نتایج جستجو "اشتباه"

♥️🍃⇨﷽
🌷 داستان کوتاه پس گردنی
یکی از اساتید حوزه نقل میکرد میگفت:روزی یکی از شاگرداش بهش زنگ میزنه که فورا استاد واسش یه استخاره بگیره استاد هم استخاره میگیره وبهش میگه:بسیار خوبه معطلش نکن و سریع انجام بده.
چند روز بعد شاگرد اومد پیش استاد وگفت:
میدونید استخاره رو برا چی گرفتم؟
استاد:نه!!!
شاگرد:...
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه
** توبه مقبول **
حر بن یزید ریاحی مردی شجاع و نیرومند است، اولین بار که عبیداللَّه بن زیاد حاکم کوفه می خواهد هزار سوار برای مقابله با حسین بن علی (ع) بفرستد او را به فرماندهی این گروه انتخاب می کند. اینک حر آماده شده است تا با حسین (ع) بجنگد، صحنه ای عجیب تماشایی ا...
📚#داستان_کوتاه
👌بسیار جالب و خواندنی
پرستار بیمارستان، مردی با یونیفرم ارتشی با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیماری آورد و به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت: «آقا پسر شما اینجاست.»
پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را باز کند. پیرمرد به سختی چشمانش را باز کرد و در...
#داستانک

در شب اعدام
در شب اعدام
یکی مرا با پزشکِ قانونی اشتباه گرفت
گفتم: «خبرنگارم ... مطبوعاتی هستم»
اما نفهمید و مرا به اتاقی اشتباه برد
رییس زندان به پیشوازم آمد
«آمدید پدر روحانی؟»
گفتم: «مطبوعاتی هستم».
گفت: «البته، کشیش مطبوعاتی»
و از پله‌ها پایین رفت
و مرا به دنبال خود کشاند
قاضی بلند ...
♥️🍃⇨﷽
🌷 داستان کوتاه پس گردنی👤
یکی از اساتید حوزه نقل میکرد میگفت:روزی یکی از شاگرداش بهش زنگ میزنه که فورا استاد واسش یه استخاره بگیره استاد هم استخاره میگیره وبهش میگه:بسیار خوبه معطلش نکن و سریع انجام بده.☝️
چند روز بعد شاگرد اومد پیش استاد وگفت:
میدونید استخاره رو برا چی گرفتم؟
استاد:نه!!!
🚎...
♥️🍃⇨﷽
🌷 داستان کوتاه پس گردنی👤
یکی از اساتید حوزه نقل میکرد میگفت:روزی یکی از شاگرداش بهش زنگ میزنه که فورا استاد واسش یه استخاره بگیره استاد هم استخاره میگیره وبهش میگه:بسیار خوبه معطلش نکن و سریع انجام بده.☝️
چند روز بعد شاگرد اومد پیش استاد وگفت:
میدونید استخاره رو برا چی گرفتم؟
استاد:نه!!!
🚎...
📚#داستان_کوتاه
👌بسیار جالب و خواندنی
پرستار بیمارستان، مردی با یونیفرم ارتشی با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیماری آورد و به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت: «آقا پسر شما اینجاست.»
پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را باز کند. پیرمرد به سختی چشمانش را باز کرد و در...
🌷🌷🌷
🔹کیک و شیرینی را با چای سبز بخورید.
👌اگر علاقه به خوردن کیک و شیرینی دارید همراه چای سبز بخورید ، چای سبز از بالا رفتن قند خون و چاقی جلوگیری می کند مخصوصا اگر صبح مصرف شود.
🔹راه هایی برای کاهش خستگی چشم
👌کاهش مصرف غذاهای شور و ترش
👌استراحت بین روز حدود 30 دقیقه
👌مصرف مخلوط آب هویج و سیب
🔹م...
چشماش غمگین بود.پراز درد..
اشک سنگینی میکرد روی مژه های خوش حالتش. هراز گاهی لب های گوشتی ش رو با دندون های زردش گاز میگرفت .اونقدر که خون ازشون بیرون زده بود. گوشه ی ناخن هاش رو ریش ریش کرده بود. موقع حرف زدن صداش میلرزید آروم گفت ؛ خیلی اشتباه کردم بهش اجازه دادم از خط مرزی که دور خودم کشیده بودم...
📚 #داستانک
#آموزنده
👈 توبه مقبول
حر بن یزید ریاحی مردی شجاع و نیرومند است، اولین بار که عبیداللَّه بن زیاد حاکم کوفه می خواهد هزار سوار برای مقابله با حسین بن علی (ع) بفرستد او را به فرماندهی این گروه انتخاب می کند. اینک حر آماده شده است تا با حسین (ع) بجنگد، صحنه ای عجیب تماشایی است گوشها م...
