نتایج جستجو "آسمان"

داستانک
شبی شرلوك هولمز كارآگاه معروف و معاونش دکتر واتسون به خارج از شهر رفته و شب چادری زدند و زير آن خوابيدند.
نيمه های شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست. بعد واتسون را بيدار كرد و گفت:
نگاهي به آن بالا بينداز و به من بگو چه مي بيني؟
واتسون گفت:
ميليونها ستاره مي بينم.
هلمز گفت:
چه نتيجه ميگيری...
🍃🌸
@khanegahe_sorkh
📘داستان کوتاه
مردی از اولیای الهی، در بیابانی گم شده بود. پس از ساعتها سردرگمی و تشنگی، بر سر چاه آبی رسید. وقتی که قصد کرد تا از آب چاه بنوشد. متوجه شد که ارتفاع آب خیلی پایین است؛ و بدون دلو و طناب نمی توان از آن آب کشید.
🌸🍃
هرچه گشت، نتوانست وسیله ای برای آب کشیدن بیابد. لذ...
😢خداییش خدا غریبه😢:
داستان کوتاه حضرت موسی و بد ترین بنده خدا
روزی حضرت موسی (ع)رو به بارگاه ملکوتی خداوند کرد و از درگاهش درخواست نمود:بار الها، می خواهم بدترین بنده ات را ببینم.
ندا آمد: صبح زود به در ورودی شهر برو. اولین کسی که از شهر خارج شد، او بدترین بنده ی من است.
حضرت موسی صبح روز بعد به ...
داستانک ...
شخصی از خدا دو چیز خواست
یک گل و یک پروانه
اما چیزی که به دست آورد تنها یک کاکتوس و یک کرم بود
غمگین شد. با خود اندیشید شاید خداوند من را دوست ندارد و به من توجهی ندارد
چند روز گذشت.
از آن کاکتوس پر از خار ، گلی زیبا رویید و آن کرم تبدیل به پروانه ای زیبا شد.
🍀 اگر چیزی از خدا خواستید...
داستانک ...
مردی از خانه اش راضی نبود ، از دوستش که بنگاه املاک داشت خواست تا خانه اش را بفروشد
دوستش یک آگهی نوشت و آنرا برایش خواند: خانه ای زیبا که در باغی بزرگ و آرام قرار گرفته، تراس بزرگ مشرف به کوهستان، اتاق های دلباز و پذیرایی و ناهار خوری وسیع
صاحبخانه تا متن آگهی را شنید ، گفت: این خانه ف...
داستانک ...
فرشته از شیطان پرسید:
قویترین سلاح تو برای فریفتن انسانها چیست ؟
شیطان گفت: به آنها میگویم
«هنوز فرصت هست»…
🌾🌿🌾
📚 #داستانک
👈 گریه پیغمبر
چون روز هفتم تولد حضرت سیدالشهداء (ع) شد، حضرت رسول (ص) تشریف آوردند و فرمودند: فرزندم را نزدم بیاور. قنداقه حضرت را به دست حضرت رسول(ص)دادند و حضرت گوسفند سیاه و سفیدی برای امام عقیقه کرد و یک رانش را بقابله داد و سر مبارک حضرت حسین (ع) را تراشید و به وزن موی حضرتش ...
🌾🌿🌾
📚 #داستانک
👈 گریه پیغمبر
چون روز هفتم تولد حضرت سیدالشهداء (ع) شد، حضرت رسول (ص) تشریف آوردند و فرمودند: فرزندم را نزدم بیاور. قنداقه حضرت را به دست حضرت رسول(ص)دادند و حضرت گوسفند سیاه و سفیدی برای امام عقیقه کرد و یک رانش را بقابله داد و سر مبارک حضرت حسین (ع) را تراشید و به وزن موی حضرتش ...
