نتایج جستجو "ابراهیم"

#کتاب_صوتی
#گلهای_معرفت
#اریک_امانوئل_اشمیت
#سروش_حبیبی
#مجموعه_داستان
#هفده_قسمت
گل های معرفت سه داستان کوتاه از سه مذهب مختلف است.راه هایی برای کشف حقیقت و آرامش زندگی.راه هایی که چه ایمان داشته باشیم چه نداشته باشیم بیاموزیم که زندگی را پاس بداریم.بیاموزیم که باید به خوبی اعتقاد داشت و درونی ش...
📚 #داستانک
👈 گریه پیغمبر
چون روز هفتم تولد حضرت سیدالشهداء (ع) شد، حضرت رسول (ص) تشریف آوردند و فرمودند: فرزندم را نزدم بیاور. قنداقه حضرت را به دست حضرت رسول(ص)دادند و حضرت گوسفند سیاه و سفیدی برای امام عقیقه کرد و یک رانش را بقابله داد و سر مبارک حضرت حسین (ع) را تراشید و به وزن موی حضرتش نقره تص...
داستان کوتاه:
📖طوطی مُرده همسایه من (قسمت اول)
📜نوشته ابراهیم گلستان
@Eminentidea
#ادبیات
#داستان_کوتاه
t.me/eminentidea
➖➖➖➖➖
این داستان کوتاه به قلم ابراهیم گلستان در تابستان سال ۱۳۴۵ در یازدهمین شماره مجله فرهنگی آرش به سردبیری سیروس طاهباز به چاپ رسیده است ...
➖➖➖➖➖
چه کنم؟ دلم می خواست آواز بخو...
📚 #داستانک
👈 گریه پیغمبر
چون روز هفتم تولد حضرت سیدالشهداء (ع) شد، حضرت رسول (ص) تشریف آوردند و فرمودند: فرزندم را نزدم بیاور. قنداقه حضرت را به دست حضرت رسول(ص)دادند و حضرت گوسفند سیاه و سفیدی برای امام عقیقه کرد و یک رانش را بقابله داد و سر مبارک حضرت حسین (ع) را تراشید و به وزن موی حضرتش نقره تص...
📚 #داستانک
👈 گریه پیغمبر
چون روز هفتم تولد حضرت سیدالشهداء (ع) شد، حضرت رسول (ص) تشریف آوردند و فرمودند: فرزندم را نزدم بیاور. قنداقه حضرت را به دست حضرت رسول(ص)دادند و حضرت گوسفند سیاه و سفیدی برای امام عقیقه کرد و یک رانش را بقابله داد و سر مبارک حضرت حسین (ع) را تراشید و به وزن موی حضرتش نقره تص...
💕 داستان کوتاه
'نا امیدان این داستان را از دست ندهید'
'بانوی مومنی' در یکی از خاطرات خود میگوید:
با جوانی بسیار 'متدین' ازدواج کردم.
با 'پدر و مادر' همسرم زندگی می‎کردیم.
همسرم نسبت به پدر و مادرش بسیار 'مهربان و خوش اخلاق' بود.
خداوند پس از یک سال دختری به ما عطا کرد که اسم او را 'اسماء' نها...
📚 #داستانک
👈 گریه پیغمبر
چون روز هفتم تولد حضرت سیدالشهداء (ع) شد، حضرت رسول (ص) تشریف آوردند و فرمودند: فرزندم را نزدم بیاور. قنداقه حضرت را به دست حضرت رسول(ص)دادند و حضرت گوسفند سیاه و سفیدی برای امام عقیقه کرد و یک رانش را بقابله داد و سر مبارک حضرت حسین (ع) را تراشید و به وزن موی حضرتش نقره تص...
📚 #داستانک
👈 گریه پیغمبر
چون روز هفتم تولد حضرت سیدالشهداء (ع) شد، حضرت رسول (ص) تشریف آوردند و فرمودند: فرزندم را نزدم بیاور. قنداقه حضرت را به دست حضرت رسول(ص)دادند و حضرت گوسفند سیاه و سفیدی برای امام عقیقه کرد و یک رانش را بقابله داد و سر مبارک حضرت حسین (ع) را تراشید و به وزن موی حضرتش نقره تص...
