نتایج جستجو "آسمان"

#داستانک۲۲۶
جیهان
یک‌هفته‌ای می‌شد که ایل اینجا ساکن شده بود. از تمام اهالی ایل فقط جیهان را می‌شناختم. او تنها کسی بود که مهربانانه جلو آمد و با لحنی کودکانه گفت: «سلام من جیهان هستم. چقدر قد شما بلنده!» و شروع کرد به پر کردن کوزه‌اش از چشمه‌ی کنار پایم. برای پیر سالخورده‌ای مثل من که تمام عمرش ر...
📚☕️
داستانک
پیچک‌های تاک
پیش از این بلبل شب‌ها آواز نمی‌خواند. صدایی لطیف و کم توان داشت که با فرا رسیدن بهار، از صبح تا شب، به زیبایی و چابکی سر می‌داد. در سپیده‌دم آبی و خاکستری، با دوستانش برمی‌خاست و بیداری پر هیاهویشان زنبورهای طلایی خفته در پشت برگ‌های گل یاس بنفش را پریشان می‌کرد.
ساعت هفت...
سخن پایانی ❤️
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
داستان کوتاه:
آدرس من: محله‌ی رُزهای سپید!
بوی نان داغ توی کوچه پیچید. پیرزن نفس عمیقی کشید و گفت:« بوی نون میاد...حواسِت به منِ؟...» جوابی نشنید، بغض کرد. چانه‌اش می‌لرزید. سعی کرد بغضش را فرو دهد، اما نتوانست. بغضش شکست و دانه دانه فرو ریخت. از جا بلند شد، از کنار گل...
#داستانک
پیچک‌های تاک
پیش از این بلبل شب‌ها آواز نمی‌خواند. صدایی لطیف و کم توان داشت که با فرا رسیدن بهار، از صبح تا شب، به زیبایی و چابکی سر می‌داد. در سپیده‌دم آبی و خاکستری، با دوستانش برمی‌خاست و بیداری پر هیاهویشان زنبورهای طلایی خفته در پشت برگ‌های گل یاس بنفش را پریشان می‌کرد.
ساعت هفت، هف...
📚☕️
#داستانک
پیچک‌های تاک
پیش از این بلبل شب‌ها آواز نمی‌خواند. صدایی لطیف و کم توان داشت که با فرا رسیدن بهار، از صبح تا شب، به زیبایی و چابکی سر می‌داد. در سپیده‌دم آبی و خاکستری، با دوستانش برمی‌خاست و بیداری پر هیاهویشان زنبورهای طلایی خفته در پشت برگ‌های گل یاس بنفش را پریشان می‌کرد.
ساعت ه...
#داستانک
پیچک‌های تاک
پیش از این بلبل شب‌ها آواز نمی‌خواند. صدایی لطیف و کم توان داشت که با فرا رسیدن بهار، از صبح تا شب، به زیبایی و چابکی سر می‌داد. در سپیده‌دم آبی و خاکستری، با دوستانش برمی‌خاست و بیداری پر هیاهویشان زنبورهای طلایی خفته در پشت برگ‌های گل یاس بنفش را پریشان می‌کرد.
ساعت هفت، ه...
داستان کوتاه:
آدرس من: محله‌ی رُزهای سپید!
بوی نان داغ توی کوچه پیچید. پیرزن نفس عمیقی کشید و گفت:« بوی نون میاد...حواسِت به منِ؟...» جوابی نشنید، بغض کرد. چانه‌اش می‌لرزید. سعی کرد بغضش را فرو دهد، اما نتوانست. بغضش شکست و دانه دانه فرو ریخت. از جا بلند شد، از کنار گلدان‌های رُز گذشت و به سمت آی...
📚 #داستانک
چند سال پیش هنگام اهدا جایزه نوبل به یک خانم، او پشت تریبون فقط یک جمله بسیار کوتاه گفت:
Thanks charls🏆
هیچکس منظور وی را متوجه نشد. و در همه اذهان فقط یک سوال بود: چارلز کیست؟ مگر چقدر به این زن کمک کرده که بابت دریافت نوبل فقط از او تشکر کرده و نامش را می آورد؟
مدتی بعد اپرا وینفری ...
# داستانک
از زمین و آسمان آتش می‌بارید.