🌾🌿🌾
📚 #داستانک
👈 گریه پیغمبر
چون روز هفتم تولد حضرت سیدالشهداء (ع) شد، حضرت رسول (ص) تشریف آوردند و فرمودند: فرزندم را نزدم بیاور. قنداقه حضرت را به دست حضرت رسول(ص)دادند و حضرت گوسفند سیاه و سفیدی برای امام عقیقه کرد و یک رانش را بقابله داد و سر مبارک حضرت حسین (ع) را تراشید و به وزن موی حضرتش ...
#داستانک
🔷پاشنه
اصل ماجرا از همان جایی شروع شد که تمام شده بود. یعنی همان جایی که آقای «میم» پاشنه در خانه خانم «جیم» را کنده بود و با خودش برده بود و گفته بود «یا دخترتان را می دهید، یا پاشنه در دیگرتان را هم می کَنم.» خب پدرِ خانم «جیم» هم به دلیل کمبود پاشنه در خانه اش و گران بودن آن در بازار آ...
‌‌╲\   ╭``┓ ‌                     
╭``🖤``╯  
┗``╯  \╲‌
📚 #داستانک
👈 شق القمر کربلا
عده ای از مشرکان به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسیدند و درخواست معجزه کردند. گفتند: اگر نزد خدا منزلتی داری به ماه دستور بده تا دو نیم شود.
حضرت سر به آسمان بلند کرد و به ماه دستور داد تا دو نیمه شود...
😭😭😭😭😭😭
📚 #داستانک
👈 گریه پیغمبر
چون روز هفتم تولد حضرت سیدالشهداء (ع) شد، حضرت رسول (ص) تشریف آوردند و فرمودند: فرزندم را نزدم بیاور. قنداقه حضرت را به دست حضرت رسول(ص)دادند و حضرت گوسفند سیاه و سفیدی برای امام عقیقه کرد و یک رانش را بقابله داد و سر مبارک حضرت حسین (ع) را تراشید و به وزن موی حضرت...
‌‌╲\   ╭``┓ ‌                     
╭``🖤``╯  
┗``╯  \╲‌
📚 #داستانک
👈 شق القمر کربلا
عده ای از مشرکان به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسیدند و درخواست معجزه کردند. گفتند: اگر نزد خدا منزلتی داری به ماه دستور بده تا دو نیم شود.
حضرت سر به آسمان بلند کرد و به ماه دستور داد تا دو نیمه شود...
🌾🌿🌾
📚 #داستانک
👈 گریه پیغمبر
چون روز هفتم تولد حضرت سیدالشهداء (ع) شد، حضرت رسول (ص) تشریف آوردند و فرمودند: فرزندم را نزدم بیاور. قنداقه حضرت را به دست حضرت رسول(ص)دادند و حضرت گوسفند سیاه و سفیدی برای امام عقیقه کرد و یک رانش را بقابله داد و سر مبارک حضرت حسین (ع) را تراشید و به وزن موی حضرتش ...
🔘 داستان کوتاه
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت. یک روز طوفان و رعد و برق شدیدی در گرفت. مادر کودک که نگران شده بود، بدنبال دخترش رفت.
ناگهان دخترش را دید که با هر رعد و برقی می ایستد، به آسمان نگاه کرده و لبخند میزند.
مادر پرسید:
چیکار میکنی؟ دخترک:
من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاد، چون خ...
‍ ‍ 📖 #داستانک
💢گریه معصومین بر سیدالشهداء (6)
🔳گریه امام حسن(ع) برامام حسین(ع)
▪️روزى امام حسين عليه السلام نزد امام حسن مجتبى عليه السلام آمد و وقتى نگاهش به حضرت افتاد، گريه كرد
▪️ امام حسن عليه السلام پرسيد:
اى ابا عبدالله ! براى چه گريه مى كنى ؟
▪️امام حسين عليه السلام فرمود:
گريه ام بخاط...
فقط غم
سعید کنگرانی برای آخرین بار مرد.