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه
** گریه پیغمبر **
چون روز هفتم تولد حضرت سیدالشهداء (ع) شد، حضرت رسول (ص) تشریف آوردند و فرمودند: فرزندم را نزدم بیاور. قنداقه حضرت را به دست حضرت رسول(ص)دادند و حضرت گوسفند سیاه و سفیدی برای امام عقیقه کرد و یک رانش را بقابله داد و سر مبارک حضرت حسین (ع) را تراشید و...
💧داستان_کوتاه
'نا امیدان این داستان را از دست ندهید'
#بانوی مومنی' در یکی از خاطرات خود میگوید:
با جوانی بسیار 'متدین' ازدواج کردم.
با 'پدر و مادر' همسرم زندگی می‎کردیم.
همسرم نسبت به پدر و مادرش بسیار 'مهربان و خوش اخلاق' بود.
خداوند پس از یک سال دختری به ما عطا کرد که اسم او را 'اسماء' نهاد...
💧داستان_کوتاه
'نا امیدان این داستان را از دست ندهید'
#بانوی مومنی' در یکی از خاطرات خود میگوید:
با جوانی بسیار 'متدین' ازدواج کردم.
با 'پدر و مادر' همسرم زندگی می‎کردیم.
همسرم نسبت به پدر و مادرش بسیار 'مهربان و خوش اخلاق' بود.
خداوند پس از یک سال دختری به ما عطا کرد که اسم او را 'اسماء' نهاد...
💕 داستان کوتاه
'نا امیدان این داستان را از دست ندهید'
'بانوی مومنی' در یکی از خاطرات خود میگوید:
با جوانی بسیار 'متدین' ازدواج کردم.
با 'پدر و مادر' همسرم زندگی می‎کردیم.
همسرم نسبت به پدر و مادرش بسیار 'مهربان و خوش اخلاق' بود.
خداوند پس از یک سال دختری به ما عطا کرد که اسم او را 'اسماء' نها...
💕 داستان کوتاه
'نا امیدان این داستان را از دست ندهید'
'بانوی مومنی' در یکی از خاطرات خود میگوید:
با جوانی بسیار 'متدین' ازدواج کردم.
با 'پدر و مادر' همسرم زندگی می‎کردیم.
همسرم نسبت به پدر و مادرش بسیار 'مهربان و خوش اخلاق' بود.
خداوند پس از یک سال دختری به ما عطا کرد که اسم او را 'اسماء' نها...
💕 داستان کوتاه
'نا امیدان این داستان را از دست ندهید'
'بانوی مومنی' در یکی از خاطرات خود میگوید:
با جوانی بسیار 'متدین' ازدواج کردم.
با 'پدر و مادر' همسرم زندگی می‎کردیم.
همسرم نسبت به پدر و مادرش بسیار 'مهربان و خوش اخلاق' بود.
خداوند پس از یک سال دختری به ما عطا کرد که اسم او را 'اسماء' نها...
🔴 یک داستان کوتاه و آموزنده
👈 گریه پیغمبر
چون روز هفتم تولد حضرت سیدالشهداء (ع) شد، حضرت رسول (ص) تشریف آوردند و فرمودند: فرزندم را نزدم بیاور. قنداقه حضرت را به دست حضرت رسول(ص)دادند و حضرت گوسفند سیاه و سفیدی برای امام عقیقه کرد و یک رانش را بقابله داد و سر مبارک حضرت حسین (ع) را تراشید و به ...
#تیتر_روز
💢سگ خالی
🔹برگشت و با تعجب گلوب، سگ محبوب بولداگش را دید که تلو تلو خوران جلو می‌آمد و پوزه‌اش را برای جستجو به این طرف و آن طرف می‌گرفت. صدا کرد: «گلوب گلوب.» اما سگ، جست و خیزکنان، عملی که همیشه انجام می‌داد، به سمت او نرفت. بلکه انگار که نفهمیده باشد، نامصمم ایستاد.
موضوع عجیبی بود. نو...
