀🍀🍀
گفتم من اهل مشروب نیستم!
گفت:هرجور میل شماست!
من فقط دنبال یک هم پک میگردم ،مشروب تنهایی ازگلوم پایین نمیره،برا همینه که میرم اصفهان
سوار مینی بوس میشم یکی رامیارم که مشروب ازگلوم پایین بره،نم نم میریخت میخورد وپاکت سیگاری راکه مارک خارجی داشت باز کرد وبمن تعارف کر...
ادامه ی داستانک مسافرناشناس
🍀🍀🍀🍀🍀🍀
گفتم من اهل مشروب نیستم!
گفت:هرجور میل شماست!
من فقط دنبال یک هم پک میگردم ،مشروب تنهایی ازگلوم پایین نمیره،برا همینه که میرم اصفهان
سوار مینی بوس میشم یکی رامیارم که مشروب ازگلوم پایین بره،نم نم میریخت میخورد وپاکت سیگاری راکه مارک خارجی داشت باز کرد وبمن تعارف کر...
#داستانک
مسافر ناشناس
😒😒😒😒😒
آ نروز مثل همیشه ازتاکسی سه راه سیمین پیاده شدم،
مقصدم فولادشهر بود منتظر مینی بوس بودم ،توی همین فکر بودم که یک مینی بوس آ بی رنگ سر سه راه نگه داشت ورانندهه سرش را آ ورد بیرون وصدا زد فولادشهر!
من با عجله رفتم سوار شدم ،مینی بوس حدودا هشت نه تا مسافر بیشتر نداشت،
صندلی...
💕 داستان کوتاه
'دعای مادر'
مرحوم ملا احمد نراقی گوید:
در کنار فرات صیادان زیادی برای ماهیگیری می‌نشستند.
نوجوانی با 'پای معلول،' کنار فرات می‌آمد و مبلغی می‌گرفت و دست به هر 'تور ماهیگیری' که می‌خواست می‌زد و تور او 'پر از ماهی' می‌شد.
این نوجوان هر روز برای یک نفر این کار را می‌کرد و بیشتر ان...
☘ داستان کوتاه شبانه☘
در حدود ۱۶۰ سال پیش ملک التّجار روسیه ویش قرتسوف سماوری با یک دست چای خوری برای امیر کبیر تحفه فرستاد. امیر اندیشید که صنعت گران زبردست ایرانی می توانند نظیرش را بسازند.
اما سال ها بعد در ایام نوروز جمعی در باغ چهل ستون اصفهان به تفریح نشسته بودند. در این بین گدایی پیش آمد و ...
☘ داستان کوتاه شبانه☘
در حدود ۱۶۰ سال پیش ملک التّجار روسیه ویش قرتسوف سماوری با یک دست چای خوری برای امیر کبیر تحفه فرستاد. امیر اندیشید که صنعت گران زبردست ایرانی می توانند نظیرش را بسازند.
اما سال ها بعد در ایام نوروز جمعی در باغ چهل ستون اصفهان به تفریح نشسته بودند. در این بین گدایی پیش آمد و ...
داستانک
دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت. پیرمرد شادمان گوشه های دامن را گره زده و میرفت و در راه با پرودرگار خود سخن میگفت : ای گشاینده گره های ناگشوده ، گره از گره های زندگی ما بگشای . . .
در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت. او با ناراحتی گفت :
...
داستان کوتاه و واقعی امشب
📘🌿📘🌿📘🌿📘🌿
-------------------------------------------
مرحوم نراقى در نجف سکونت و در آنجا وفات میکندو مقبره او نیز در نجف متّصل به صحن مطهّر است. ایشان در یک روز ماه رمضان که در منزلشان براى صرف افطار هیچ نداشتند، درحالیکه حتّى یک فَلس پول سیاه هم نداشته ازمنزل بیرون مى ‏آید ...
داستانک زیبای 'توت'
نیما و مانی زیر درخت توت ایستاده بودند. سرشان را بالا گرفته بودند, توت‏های رسیده و سفید و درشت را نگاه می‏کردند. آب دهانشان راه افتاده بود. به درخت سنگ زدند که توت بریزد, نریخت. توت‏ها تازه رسیده بودند, بندشان محکم بود و شاخه‏ها را چسبیده بود.....
ادامه این داستانک زیبا را در لی...
#داستانک۱۳۵
هم صحبت
ساعت ۲:۴۵ نصفه شبه. تو تختت دراز کشیدی. هنزفری توگوشته. پتورو انداختی روی سرت. تلگرامو چک می کنی. پروفایل چنتا دختر خوشگله گروه دانشگاهو میبینی. لیست مخاطبینو نگاه می کنی. پتورو از رو صورتت کنار میزنی. گوشیو میذاری کنار. به سقف خیره میشی و بعد به چراغ خوابت. خوابت نمیبره. دوبا...