علی نجات غلامی
در دهه‌ی شصت چیزی وجود داشت به نام «غم». این پدیده آنگونه که به نحو اگزیستانسیال زیست می‌شد با معنایی که در لغت‌نامه‌ها یا کتب روانشناسی می‌بینیم و یا در اشعار تغزلی آمده است، زمین تا آسمان تفاوت داشت.
این واژه دال بر گونه‌ای نهلیسیم بو...
💕 داستان کوتاه
تنها بازمانده يك كشتي شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، او با بيقراري به درگاه خداوند دعا مي كرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقيانوس چشم مي دوخت، تا شايد نشاني از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمي آمد. آخر سر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه اي كوچك خارج از كلك بسا...
‍ ‍ 📖 #داستانک
💢گریه معصومین بر سیدالشهداء (6)
🔳گریه امام حسن(ع) برامام حسین(ع)
▪️روزى امام حسين عليه السلام نزد امام حسن مجتبى عليه السلام آمد و وقتى نگاهش به حضرت افتاد، گريه كرد
▪️ امام حسن عليه السلام پرسيد:
اى ابا عبدالله ! براى چه گريه مى كنى ؟
▪️امام حسين عليه السلام فرمود:
گريه ام بخاط...
‍ ‍ 📖 #داستانک
💢گریه معصومین بر سیدالشهداء (6)
🔳گریه امام حسن(ع) برامام حسین(ع)
▪️روزى امام حسين عليه السلام نزد امام حسن مجتبى عليه السلام آمد و وقتى نگاهش به حضرت افتاد، گريه كرد
▪️ امام حسن عليه السلام پرسيد:
اى ابا عبدالله ! براى چه گريه مى كنى ؟
▪️امام حسين عليه السلام فرمود:
گريه ام بخاط...
#داستانک
فرعون فرمان داد، تا یک کاخ آسمان خراش برای او بسازند، دژخیمان ستمگر او، همه مردم، از زن و مرد را برای ساختن آن کاخ به کار و بیگاری، گرفته بودند، حتی زنهای آبستن از این فرمان استثناء نشده بودند.
یکی از زنان جوان که آبستن بود، سنگهای سنگین را برای آن ساختمان حمال می کرد، چاره ای جز این ن...
‍ ‍ 📖 #داستانک
💢گریه معصومین بر سیدالشهداء (5)
🔳گریه حضرت علی (ع)
▪️ابن عباس می گوید: در رکاب امیرالمؤمنین(ع) بودم زمانیکه به صفین تشریف می بردند،
▪️وقتی که به نینوا رسیدیم، نزدیک شط فرات، با صدای بلند فرمود: آیا این مکان را می شناسی؟
عرضکردم: خیر نمی شناسم!
▪️فرمود: اگر می شناختی مثل من، ا...
انیمیشن عاشقانه «نزدیک تر»👫 Closer
یک داستان کوتاه عاشقانه در مورد دختر و پسری که از فاصله دور
تلاش می کنند تا عشق خود را حفظ کنند.❤️🥀❤️
دیالوگ‌های ماندگار :
#اهمیتی نمیدم کجا هستی
تا زمانی که جفتمون زیر آسمان باشیم
هرگز از تو دست نخواهم کشید
...
‍ ‍ 📖 #داستانک
💢گریه معصومین بر سیدالشهداء (5)
🔳گریه حضرت علی (ع)
▪️ابن عباس می گوید: در رکاب امیرالمؤمنین(ع) بودم زمانیکه به صفین تشریف می بردند،
▪️وقتی که به نینوا رسیدیم، نزدیک شط فرات، با صدای بلند فرمود: آیا این مکان را می شناسی؟
عرضکردم: خیر نمی شناسم!
▪️فرمود: اگر می شناختی مثل من، ا...
داستان كوتاه : نياز على ندارد
به قلم على اشرف درويشيان
نیاز علی ندارد.
- حاضر.