💕 داستان کوتاه
'نا امیدان این داستان را از دست ندهید'
'بانوی مومنی' در یکی از خاطرات خود میگوید:
با جوانی بسیار 'متدین' ازدواج کردم.
با 'پدر و مادر' همسرم زندگی می‎کردیم.
همسرم نسبت به پدر و مادرش بسیار 'مهربان و خوش اخلاق' بود.
خداوند پس از یک سال دختری به ما عطا کرد که اسم او را 'اسماء' نها...
🌹
🔘 داستان کوتاه

ﺣﻀﺮﺕ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﻋﻠﻴﻪ ﺳﻼﻡ ﺍﺯ ﻣﻮﺭﭼﻪﺍﻱ ﭘﺮﺳﻴﺪ :
ﺩﺭ ﻣﺪﺕ ﻳﻚ ﺳﺎﻝ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﻴﺨﻮﺭﻱ؟
ﻣﻮﺭﭼﻪ ﮔﻔﺖ : ﺳﻪ ﺩﺍﻧﻪ
ﭘﺲ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺩﺭ ﺟﻌﺒﻪ ﺍﻱ ﻛﺮﺩ ..
ﻭ ﺳﻪ ﺩﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ
ﻧﻬﺎﺩ.
ﺑﻌﺪﺍﺯ ﮔﺬﺷﺖ ﻳﻚ ﺳﺎﻝ ...
ﺣﻀﺮﺕ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﺟﻌﺒﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺩﻳﺪ
ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﻳﻚ ﻭﻧﻴﻢ ﺩﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩﻩ !!
ﭘﺲ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺍﺯ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﭼﺮﺍ ؟
ﻣﻮﺭﭼﻪ ﮔﻔﺖ ...
📚داستان کوتاه 📚
دو برادر به نام اسماعیل و ابراهیم در یکی از روستاها، ارث پدرشان یک تپه کوچکی بود که یکی در یک سمت و دیگری در سمت دیگر تپه گندم دیم می کاشتند.
اسماعیل همیشه زمین اش باران کافی داشت و محصول برداشت می کرد ولی ابراهیم قبل از پر شدن خوشه ها گندم هایش از تشنگی می سوختند و یا دچار آفت شده...
📗 هر شب یک داستان کوتاه
@kolenjanloveme
'نا امیدان این داستان را از دست ندهید'
'بانوی مومنی' در یکی از خاطرات خود میگوید:
با جوانی بسیار 'متدین' ازدواج کردم.
با 'پدر و مادر' همسرم زندگی می‎کردیم.
همسرم نسبت به پدر و مادرش بسیار 'مهربان و خوش اخلاق' بود.
خداوند پس از یک سال دختری به ما عطا کرد...
💕 داستان کوتاه
'نا امیدان این داستان را از دست ندهید'
'بانوی مومنی' در یکی از خاطرات خود میگوید:
با جوانی بسیار 'متدین' ازدواج کردم.
با 'پدر و مادر' همسرم زندگی می‎کردیم.
همسرم نسبت به پدر و مادرش بسیار 'مهربان و خوش اخلاق' بود.
خداوند پس از یک سال دختری به ما عطا کرد که اسم او را 'اسماء' نها...
💕 داستان کوتاه
'نا امیدان این داستان را از دست ندهید'
'بانوی مومنی' در یکی از خاطرات خود میگوید:
با جوانی بسیار 'متدین' ازدواج کردم.
با 'پدر و مادر' همسرم زندگی می‎کردیم.
همسرم نسبت به پدر و مادرش بسیار 'مهربان و خوش اخلاق' بود.
خداوند پس از یک سال دختری به ما عطا کرد که اسم او را 'اسماء' نها...
💕 داستان کوتاه
'نا امیدان این داستان را از دست ندهید'
'بانوی مومنی' در یکی از خاطرات خود میگوید:
با جوانی بسیار 'متدین' ازدواج کردم.
با 'پدر و مادر' همسرم زندگی می‎کردیم.
همسرم نسبت به پدر و مادرش بسیار 'مهربان و خوش اخلاق' بود.
خداوند پس از یک سال دختری به ما عطا کرد که اسم او را 'اسماء' نها...
