آخرین داستانک ها

#داستانک
دین و مذهبِ ما
🔹 دوستى در بازگشت از سفر چين تعريف می كرد كه در آنجا مدير شركت چينى از وى سؤال كرده بوده كه: دين و مذهب شما ايرانيان چيست؟
اين دوست براى او شرح داده بود و سپس از آن مدير چينی علت سؤالش را پرسيده بود.
او هم جواب داده كه: چندى پيش چند تن از بازاريان تهران نزد او رفته بودند برای...
#داستانک
پادشاهی بود که فقط یک چشم و یک پا داشت. پادشاه به تمام نقاشان قلمرو خود دستور داد تا یک پرتره زیبا از او نقاشی کنند.
اما هیچکدام نتوانستند؛ آنان چگونه می‌توانستند با وجود نقص در یک چشم و یک پای پادشاه، نقاشی زیبایی از او بکشند؟
سرانجام یکی از نقاشان گفت که می‌تواند این کار را انجام دهد و ی...
' داستانک '
توی یک جمع بی حوصله نشسته بودم،
طبق عادت همیشگی مجله را ورق زدم تا به جدول رسیدم،
خواندم :
سه عمودی،
یکی گفت : بلند بگو،
گفتم : یک کلمه سه حرفیه،
ازهمه چیز برتر است...
حاجی گفت: پول،
تازه عروس مجلس گفت: عشق،
شوهرش گفت: یار،
کودک دبستانی گفت: علم،
حاجی پشت سرهم گفت :
پول، اگه نمیشه ط...
💢داستانک
💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠
پیامبر نشسته بود بین عده‌ای. گفت:” حَذَر کنید(بترسید) از روزی که علی(ع) با پیراهن زرد و شمشیر برهنه روی مرکب گِلی نشسته باشد.”
💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠
می‌خواستند با شکافتن قبرهای بقیع، قبر فاطمه را پیدا کنند، بر بدن او نماز بخوانند. خبر به علی(ع)رسید. لباس زردش را پوشید. با ذوالفقار برهنه...
‏داستان کوتاه ترسناک:
شما بیا پاى تخته😑😂😂
🍃 داستانک 🍃
🔸 مراد:
مراد، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ روستایی ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ در راه برگشت، به ﺷﺐ خورد و از قضا در تاریکی شب ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﺳﺨﺖ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺮ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﻏﺎﻟﺐ ﺷﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﺸﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎ ﮐﻪ ﭘﻮﺳﺖ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ‌ﺭﺳﯿﺪ، ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺵ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ رو...
💕 داستان کوتاه
'پل های زندگی'
سالها دو برادر با هم در مزرعه‌ای که از
پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می‌کردند.
یک روز به خاطر یک سوء‌تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ‌تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد ...
📚 #داستانک
ﺷﺎﯾﺪ ﯾﮑﻢ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺑﺎﺷﻪ ﺍﻣﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺧﻮﻧﺪشو ﺩﺍﺭﻩ...
سال ﺍﻭﻝ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ، ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﻮﺩﻡ...
ﺳﺎﻝ ١٣٤٠،
ﻭﺳﻄﺎﯼ ﺳﺎﻝ ﺍﻭﻣﺪﯾﻢ
ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﯾﮏ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻨﺪ.
ﺷﻬﺮﺳﺘﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩﻡ، ﻟﻬﺠﻪ ﻏﻠﯿﻆ
ﺗﺮﮐﯽ ﻗﺸﻘﺎﯾﯽ، ﺍﺯ ﺷﻬﺮﯼ ﻏﺮﯾﺐ...
ﻣﺎ ﮐﺘﺎﺑﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺍ ﺍﻧﺎﺭ ﺑﻮﺩ،
ﻭﻟﯽ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺁﺏ ﺑﺎﺑﺎ...
ﻣﻌﻀﻠﯽ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ، ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ!
ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺗﻮ ﺷﻬﺮ ﺧ...