اول بار که دیدمش کنار ناودان مدرسه نشسته بود. سرفه‌اش گرفت. تک سرفه‌ها به سختی تکانش می‌داد. خون کم رنگی بالا آورد. دهان را با آستین کت نخ نمایش پاک کرد. شتابان به کلاس رفت و روی نیمکت اول نشست.
کلاس دوم بود. کوچک بو...
داستان كوتاه : نياز على ندارد
به قلم على اشرف درويشيان
نیاز علی ندارد.
- حاضر.
اول بار که دیدمش کنار ناودان مدرسه نشسته بود. سرفه‌اش گرفت. تک سرفه‌ها به سختی تکانش می‌داد. خون کم رنگی بالا آورد. دهان را با آستین کت نخ نمایش پاک کرد. شتابان به کلاس رفت و روی نیمکت اول نشست.
کلاس دوم بود. کوچک بو...
داستانــــڪــ👇
عابد و جوان
🌱روزی حضرت عیسی (ع) از صحرایی می گذشت. در راه به عبادت گاهی رسید که عابدی در آنجا زندگی می کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد.
🌱در این هنگام جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آنجا گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند....
فقط غم
سعید کنگرانی برای آخرین بار مرد.
در دهه‌ی شصت چیزی وجود داشت به نام «غم». این پدیده آنگونه که به نحو اگزیستانسیال زیست می‌شد با معنایی که در لغت‌نامه‌ها یا کتب روانشناسی می‌بینیم و یا در اشعار تغزلی آمده است، زمین تا آسمان تفاوت داشت. این واژه دال بر گونه‌ای نهلیسیم بود که پژواک خود را ...
فقط غم
سعید کنگرانی برای آخرین بار مرد.
در دهه‌ی شصت چیزی وجود داشت به نام «غم». این پدیده آنگونه که به نحو اگزیستانسیال زیست می‌شد با معنایی که در لغت‌نامه‌ها یا کتب روانشناسی می‌بینیم و یا در اشعار تغزلی آمده است، زمین تا آسمان تفاوت داشت. این واژه دال بر گونه‌ای نهلیسیم بود که پژواک خود را د...
فقط غم
سعید کنگرانی برای آخرین بار مرد.
در دهه‌ی شصت چیزی وجود داشت به نام «غم». این پدیده آنگونه که به نحو اگزیستانسیال زیست می‌شد با معنایی که در لغت‌نامه‌ها یا کتب روانشناسی می‌بینیم و یا در اشعار تغزلی آمده است، زمین تا آسمان تفاوت داشت. این واژه دال بر گونه‌ای نهلیسیم بود که پژواک خود را ...
کوپه ی شماره ی پنج
مریم بدر رجایی
داستانک
ساعتِ روی کمدِ کوچک کنار تخت، دوازده شب را نشان می داد.آسمان خاکستری با ابرهای تیره وسایه هایی در شهر، نمایان شده بود.تلفن زنگ خورد .آرامش وسکوت خانه را شکست .
چه کسی می توانست باشد ، حتما یک آشنا بود؟ به نظرم از بدشگون ترین صداها، صدای زنگ تلفن است،من ...
#داستانک
یوریکو*
یوریکو زمانی که مدرسه ی ابتدایی می رفت با خودش گفت: 'دلم برای اومِکو* می سوزه... مدادهاش همه شون فسقلی اند و کوله پشتی کهنه ی برادرش رو می آره مدرسه.'
برای این که به شیوه ی بهترین دوستش عمل کند، با اره ی کوچکی که به قلم تراش اش وصل بود، مدادهای بلندش را به قطعه هایی کوچک تر برید....
#داستانک
✅آرزوى ادریس براى ادامه زندگى به خاطر شکرگزارى
✨فرشته اى از سوى خداوند نزد ادریس آمد و او را به آمرزش گناهان و
قبولى اعمالش مژده داد. ادریس بسیار خشنود شد و شکر خداى را به جاى
آورد، سپس آرزو کرد همیشه زنده بماند و به شکرگزارى خداوند بپردازد.