هرم گرما همراه با باد تندی که از پنجره ماشین به داخل می‌آمد
لبانش را خشکانده بود.
دستش را برد زیر صندلی و بطری آبی را که لای دستمال پیچیده بود درآورد.
دوسه قلپ خورد و دوباره چپاند زیر صندلی.
انگار که چیزمهمی یادش آمده باشه،
برگشت به سمت مسافری که روی صندل...
🍁🍃🍂
🍃🍂🍀🥀
#داستانک
روزى حضرت عیسى (ع) از صحرایى می‌گذشت. در راه به عبادتگاهى رسید که عابدى در آنجا زندگى می‌کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام جوانى که به کارهاى زشت و ناروا مشهور بود از آنجا گذشت. وقتى چشمش به حضرت عیسى (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند و همان جا ایس...
🌹
🔘 داستان کوتاه
دختر بچه کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده به سوی مدرسه راه افتاد…
بعد از ظهر که شد، ‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا...
🌹
🔘 داستان کوتاه
دختر بچه کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده به سوی مدرسه راه افتاد…
بعد از ظهر که شد، ‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا...
#داستانک۲۲۵
ثانیه‌هایی که با ذره‌ذره‌ی وجودم در انتظارشان بودم رسیدند. من از جهان تاریک زیر خاک به جهان روشن و جذاب بیرون راه یافتم.
از نور و نسیم و نجوا های اطرافم به وجد آمده بودم.
مست اطرافم بودم که نگاهم به گلی افتاد. وجودم لرزید و ستون های دلم فرو ریخت. از آن پس فقط خیره به او بودم. اطرافم اص...
☁️🌞☁️
#داستانک
( #بداخلاقی)
✨آیت الله مظاهری،در کتاب ارزشمند «تربیت فرزند ، از دیدگاه اسلام» به نقل از یکی از بزرگان، می آورند:
🍃فردی را می شناختم که آدم خیلی خوبی بود. در خواب دیدم روز قیامت شده و او به شکل سگ درآمده است. به او گفتم تو که آدمی خوب، با ایمان و با تقوا بودی، چرا سگ شده ای؟
🔸گفت: ...
داستانک شماره ۵۶۱
پیامبری در همین نزدیکی ها...
روزی حضرت سلیمان، مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جا بجا کردن خاک های پایین کوه پیدا بود.
از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟
مورچه سرش را بالا آورد و پاسخ داد: معشوقم به من گفته اگر این کوه جا به جا کنی، به وصال من خواهی رسید؛ و من به...
📘 🌿 📗 🌿 📙 🌿 📕 🌿📒
اطلاعات بیشتر
داستان کوتاه
✾•••🍀 زندگى خروسى 🍀•••✾
كوه بلندى بود كه لانه عقابى با چهار تخم ، بر بلنداى آن قرار داشت . يك روز زلزله اى كوه را به لرزه در آورد و باعث شد كه يكى از تخم ها از دامنه كوه به پائين بلغزد . بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه اى رسيد كه پُر از مرغ و خروس بود . مرغ و خروس ها مى دانستند كه بايد از اين تخم مراقبت كنند و بالاخره هم مرغ پيرى داوطلب شد تا روى آن بنشيند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنيا بيايد .
يك روز تخم شكست و جوجه عقاب از آن بيرون آمد. جوجه عقاب مانند ساير جوجه ها پرورش يافت و طولى نكشيد كه جوجه عقاب باور كرد كه چيزى جُز يك جوجه خروس نيست . او زندگى وخانواده اش را دوست داشت اما چيزى از درون او فرياد مى زد كه تو بيش از اين هستى . تا اين كه يك روز كه داشت در مزرعه بازى مى كرد متوجه چند عقاب شد كه در آسمان اوج مى گرفتند و پرواز مى كردند . عقاب آهى كشيد و گفت : اى كاش من هم مى توانستم مانند آنها پرواز كنم . مرغ و خروس ها شروع كردند به خنديدن و گفتند : تو خروسى و يك خروس هرگز نمى تواند بپرد . اما عقاب هم چنان به خانواده واقعى اش كه در آسمان پرواز مى كردند خيره شده بود و در آرزوى پرواز به سر مى برد . اما هر موقع كه عقاب از رويايش سخن مى گفت به او مى گفتند كه روياى تو به حقيقت نمى پيوندد و عقاب هم كم كم باور كرد . بعد از مدتى او ديگر به پرواز فكر نكرد و مانند يك خروس به زندگى ادامه داد و بعد از سال ها زندگى خروسى از دنيا رفت .