💕 داستان کوتاه
'نا امیدان این داستان را از دست ندهید'
'بانوی مومنی' در یکی از خاطرات خود میگوید:
با جوانی بسیار 'متدین' ازدواج کردم.
با 'پدر و مادر' همسرم زندگی می‎کردیم.
همسرم نسبت به پدر و مادرش بسیار 'مهربان و خوش اخلاق' بود.
خداوند پس از یک سال دختری به ما عطا کرد که اسم او را 'اسماء' نها...
💕 داستان کوتاه
'نا امیدان این داستان را از دست ندهید'
'بانوی مومنی' در یکی از خاطرات خود میگوید:
با جوانی بسیار 'متدین' ازدواج کردم.
با 'پدر و مادر' همسرم زندگی می‎کردیم.
همسرم نسبت به پدر و مادرش بسیار 'مهربان و خوش اخلاق' بود.
خداوند پس از یک سال دختری به ما عطا کرد که اسم او را 'اسماء' نها...
💕 داستان کوتاه
'نا امیدان این داستان را از دست ندهید'
'بانوی مومنی' در یکی از خاطرات خود میگوید:
با جوانی بسیار 'متدین' ازدواج کردم.
با 'پدر و مادر' همسرم زندگی می‎کردیم.
همسرم نسبت به پدر و مادرش بسیار 'مهربان و خوش اخلاق' بود.
خداوند پس از یک سال دختری به ما عطا کرد که اسم او را 'اسماء' نها...
💕 داستان کوتاه
'نا امیدان این داستان را از دست ندهید'
'بانوی مومنی' در یکی از خاطرات خود میگوید:
با جوانی بسیار 'متدین' ازدواج کردم.
با 'پدر و مادر' همسرم زندگی می‎کردیم.
همسرم نسبت به پدر و مادرش بسیار 'مهربان و خوش اخلاق' بود.
خداوند پس از یک سال دختری به ما عطا کرد که اسم او را 'اسماء' نها...
💕 داستان کوتاه
'نا امیدان این داستان را از دست ندهید'
'بانوی مومنی' در یکی از خاطرات خود میگوید:
با جوانی بسیار 'متدین' ازدواج کردم.
با 'پدر و مادر' همسرم زندگی می‎کردیم.
همسرم نسبت به پدر و مادرش بسیار 'مهربان و خوش اخلاق' بود.
خداوند پس از یک سال دختری به ما عطا کرد که اسم او را 'اسماء' نها...
@emam_khalilallah
🔘 داستان کوتاه

روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم.
درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می‌خواهی، می‌توانی تمام سیب‌های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول به دست آوری.
آن وقت پسر تمام سیب‌های درخت را چید و برای فروش برد.
هنگامی که پسر بزرگ...
#تیتر_روز
💢سگ خالی
🔹برگشت و با تعجب گلوب، سگ محبوب بولداگش را دید که تلو تلو خوران جلو می‌آمد و پوزه‌اش را برای جستجو به این طرف و آن طرف می‌گرفت. صدا کرد: «گلوب گلوب.» اما سگ، جست و خیزکنان، عملی که همیشه انجام می‌داد، به سمت او نرفت. بلکه انگار که نفهمیده باشد، نامصمم ایستاد.
موضوع عجیبی بود. نو...
📗 هر شب یک داستان کوتاه
'نا امیدان این داستان را از دست ندهید'
'بانوی مومنی' در یکی از خاطرات خود میگوید:
با جوانی بسیار 'متدین' ازدواج کردم.
با 'پدر و مادر' همسرم زندگی می‎کردیم.
همسرم نسبت به پدر و مادرش بسیار 'مهربان و خوش اخلاق' بود.
خداوند پس از یک سال دختری به ما عطا کرد که اسم او را 'اس...
💕 داستان کوتاه
'نا امیدان این داستان را از دست ندهید'
'بانوی مومنی' در یکی از خاطرات خود میگوید:
با جوانی بسیار 'متدین' ازدواج کردم.
با 'پدر و مادر' همسرم زندگی می‎کردیم.