آن بالا كه بودم، فقط سه پيشنهاد بود:
اول گفتند زنی از اهالیِ جورجيا، همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه ای در سواحلِ فلوريدا داشته باشيم. با يک كوروتِ كروكیِ جگری. تنها اشكال‌اش اين بود كه زنم در چهل و سه سالگی سرطانِ سينه می‌گرفت. قبول نكردم. راست اش تحمل‌اش را نداشتم.
بعد، موقعيتِ ديگری پي...
امیدت را از دست نده - انسان ها خوب هستند.
درک سیمونز داشت در ساحل همراه با خانواده اش از روزی زیبا لذت می برد که متوجه چیز عجیب و غریبی شد. گروهی از مردم در نزدیکی اسکله به چیزی در آب اشاره می کردند. او و همسرش فکر کردند که باز هم سر و کله یک کوسه دیگر پیدا شده است، اما به هر حال به سوی جمعیت به راه...
‍ متن انگلیسی داستان:
Don’t Lose Hope - Humans Are Good
Derek Simmons was enjoying a beautiful day at the beach with his family when he noticed something odd. A group of people near the pier were pointing at something in the water. He and his wife thought it was just another shark, but they walked...
🌹
🔘 داستان کوتاه
مردی ﺑﺎ ﻳﻚ ﺟﻤﻠﻪ همسرش را ﺭﻧﺠﺎﻧﺪ ...
اﻣﺎ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﭘﺸﻴﻤﺎﻥ ﺷﺪ. اﺯ ﺭاﻩ ﻫﺎی ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺑﺮای ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺩﻝهمسرش ﺗﻼﺵ ﻛﺮﺩ. اﺯﺟﻤﻠﻪ ﻧﺰﺩ ﭘﻴﺮ ﺩاﻧﺎی ﺷﻬﺮﺭﻓﺖ ﻭ ﺑﺎ اﻭ ﻣﺸﻮﺭﺕ ﻛﺮﺩ.
ﭘﻴﺮ ﮔﻔﺖ: برای ﺟﺒﺮاﻥ ﺳﺨﻨﺖ ﺩﻭﻛﺎﺭ ﺑﺎﻳﺪ اﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫی
ﺟﻮاﻥ ﺑﺎﺷﻮﻕ ﺩﺭﺧﻮاﺳﺖ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﺭاﻩ ﺣﻞ ﺭا ﺑﺮاﻳﺶ ﺷﺮﺡ ﺩﻫﺪ.
ﭘﻴﺮ ﺧﺮﺩﻣﻨﺪ ﮔﻔﺖ: اﻣﺸﺐ ﺑﺎلش...
داستانک ؛
ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﺳﺘﺎﻫﺎﯼ ﻣﺮﺯﯼ ﺧﺮﺍﺳﺎﻥ ﻣﺪﯾﺮ ﺷﺪﻡ. ﮐﻞ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻥ ۲۰ ﻧﻔﺮ بوﺩﻧﺪ. ﮐﻼﺱ ﭼﻨﺪ ﭘﺎﯾﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻦ ﻣﺪﯾﺮ ﻭ ﺁﻣﻮﺯﮔﺎﺭ ﺑﻮﺩﻡ. ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﯿﻢ ، ﯾﮏ ﺧﺮﺍﺑﻪ ﯼ ﮐﺎﻣﻼ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﮐﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﻫﺎﯼ ﻧﻤﺪﺍﺭ ﺁﻥ ﮐﺎﻫﮕﻠﯽ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﮐﻮﭼﮏ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﭘﻨﺠﺮﻩ . ﮐﻒ ﺁﻥ ﻫﻢ ﺧﺎﮎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺖ . ﺍﯾﻦ ﺍﺗﺎﻕ ﻗﺒﻼ' ﻣ...
💕 داستان کوتاه
روزی ﺍﻧﻮﺷﯿﺮﻭﺍﻥ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﺗﺎ ﻫﺮ ﮐﺲ ﺟﻤﻠﻪ ﺣﮑﯿﻤﺎنه ﺍﯼ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﺻﺪ ﺳﮑﻪ ﻃﻼ ﺑﺪﻫﻨﺪ.
ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺰﺭﻋﻪﺍﯼ ﻣﯽ ﮔﺬﺷﺖ؛ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻧﻮﺩ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺷﺘﻦ ﻧﻬﺎﻝ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﺍﺳﺖ. شاه ﺟﻠﻮ ﺭﻓﺖ ﻭﺍﺯ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ، ﻧﻬﺎﻝ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻝ ﻃﻮﻝ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺑﺎﺭﺑﻨﺸﯿﻨﺪ ﻭ ﺛﻤﺮ ﺩﻫﺪ، ﺗﻮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺳﻦ ﻭ ﺳﺎﻝ ...
#شعر
#ادبیات
#عشق
#شعرنو
غم انگیزترین داستان کوتاه را هم #نیما یوشیج گفته.
اونجا که میگه :
دیدمش
گفتم منم !
نشناخت او ...!!
@Adab77
جشنواره داستان کوتاه اراک
#داســتــانــك
« ابــراز عــشــق »
یــڪ روز آمــوزگــار از دانــشــ‌آمــوزانــے ڪــه در ڪــلــاس بــودنــد پــرســیــد آیــا مــیــ‌تــوانــیــد راهے غــیــر تــڪــرارے بــراے ابــراز عــشــق ،بــیــان ڪــنــیــد؟
بــرخــے از دانــشــ‌آمــوزان گــفــتــنــد بــا بــخــشــیــدن عــشــقــشــان را...
🌀 داستانِ کوتاه 🌀:
📖 غسل دهنده حضرت زهرا (سلام الله علیها)
مفضل بن عمر می گوید به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم چه کسی حضرت زهرا (سلام الله علیها) را غسل داد؟
فرمود امیرالمؤمنین علی (علیه السلام).
من از فرمایش حضرت دلم گرفت.
حضرت فرمود گویا از شنیدن این جمله دلگیر شدی؟
عرض کردم آری، چنین شدم.
حض...
#داستانک
مردي براي خود خانه‌اي بزرگ و زيبا خريد که حياطي بزرگ با درختان ميوه داشت.
در همسايگي او خانه‌اي قديمي بود که صاحبي حسود داشت که هميشه سعي مي‌کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه‌اش و ريختن آشغال آزارش مي‌داد.
يک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همين که به ايوان رفت ديد يک سطل...
💕 داستان کوتاه
روزی ﺍﻧﻮﺷﯿﺮﻭﺍﻥ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﺗﺎ ﻫﺮ ﮐﺲ ﺟﻤﻠﻪ ﺣﮑﯿﻤﺎنه ﺍﯼ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﺻﺪ ﺳﮑﻪ ﻃﻼ ﺑﺪﻫﻨﺪ.
ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺰﺭﻋﻪﺍﯼ ﻣﯽ ﮔﺬﺷﺖ؛ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻧﻮﺩ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺷﺘﻦ ﻧﻬﺎﻝ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﺍﺳﺖ. شاه ﺟﻠﻮ ﺭﻓﺖ ﻭﺍﺯ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ، ﻧﻬﺎﻝ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻝ ﻃﻮﻝ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺑﺎﺭﺑﻨﺸﯿﻨﺪ ﻭ ﺛﻤﺮ ﺩﻫﺪ، ﺗﻮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺳﻦ ﻭ ﺳﺎﻝ ...
👌 داستان کوتاه پند آموز
💟 چندی پیش سوار تاکسی شدم. راننده تاکسی مرد محترمی بود که ۶۰سال سن داشت و بسیارشاد بود
او با مسافران با شادی برخورد میکرد
یکی از مسافران از او پرسید با وجود ترافیک و شغلی که خسته‌ کنندست چطور میتواند شاد باشد
✳️ جواب راننده برایم جالب بود. گفت رمز موفقیت در زندگی را یافته...
#داستانڪ 🍃🌺
فقیری به در خانه بخیلی آمد گفت: شنیده ام ڪه تو بخشی از مال خود را نذر نیازمندان ڪرده ای و من در نهایت فقرم، به من چیزی بده.