فرشته از او پرسید: چه آرزویى دارى؟
🔹ادریس گفت...
طنزهای عمران صلاحی
از برخی شاعران و نويسندگان خاطره انگیز معاصر
🔸معین
یک روز جلو دانشگاه، دکتر رضا براهنی را دیدم.
گفت: یک نفر آمد زیر گوشم گفت: معین ششصد تومن. خیلی خوشحال شدم و تعجب کردم. فرهنگ شش جلدی معین، هر جلدش می شد صد تومن. به طرف گفتم می خواهم. با هم وارد پاساژی شدیم. در گوشه ای دور از چ...
📚 #داستانک
👈 گریه پیغمبر
چون روز هفتم تولد حضرت سیدالشهداء (ع) شد، حضرت رسول (ص) تشریف آوردند و فرمودند: فرزندم را نزدم بیاور. قنداقه حضرت را به دست حضرت رسول(ص)دادند و حضرت گوسفند سیاه و سفیدی برای امام عقیقه کرد و یک رانش را بقابله داد و سر مبارک حضرت حسین (ع) را تراشید و به وزن موی حضرتش نقره تص...
🔘 داستان کوتاه
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت. یک روز طوفان و رعد و برق شدیدی در گرفت. مادر کودک که نگران شده بود، بدنبال دخترش رفت.
ناگهان دخترش را دید که با هر رعد و برقی می ایستد، به آسمان نگاه کرده و لبخند میزند.
مادر پرسید:
چیکار میکنی؟ دخترک:
من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاد، چون خ...
🍃🖤🍃داستانک شبانه_ واقعی🍃🖤🍃
ساربان، انگشت و انگشتری..
🔴 روزى در مراسم حجّ زنى چون دیگر مسلمان‌ها مشغول طواف کردن بود،
در حالتى که دستش از آستین لباسش بیرون و نمایان بود، که ناگاه مرد بوالهوسى که او نیز مشغول طواف بود چشمش به آن زن افتاد و دید که دستش نمایان است، نزدیک او آمد و دست خود را بر روى ...
🍃🖤🍃داستانک شبانه_ واقعی🍃🖤🍃
ساربان، انگشت و انگشتری..
🔴 روزى در مراسم حجّ زنى چون دیگر مسلمان‌ها مشغول طواف کردن بود،
در حالتى که دستش از آستین لباسش بیرون و نمایان بود، که ناگاه مرد بوالهوسى که او نیز مشغول طواف بود چشمش به آن زن افتاد و دید که دستش نمایان است، نزدیک او آمد و دست خود را بر روى ...
داستان کوتاه:
مرد و نسیم!
مادر، میل‌های بافتنی را تند تند تکان می‌داد و کاموایِ ابر و بادی را در هم می‌تنید و می‌گفت:«دو تا زیر یکی رو... دو تا زیر یکی رو...» و زیر چشمی پسرش را می‌پایید در حالی‌که با خودش می‌گفت:« دیگه مردی شده... از سنِ جوونی گذشته!»
مرد پرده‌ی قرمز را کنار زد، توی قاب پنجره ا...
✨🌸🍃🌼🌸🍃🌼🌸🍃🌼
🌸🍃🌼🌸🍃🌼
🍃🌼
🌸
✨#داستانک ✨
🔸قاسم زندگیِ دیگران باشیم!
قدیم‌ها یک کارگر داشتم که خیلی می‌فهمید. اسمش قاسم بود.، از خوزستان کوبیده بود و آمده بود تهران برای کارگری...
اول‌ها ملات سیمان درست می‌کرد و می‌برد وردست اوستا، تا دیوار مستراح و حمام را عَلم کنند. جَنَم داشت.
بعد از چهار ماه شد هم...