#داستانک
برادر
شخصی به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود' شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون امد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم میزند و ان راتحسین می کرد'پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید:این ماشین مال شماست' اقا؟ پل سرش را به علام...
📚#داستان_کوتاه
👌بسیار جالب و خواندنی
پرستار بیمارستان، مردی با یونیفرم ارتشی با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیماری آورد و به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت: «آقا پسر شما اینجاست.»
پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را باز کند. پیرمرد به سختی چشمانش را باز کرد و در...
#داستانک
♦️پرستار بیمارستان، مردی با یونیفرم ارتشی با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیماری آورد و به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت: «آقا پسر شما اینجاست.»
پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را باز کند. پیرمرد به سختی چشمانش را باز کرد و در حالیکه بخاطر حمله قلبی در...
🍃🍃داستانک واقعی🍃🍃
آیا من دزدم⁉️
یکی از ایرانیان مقیم‌ خارج از کشور مقاله زیبایی نوشته تحت عنوان 'آیا من دزدم؟'
ایشان برای بیان این مطلب به دو رخداد که برای او پیش آمده است اشاره می کند
رخداد اول:
او می گوید: زمان امتحانات پزشکی من در ایرلند بود و مبلغی که برای امتحانات می بایست پرداخت میکردم ...
🌷 داستان کوتاه پس گردنی
یکی از اساتید حوزه نقل میکرد میگفت:روزی یکی از شاگرداش بهش زنگ میزنه که فورا استاد واسش یه استخاره بگیره استاد هم استخاره میگیره وبهش میگه:بسیار خوبه معطلش نکن و سریع انجام بده.
چند روز بعد شاگرد اومد پیش استاد وگفت:
میدونید استخاره رو برا چی گرفتم؟
استاد:نه!!!
شاگرد:تو اتوب...
مردی صبح از خواب بیدار شد و با همسر خود
صبحانه میل کرد! و لباسش را پوشید و
برای رفتن به‌کار آماده شد، هنگامی‌که وارد اتاق
شد تا کلیدهایش را بردارد گردوغباری زیاد روی
میز و صفحه تلویزیون دید! به آرامی‌ خارج
شد و به همسرش گفت همسرم دلبندم کلیدهایم
را از روی میز بیاور... زن وارد شد تا کلیدها را
بیاورد ...
👌 داستان کوتاه پند آموز
«این داستان واقعی می باشد»
خواندن این داستان را به بانوان گرامی توصیه می کنم..!
📧”پـیـامـک نـاشـنـاس“📧
💭 چند ماه قبل زماني که مشغول انجام کارهاي خانه بودم پيامکي با عنوان ”سلام“ برايم ارسال شد
💭 شماره تلفن فرستنده پيام برايم کاملاً ناآشنا بود، ترديد داشتم که به آن...
👌 داستان کوتاه پند آموز
«این داستان واقعی می باشد»
خواندن این داستان را به بانوان گرامی توصیه می کنم..!
📧”پـیـامـک نـاشـنـاس“📧
💭 چند ماه قبل زماني که مشغول انجام کارهاي خانه بودم پيامکي با عنوان ”سلام“ برايم ارسال شد
💭 شماره تلفن فرستنده پيام برايم کاملاً ناآشنا بود، ترديد داشتم که به آن...
👌 داستان کوتاه پند آموز
«این داستان واقعی می باشد»
خواندن این داستان را به بانوان گرامی توصیه می کنم..!
📧”پـیـامـک نـاشـنـاس“📧
💭 چند ماه قبل زماني که مشغول انجام کارهاي خانه بودم پيامکي با عنوان ”سلام“ برايم ارسال شد
💭 شماره تلفن فرستنده پيام برايم کاملاً ناآشنا بود، ترديد داشتم که به آن...
طنزهای عمران صلاحی
از برخی شاعران و نويسندگان خاطره انگیز معاصر
🔸معین
یک روز جلو دانشگاه، دکتر رضا براهنی را دیدم.
گفت: یک نفر آمد زیر گوشم گفت: معین ششصد تومن. خیلی خوشحال شدم و تعجب کردم. فرهنگ شش جلدی معین، هر جلدش می شد صد تومن. به طرف گفتم می خواهم. با هم وارد پاساژی شدیم. در گوشه ای دور از چ...
#داستان_کوتاه📚
#علم_یا_خرد
خانمی طوطی ای خرید اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند.