بخیل گفت:
من نذر ڪوران ڪرده ام.
فقیر گفت:
ڪور حقیقی من هستم،
زیرا اگر بینا بودم، از در خانه خداوند به در خانه ڪسی چون تو نمی آمدم
🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺
@rostaeLAk
دفترچه خاطرات مادرو باز کرد
توش نوشته بود اون دختر کوچولو خیلی عجیبه حس میکنم داره رو من و خانوادم تاثیر میزاره
دفترچه رو بست و به مادرش و خانوادش که سه ساله ناپدید شدن فک کرد
همون لخظه حس کرد یه دختر داره نگاش میکنه ...
#داستان‌کوتاه
@Freak_Mind1
' داستانک '
توی یک جمع بی حوصله نشسته بودم،
طبق عادت همیشگی مجله را ورق زدم تا به جدول رسیدم،
خواندم :
سه عمودی،
یکی گفت : بلند بگو،
گفتم : یک کلمه سه حرفیه،
ازهمه چیز برتر است...
حاجی گفت: پول،
تازه عروس مجلس گفت: عشق،
شوهرش گفت: یار،
کودک دبستانی گفت: علم،
حاجی پشت سرهم گفت :
پول، اگه نمیشه ط...
' داستانک '
توی یک جمع بی حوصله نشسته بودم،
طبق عادت همیشگی مجله را ورق زدم تا به جدول رسیدم،
خواندم :
سه عمودی،
یکی گفت : بلند بگو،
گفتم : یک کلمه سه حرفیه،
ازهمه چیز برتر است...
حاجی گفت: پول،
تازه عروس مجلس گفت: عشق،
شوهرش گفت: یار،
کودک دبستانی گفت: علم،
حاجی پشت سرهم گفت :
پول، اگه نمیشه ط...
♦️ یک داستان زیبا
#داستانک
🔸مرد روستایی
مرد روستایی کنار ساحل قدم میزد. هراز چندگاهی خم میشد و چیزی را به دریا می انداخت.
نزدیکتر شدم؛ متوجه شدم ستاره های دریایی را که امواج به ساحل آورده است، دوباره به آب می اندازد.
متعجب پرسیدم: «عصر بخیر آقا، شما دارید چه کار میکنید؟»
مرد گفت: «این ستاره ها ...
✅ Short story time + Audio file
💢 داستان کوتاه بهمراه فایل صوتی
🔴 The Full Warren
Once, a rabbit built a fantastic warren, where he lived very happily. He had designed it so well that, when a great rainstorm arrived - which flooded nearly the whole wood, and the homes of many animals - his remained...
✅Short story time + Audio file
💢 داستان کوتاه بهمراه فایل صوتی
🔴The full Warren
🔵 خرگوش سخاوتمند
👇👇👇👇👇👇
#داستانک
روزی ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﯽ، ﺍﺯ ﻃﺒﻘﻪ ﺷﺸﻢ ﻣﯽﺧﻮﺍهد ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﺍﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰند. ﺧﯿﻠﯽ ﺍﻭ را ﺻﺪﺍ ﻣﯿﺰند ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﻭ ﺳﺮﻭ ﺻﺪﺍ، ﮐﺎﺭﮔﺮ ﻣﺘﻮﺟﻪ نمیشود. ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﻣﻬﻨﺪﺱ، یک اسکناس 10 ﺩﻻﺭی به پایین می‌اندازد ﺗﺎ ﺑﻠﮑﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ کند. ﮐﺎﺭﮔﺮ 10 ﺩﻻﺭ ﺭا ﺑﺮمی‌دارد ﻭ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﺶ می‌گذارد ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭ...
.
@kiyaban_adabiyat
در سرزمین کوچک من
اثر : #نادر_ابراهیمی
مجموعه‌ای از ۱۴ داستان کوتاه
🔸داستان کوتاه 'آل'
نوشته محمد بهمن بیگی
شرحی از زندگی اندوهبار دختران در زندگی ایلی
زنده‌یاد محمد بهمن بیگی، معلم بزرگ ایل و نویسنده‌ی کتاب 'بخارای من ایل من' بود.