تو همانى كه مى انديشى ، هرگاه به اين انديشيدى كه تو يك عقابى ؟ پس به دنبال روياهايت برو و به ياوه هاى مرغ وخروس هاى اطرافت فكر نكن .
✾•••🍀 گابريل گارسيا ماركز 🍀•••✾
زمانی میتوان اتمسفر خوبی داشت که از توصیف گفتگو و صحنه پردازی مکان، زمان، رنگ، لحن داستانی و .. که باعث احساس برانگیزی بیشتر و ایجاد درونمایه ی ذهنی میشود استفاده کنیم.
در ابتدای داستان مکان فرهنگسرا اتمسفر خوبی را به خواننده منتقل کرد ولی در حد لازم موفق نبود، مثلا میشد از حضور جانبازان به عنوان گ...
🌹
🔘 داستان کوتاه
ﻣﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﺳﻦ ٧٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﭼﺎﺭ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﺪﺕ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﻗﺎﺩﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﻥ ﻧﺒﻮﺩ .
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﺑﻪ ﺩﮐﺘﺮ ﻭ ﻣﺼﺮﻑ ﺩارو ، ﺩﮐﺘﺮ ﺑﻪ
ﺍﻭ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﻋﻤﻞ ﺟﺮﺍﺣﯽ ﺩﺍﺩ و ﻣﺮﺩ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﮐﺮﺩ ...
ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﺧﺺ ﺷﺪﻥ ﺍﺯ بیمارستان ، برگ تسویه حساب ﺭﺍ به پیرمرد ﺩﺍﺩن تا هزینه ی جراحی را بپردازد .
❣پیرﻣﺮﺩ همینکه ب...
#داستانک
🔸زنی که صاحب فرزند نمی‌شد؛ پیش پیامبر زمانش می‌رود و می‌گوید: از خدا فرزندی صالح برایم بخواه...
🔹پیامبر دعا میکند ، وحی می‌رسد که آن زن را بدون فرزند خلق کردم. زن میگوید خدا رحیم است و می‌رود.
🔸سال بعد باز تکرار میشود و باز وحی می آید که بدون فرزند است. زن این بار نیز به آسمان نگاه می‌ک...
قصه فقیر و هندوانه
🍃🌺🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺
گویند فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت وگفت هندوانه برای رضای خدا بمن بده فقیرم وچیزی ندارم
هندوانه فروش درمیان هندوانه ها گشتی زد وهندوانه خراب وبدر د نخوری را به فقیر داد فقیر نگاهی به هندوانه کرد دید که خورده نمی شود
ومقدار پولی که به همراه داشت به هندوانه فروش ...
👌 داستان کوتاه پند آموز
💭 شیطان با بنده ای همسفر شد
موقع نماز صبح، بنده نماز نخوند
 موقع ظهر و عصر هم، نماز نخوند
 موقع مغرب و عشاء رسید، بازم بنده نماز بجای نیاورد
💭 موقع خواب شیطان به بنده گفت من با تو زیر یک سقف نمی خوابم
 چون پنج وقت موقع نماز شد و تو یک نماز نخوندی میترسم غضبی از آسمان بر ای...
مردی در دشتی پر از دَر زندگی می‌کند. تمام مدت وقتش صرف این می‌شود که از درها رد شود. اول از یک طرف می‌رود، بعد بر‌می‌گردد، گاهی هم درها را به صورت اتفاقی رد می‌کند. مرد سال‌ها و سال‌ها و سال‌ها میان درها سرگردان می‌چرخد، می‌رود تو، می‌آید بیرون و بر‌می‌گردد و دور می‌زند.
تمام روز و هر روز.
بعد روزی...