او به صاحب مغازه گفت این پرنده صحبت نمی کند .
صاحب مغازه گفت : آیا در قفسش آینه ای هست ؟ طوطی ها عاشق آینه هستند ، آن ها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند . آن خانم یک آینه خرید و رفت .
روز بعد با...
🕌🔹🕌🔹🕌🔹🕌🔹🕌
💕داستان کوتاه
می گویند عده اى مسجدی می ساختند، بهلول سر رسید و پرسید چه می کنید؟ گفتند مسجد می سازیم.
گفت برای چه؟ پاسخ دادند برای چه ندارد، برای رضای خدا.
بهلول خواست میزان اخلاص بانیان خیر را به خودشان بفهماند، محرمانه سفارش داد سنگی تراشیدند و روی آن نوشتند «مسجد بهلول» شبانه آن ر...
#داستانک
📚
اعتراف
در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیکی که سی سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی از سیاستمداران اهل محل ، برای سخنرانی دعوت شده بود. در روز موعود مهمان سیاستمدار تأخیر داشت. بنابراین کشیک تصمیم گرفت برای مستمعین صحبت کند. پشت میکروفن رفت. گفت: «سی سال قبل وارد ...
#داستان_کوتاه_شب 📚
پنج سالم بود ... آن روز ها وقتی می خواستند کودکی را بترسانند از غول و دیو و بچه دزد می گفتند ، هیچکس از گم شدن حرف نمی زد شاید چون هیچ کدام در کودکی گم نشده بودند تا بفهمند ترس واقعی یعنی چی ... اما من تجربه اش کردم ، وسط یک بازار شلوغ لحظه ای حواسم پرت شد ... نتیجه ی این حواس پر...
چند داستان کوتاه زیبا ی واقعی که می‌تواند احساسات شما را متحول کند:
_دیروز من و خواهرم تصادف کردیم و به لطف بستن کمربند ایمنی آسیب
چندانی ندیدیم. خواهرم دختری اجتماعی است و دوستان فراوانی دارد.
برعکس من درون‌گرا هستم و تنها دو دوست صمیمی دارم. به محض آرام
شدن اوضاع خواهرم خبر تصادفش را در اینستا...
- داستان کوتاه ماسه :
آن زمان ما در کنار یک گودال ماسه‌ای زندگی می‌کردیم. نه گودال عمیقی که با بیل‌های مکانیکی غول پیکر کنده باشند، گودال کوچکی که باید توسط یک کشاورز سالها پیش کنده شده باشد. در حقیقت گودال به اندازه‌ای کنده شده بود که ترا به اندیشه‌ای وا دارد که باید منظور دیگری برای کندن آن بوده ...
- داستان کوتاه ماسه :
آن زمان ما در کنار یک گودال ماسه‌ای زندگی می‌کردیم. نه گودال عمیقی که با بیل‌های مکانیکی غول پیکر کنده باشند، گودال کوچکی که باید توسط یک کشاورز سالها پیش کنده شده باشد. در حقیقت گودال به اندازه‌ای کنده شده بود که ترا به اندیشه‌ای وا دارد که باید منظور دیگری برای کندن آن بوده ...
#داستان_کوتاه📚
#علم_یا_خرد
خانمی طوطی ای خرید اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند.
او به صاحب مغازه گفت این پرنده صحبت نمی کند .
صاحب مغازه گفت : آیا در قفسش آینه ای هست ؟ طوطی ها عاشق آینه هستند ، آن ها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند . آن خانم یک آینه خرید و رفت .
روز بعد با...
🌱🌱🌱🌱
🌷 داستان کوتاه پس گردنی
یکی از اساتید حوزه نقل میکرد میگفت:روزی یکی از شاگرداش بهش زنگ میزنه که فورا استاد واسش یه استخاره بگیره استاد هم استخاره میگیره وبهش میگه:بسیار خوبه معطلش نکن و سریع انجام بده.
چند روز بعد شاگرد اومد پیش استاد وگفت:
میدونید استخاره رو برا چی گرفتم؟
استاد:نه!!!
شاگرد:ت...
♥️🍃⇨﷽
🌷 داستان کوتاه پس گردنی
یکی از اساتید حوزه نقل میکرد میگفت:روزی یکی از شاگرداش بهش زنگ میزنه که فورا استاد واسش یه استخاره بگیره استاد هم استخاره میگیره وبهش میگه:بسیار خوبه معطلش نکن و سریع انجام بده.
چند روز بعد شاگرد اومد پیش استاد وگفت:
میدونید استخاره رو برا چی گرفتم؟
استاد:نه!!!
شاگرد:...