@abdolhamidziaei
💕 داستان کوتاه
روزی ﺍﻧﻮﺷﯿﺮﻭﺍﻥ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﺗﺎ ﻫﺮ ﮐﺲ ﺟﻤﻠﻪ ﺣﮑﯿﻤﺎنه ﺍﯼ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﺻﺪ ﺳﮑﻪ ﻃﻼ ﺑﺪﻫﻨﺪ.
ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺰﺭﻋﻪﺍﯼ ﻣﯽ ﮔﺬﺷﺖ؛ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻧﻮﺩ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺷﺘﻦ ﻧﻬﺎﻝ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﺍﺳﺖ. شاه ﺟﻠﻮ ﺭﻓﺖ ﻭﺍﺯ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ، ﻧﻬﺎﻝ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻝ ﻃﻮﻝ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺑﺎﺭﺑﻨﺸﯿﻨﺪ ﻭ ﺛﻤﺮ ﺩﻫﺪ، ﺗﻮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺳﻦ ﻭ ﺳﺎﻝ ...
🌸🌷
#داستان_چهارم:
#هدیه_فارغ_التحصیلی
مرد جوانی، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه‏ های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخر...
📙هرشب یک داستان کوتاه
#زیباست_بخونید
حتما نام برند پشمک حاج عبدالله به گوشتون خورده؛
حکایت این داستان برمیگرده به دهه ۱۳۳۰ زمانی که بچه های دبستان اکبریه تبریز توی زنگ تفریح از بوفه ی مدرسه و از فراش مهربون مدرسه پشمک میخریدن.
عبدالله علیزاده معروف به حاج عبدالله مستخدم دبستان اکبریه تبریز بود...
#داستانک
پادشاهی بود که فقط یک چشم و یک پا داشت. پادشاه به تمام نقاشان قلمرو خود دستور داد تا یک پرتره زیبا از او نقاشی کنند.
اما هیچکدام نتوانستند؛ آنان چگونه می‌توانستند با وجود نقص در یک چشم و یک پای پادشاه، نقاشی زیبایی از او بکشند؟
سرانجام یکی از نقاشان گفت که می‌تواند این کار را انجام دهد و ی...
🍁🍃🍂
🍃🍂🍀🥀
#داستانک
عارفی معروف به نانوایی رفت و چون لباس درستی نپوشیده بود نانوا به او نان نداد و عابد رفت.
مردی که آنجا بود عابد را شناخت، به نانوا گفت این مرد را می شناسی؟
گفت: نه.
مردگفت: فلان عابدبود.
نانوا گفت: من از مریدان اویم، دوید دنبالش و گفت می خواهم شاگرد شما باشم، عابد قبول نکرد.
ن...
داستانک
دوم اسفند ماه
🍁
T.me/RecoVeryRadio
#اطلاعیه
💠سومین جشنواره ملی داستان کوتاه اراک💠
🗓آخرین مهلت ارسال آثار ۱۵فروردین ۹۷
🔸شرح در تصویر
🆔 @arakgram
داستان کوتاه ❤️
روزي رندی خطايي مرتکب ميشود
و او را نزد حاکم مي برند تا مجازات را تعيين کند .
حاکم برايش حکم مرگ صادر مي کند
اما مقداري رافت به خرج مي دهد و به وي مي گويد
اگر بتواني ظرف سه سال به خرت سواد خواندن و نوشتن بياموزاني از مجازاتت درمي گذرم .
رند هم قبول مي کند
و ماموران حاکم رهايش مي...
🌹
🔘 داستان کوتاه
مادری که دنیا هیچوقت اورا فراموش نمیکند
وقتي گروه نجات زن جوان را زير آوار پيدا کرد , او مرده بود اما کمک رسانان زير نور چراغ قوه چيز عجيبي ديدند.زن با حالتي عجيب به زمين افتاده , زانو زده و حالت بدنش زير فشار اوار کاملا تعقيير يافته بود . ناجيان تلاش مي کردند جنازه را بيرون بياو...