#داستانک
مردی در دشتی پر از دَر زندگی می‌کند. تمام مدت وقتش صرف این می‌شود که از درها رد شود. اول از یک طرف می‌رود، بعد بر‌می‌گردد، گاهی هم درها را به صورت اتفاقی رد می‌کند. مرد سال‌ها و سال‌ها و سال‌ها میان درها سرگردان می‌چرخد، می‌رود تو، می‌آید بیرون و بر‌می‌گردد و دور می‌زند.
تمام روز و هر رو...
#داستان_کوتاه🙏👌
چند سال پیش هنگام اهدا جایزه نوبل به یک خانم، او پشت تریبون فقط یک جمله بسیار کوتاه گفت:
Thanks charls
هیچکس منظور وی را متوجه نشد. و در همه اذهان فقط یک سوال بود: چارلز کیست؟ مگر چقدر به این زن کمک کرده که بابت دریافت نوبل فقط از او تشکر کرده و نامش را می آورد؟
مدتی بعد اپرا وین...
‍ 📚 #داستانک
👈 گريه پيامبر صلی الله عليه و آله
رسول خدا صلی الله عليه و آله شبی در خانه همسرشان امّ سلمه بود. نيمه شب از خواب برخاست و در گوشه تاريكی مشغول دعا و گريه زاری شد.امّ سلمه كه جای رسول خدا صلی الله عليه و آله را در رختخوابش خالی ديد، حركت كرد تا ايشان را بيابد. متوجه شد رسول اكرم صلی ...
#داستانک
در روستایی در ماه رمضان سیلی آمد و گندم‌زار پیرمرد ڪشاورزی را برد. پیرمرد ناراحت شده و یڪ ڪوزه آب برداشت و با یڪ ڪلنگ به پشت‌بام مسجدِ روستا رفت. آب را از ڪوزه خورد و با ڪلنگ بخشی از سقف مسجد را ویران ڪرد
و گفت: «خدایا برای تو روزه بودم، روزه‌ات را خوردم و خانه‌ی تو را خراب ڪردم تا تو خا...
#⃣ داستان کوتاه امشب #⃣
📖 ایمان واقعی
روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالاهای گران بهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد آمده است.
فکر می ‌کنید آن مرد چه کرد؟
خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد و یا اشک ریخت؟
نه، او با لبخندی بر ...
👌 داستان کوتاه پند آموز
💭 شیطان با بنده ای همسفر شد
موقع نماز صبح، بنده نماز نخوند
 موقع ظهر و عصر هم، نماز نخوند
 موقع مغرب و عشاء رسید، بازم بنده نماز بجای نیاورد
💭 موقع خواب شیطان به بنده گفت من با تو زیر یک سقف نمی خوابم
 چون پنج وقت موقع نماز شد و تو یک نماز نخوندی میترسم غضبی از آسمان بر ای...
شخص عارفى از اولیاء خدا سالى اراده سفر حج نمود، پسرى داشت پرسید پدرجان کجا اراده دارى ، گفت : به زیارت خانه خدا مى روم ، پسر خیال کرد که هر کس خانه خدا را ببیند خدا را هم مى بیند،
 گفت : پدرجان مرا نیز همراه خود ببر،
پدر گفت : تو را صلاح نیست ، پسر اصرار نمود، او هم ناچار پسر را به دنبال خود به حج...
#داستانک
در روستایی در ماه رمضان سیلی آمد و گندم‌زار پیرمرد ڪشاورزی را برد. پیرمرد ناراحت شده و یڪ ڪوزه آب برداشت و با یڪ ڪلنگ به پشت‌بام مسجدِ روستا رفت. آب را از ڪوزه خورد و با ڪلنگ بخشی از سقف مسجد را ویران ڪرد
و گفت: «خدایا برای تو روزه بودم، روزه‌ات را خوردم و خانه‌ی تو را خراب ڪردم تا تو خا...
#داستانک
مردی در دشتی پر از دَر زندگی می‌کند. تمام مدت وقتش صرف این می‌شود که از درها رد شود. اول از یک طرف می‌رود، بعد بر‌می‌گردد، گاهی هم درها را به صورت اتفاقی رد می‌کند. مرد سال‌ها و سال‌ها و سال‌ها میان درها سرگردان می‌چرخد، می‌رود تو، می‌آید بیرون و بر‌می‌گردد و دور می‌زند.
تمام روز و هر رو...