♥️🍃⇨﷽
🌷 داستان کوتاه پس گردنی
یکی از اساتید حوزه نقل میکرد میگفت:روزی یکی از شاگرداش بهش زنگ میزنه که فورا استاد واسش یه استخاره بگیره استاد هم استخاره میگیره وبهش میگه:بسیار خوبه معطلش نکن و سریع انجام بده.
چند روز بعد شاگرد اومد پیش استاد وگفت:
میدونید استخاره رو برا چی گرفتم؟
استاد:نه!!!
شاگرد:...
#داستان_کوتاه📚
#علم_یا_خرد
خانمی طوطی ای خرید اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند.
او به صاحب مغازه گفت این پرنده صحبت نمی کند .
صاحب مغازه گفت : آیا در قفسش آینه ای هست ؟ طوطی ها عاشق آینه هستند ، آن ها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند . آن خانم یک آینه خرید و رفت .
روز بعد با...
#داستان_کوتاه📚
#علم_یا_خرد
خانمی طوطی ای خرید اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند.
او به صاحب مغازه گفت این پرنده صحبت نمی کند .
صاحب مغازه گفت : آیا در قفسش آینه ای هست ؟ طوطی ها عاشق آینه هستند ، آن ها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند . آن خانم یک آینه خرید و رفت .
روز بعد با...
#داستانک
دکتر اسپنسر جانسون، نویسنده کتاب چه کسی پنیر من را برداشت، فرق بین آدم‌ها و موش‌ها را این طور توصیف می‌کند.
وقتی یک موش حس می‌کند تلاش‌هایش به نتیجه نمی‌رسد، روش خود را عوض می‌کند، اما وقتی آدم‌ها حس می‌کنند کاری که انجام می‌دهند به نتیجه نمی‌رسد، عصبانی و خسته می‌شوند و دوست ندارند رو...
#داستانک
دکتر اسپنسر جانسون، نویسنده کتاب چه کسی پنیر من را برداشت، فرق بین آدم‌ها و موش‌ها را این طور توصیف می‌کند.
وقتی یک موش حس می‌کند تلاش‌هایش به نتیجه نمی‌رسد، روش خود را عوض می‌کند، اما وقتی آدم‌ها حس می‌کنند کاری که انجام می‌دهند به نتیجه نمی‌رسد، عصبانی و خسته می‌شوند و دوست ندارند رو...
#هر شب یک داستانک✅
#علم_یا_خرد
خانمی طوطی ای خرید اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند.
او به صاحب مغازه گفت این پرنده صحبت نمی کند .
صاحب مغازه گفت : آیا در قفسش آینه ای هست ؟ طوطی ها عاشق آینه هستند ، آن ها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند . آن خانم یک آینه خرید و رفت .
روز بع...
#داستان_کوتاه📚
#علم_یا_خرد
خانمی طوطی ای خرید اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند.
او به صاحب مغازه گفت این پرنده صحبت نمی کند .
صاحب مغازه گفت : آیا در قفسش آینه ای هست ؟ طوطی ها عاشق آینه هستند ، آن ها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند . آن خانم یک آینه خرید و رفت .
روز بعد با...
Mitra:
ببین دوست من چطور؟ چطور می توانی بگویی که وقتی آن دهانِ سه گوشِ زیبا با آن رنگ های بکر و دست نیافتنی باز و بسته می شود صدای 'قار' می شنوی؟نه, یا اشتباه می کنی, یا فوق العاده خود خواه هستی!
من هیچ وقت 'قار' نمی شنوم. هیچ وقت هم 'قار قار' نشنیدم. می دانی آوازی است شبیه یک جیغ کوتاه, جیغی که در...
#داستان_کوتاه📚
#علم_یا_خرد
خانمی طوطی ای خرید اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند.
او به صاحب مغازه گفت این پرنده صحبت نمی کند .
صاحب مغازه گفت : آیا در قفسش آینه ای هست ؟ طوطی ها عاشق آینه هستند ، آن ها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند . آن خانم یک آینه خرید و رفت .
روز بعد با...
📚 داستان کوتاه
از خوزستان آمده بود، سلام كرد و پشت اسليت نشست
جواب سلامش را گفتم و به معاينه مشغول شدم
ديد چشم چپش در حد درك نور، كاتاراكتي بسيار پيشرفته .
@movafaghiyat1
-سن ات چقدره؟! چه مدتيه چشمت اینجوری شده؟!
-١٦ سالمه، از بچگي ديابت داشتم چندماهيه كه كلا نميبينم.
به جوان همراهش كه ده سال...