همسرم نسبت به پدر و مادرش بسیار 'مهربان و خوش اخلاق' بود.
خداوند پس از یک سال دختری به ما عطا کرد که اسم او را 'اسماء' نها...
#تیتر_روز
💢سگ خالی
🔹برگشت و با تعجب گلوب، سگ محبوب بولداگش را دید که تلو تلو خوران جلو می‌آمد و پوزه‌اش را برای جستجو به این طرف و آن طرف می‌گرفت. صدا کرد: «گلوب گلوب.» اما سگ، جست و خیزکنان، عملی که همیشه انجام می‌داد، به سمت او نرفت. بلکه انگار که نفهمیده باشد، نامصمم ایستاد.
موضوع عجیبی بود. نو...
💕 داستان کوتاه
'نا امیدان این داستان را از دست ندهید'
'بانوی مومنی' در یکی از خاطرات خود میگوید:
با جوانی بسیار 'متدین' ازدواج کردم.
با 'پدر و مادر' همسرم زندگی می‎کردیم.
همسرم نسبت به پدر و مادرش بسیار 'مهربان و خوش اخلاق' بود.
خداوند پس از یک سال دختری به ما عطا کرد که اسم او را 'اسماء' نها...
💕 داستان کوتاه
'نا امیدان این داستان را از دست ندهید'
'بانوی مومنی' در یکی از خاطرات خود میگوید:
با جوانی بسیار 'متدین' ازدواج کردم.
با 'پدر و مادر' همسرم زندگی می‎کردیم.
همسرم نسبت به پدر و مادرش بسیار 'مهربان و خوش اخلاق' بود.
خداوند پس از یک سال دختری به ما عطا کرد که اسم او را 'اسماء' نها...
💕 داستان کوتاه
'نا امیدان این داستان را از دست ندهید'
'بانوی مومنی' در یکی از خاطرات خود میگوید:
با جوانی بسیار 'متدین' ازدواج کردم.
با 'پدر و مادر' همسرم زندگی می‎کردیم.
همسرم نسبت به پدر و مادرش بسیار 'مهربان و خوش اخلاق' بود.
خداوند پس از یک سال دختری به ما عطا کرد که اسم او را 'اسماء' نها...
📗 هر شب یک داستان کوتاه
'نا امیدان این داستان را از دست ندهید'
'بانوی مومنی' در یکی از خاطرات خود میگوید:
با جوانی بسیار 'متدین' ازدواج کردم.
با 'پدر و مادر' همسرم زندگی می‎کردیم.
همسرم نسبت به پدر و مادرش بسیار 'مهربان و خوش اخلاق' بود.
خداوند پس از یک سال دختری به ما عطا کرد که اسم او را 'اس...
📗 هر شب یک داستان کوتاه
'نا امیدان این داستان را از دست ندهید'
'بانوی مومنی' در یکی از خاطرات خود میگوید:
با جوانی بسیار 'متدین' ازدواج کردم.
با 'پدر و مادر' همسرم زندگی می‎کردیم.
همسرم نسبت به پدر و مادرش بسیار 'مهربان و خوش اخلاق' بود.
خداوند پس از یک سال دختری به ما عطا کرد که اسم او را 'اس...
💕 داستان کوتاه
'نا امیدان این داستان را از دست ندهید'
'بانوی مومنی' در یکی از خاطرات خود میگوید:
با جوانی بسیار 'متدین' ازدواج کردم.
با 'پدر و مادر' همسرم زندگی می‎کردیم.
همسرم نسبت به پدر و مادرش بسیار 'مهربان و خوش اخلاق' بود.
خداوند پس از یک سال دختری به ما عطا کرد که اسم او را 'اسماء' نها...
📗 هر شب یک داستان کوتاه
'نا امیدان این داستان را از دست ندهید'
'بانوی مومنی' در یکی از خاطرات خود میگوید:
با جوانی بسیار 'متدین' ازدواج کردم.
با 'پدر و مادر' همسرم زندگی می‎کردیم.
همسرم نسبت به پدر و مادرش بسیار 'مهربان و خوش اخلاق' بود.
خداوند پس از یک سال دختری به ما عطا کرد که اسم او را 'اس...