داستان کوتاه📝
پسره از
صدای یه دختر که هر چند روز یکبار
صدای خوندن کتاب های الیزابت گیلبرت از یه پنجره کوچیک رو به اتاقش به نما در میومد
کم کم زیر دندونش مزه داده بود.
گوش دادن به صداش که هراز گاهی
ته ته صداش یه بغضی خودشو پنهونی نشون میداد
برای اون عادت شده بود
و صداش مثل چایی عطرداری میموند که میشد...
💐🍃🌿🌸🍃🌾
🍃🌺🍂•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🌿🍂
🌸 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

♦️حتما بخونید ♦️
👌 داستان کوتاه و بسیار پندآموز در باره نماز
💭 شیطان با بنده ای همسفر شد
موقع نماز صبح، بنده نماز نخوند
موقع ظهر و عصر هم، نماز نخوند
موقع مغرب و عشاء رسید، بازم بنده نماز بجای نیاورد
💭 موقع خواب شیطان به بنده گ...
#داستانک
مردی در دشتی پر از دَر زندگی می‌کند. تمام مدت وقتش صرف این می‌شود که از درها رد شود. اول از یک طرف می‌رود، بعد بر‌می‌گردد، گاهی هم درها را به صورت اتفاقی رد می‌کند. مرد سال‌ها و سال‌ها و سال‌ها میان درها سرگردان می‌چرخد، می‌رود تو، می‌آید بیرون و بر‌می‌گردد و دور می‌زند.
تمام روز و هر رو...
#داستان_کوتاه🙏👌
چند سال پیش هنگام اهدا جایزه نوبل به یک خانم، او پشت تریبون فقط یک جمله بسیار کوتاه گفت:
Thanks charls
هیچکس منظور وی را متوجه نشد. و در همه اذهان فقط یک سوال بود: چارلز کیست؟ مگر چقدر به این زن کمک کرده که بابت دریافت نوبل فقط از او تشکر کرده و نامش را می آورد؟
مدتی بعد اپرا وین...
💥💥 داستانک : آبرو
✍ روزى حضرت عیسى (ع) از صحرایى می‌گذشت. در راه به عبادتگاهى رسید که عابدى در آنجا زندگى می‌کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد.
در این هنگام جوانى که به کارهاى زشت و ناروا مشهور بود از آنجا گذشت.
وقتى چشمش به حضرت عیسى (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند و همان ج...
💐🍃🌿🌸🍃🌾
👌 داستان کوتاه و بسیار پندآموز در باره نماز
💭 شیطان با بنده ای همسفر شد
موقع نماز صبح، بنده نماز نخوند
موقع ظهر و عصر هم، نماز نخوند
موقع مغرب و عشاء رسید، بازم بنده نماز بجای نیاورد
💭 موقع خواب شیطان به بنده گفت من با تو زیر یک سقف نمی خوابم
چون پنج وقت موقع نماز شد و تو یک نماز نخو...
🍁🍃🍂
🍃🍂🍀🥀
#داستانک
روزى حضرت عیسى (ع) از صحرایى می‌گذشت. در راه به عبادتگاهى رسید که عابدى در آنجا زندگى می‌کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام جوانى که به کارهاى زشت و ناروا مشهور بود از آنجا گذشت. وقتى چشمش به حضرت عیسى (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند و همان جا ایس...
#داستانک
امام جماعت یکی از مساجد لندن تعریف میکرد به یکی از مساجد داخل شهر لندن منتقل شدم که کمی از محل زندگی ام دور بود. هر روز با اتوبوس از مسجدم به خانه برمی گشتم. هفته ای می شد که این مسیر را با اتوبوس طی می کردم که یک روز حادثه ی نه چندان مهمی برایم رخ داد…
سوار اتوبوس شدم و پول کرایه را به ...
‍ #داستانک
معلم با خودکارش میانِ اسامی گشتی زد و رویِ یک اسم ، توقف کرد ...
همه ی دانش آموزان ، زیر لب دعا می کردند که قرعه به نامِ آنها نیفتد ...
معلم صدایش را صاف کرد و نامِ 'فاطمه' را صدا زد ‌‌‌...
دخترک ، دفتر انشایش را برداشت و با همان شرم و سکوتِ همیشه آرام آرام به پایِ تخته رفت ...
دفترش را ...