آخرین داستانک ها

#داستانک
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.
آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد:
عالی بود پدر! پدر پرسید آی...
📙 داستان‌کوتاه‌ : #دایی_فرد_من
✍🏻 نویسنده : #هاینریش_بل
📝 ترجمه : #علی_عبداللهی
🎙 با صدای : #علیرضا_شجاع‌نوری
⏳ زمان : 12 دقیقه
🗜 حجم : 6 مگابایت
@masir_sabz_iran🍃
#کتاب_صوتی
📙 داستان‌کوتاه‌ : #دایی_فرد_من
✍🏻 نویسنده : #هاینریش_بل
📝 ترجمه : #علی_عبداللهی
🎙 با صدای : #علیرضا_شجاع‌نوری
@masir_sabz_iran🍃
هیچ وقت برای
داشتن کسی
سماجت نکن
پرنده ای که
سهم تو نباشد
برایش قفس
هم بسازی
میـــــرود ...
🖊@dastanakema
#داستانک
💠 داستان کوتاه
سال 1388 سازمان سنجش یک داوطلب را مجبور کرد که دو بار کنکور دهد! معدل دیپلم این داوطلب 11/30 بود! یک پسر از منطقه‌ای دورافتاده در کرمانشاه و از یک خانوادۀ ده فرزندی، پدر کارگر ساختمانی بود و پسر هم بهمن ماه از خدمت سربازی برگشته بود و پنج ماه برای کنکور زمان داشته ..... !!
اتفاق ع...
🖤❤️🖤❤️🖤❤️🖤❤️
🏴 @ShahabiHosein 👈
👌 داستان کوتاه پند آموز
💭 ﺷﺒﻲ ﻣﺎﺭ ﺑﺰﺭﮔﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻥ ﻏﺬﺍ ﻭﺍﺭﺩ ﺩﻛﺎﻥ ﻧﺠﺎﺭﻱ ﻣﻴﺸﻮﺩ؛ ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ ﻛﻪ ﻣﺎﺭ ﮔﺸﺘﻲ ﻣﻴﺰﺩ ﺑﺪﻧﺶ ﺑﻪ ﺍﺭّﻩ ﮔﻴﺮ ﻣﯿﻜﻨﺪ ﻭ ﻛﻤﻲ ﺯﺧﻢ ﻣﻴﺸﻮﺩ. ﻣﺎﺭ ﺧﻴﻠﻲ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺍﺭّﻩ ﺭﺍ ﮔﺎﺯ ﻣﻴﮕﻴﺮﺩ ﻛﻪ ﺳﺒﺐ ﺧﻮﻧﺮﻳﺰﻱ ﺩﻭﺭ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﺍﻭ ﻧﻤﻴﻔﻬﻤﺪ ﻛﻪ ﭼﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﻲ ﺍﻓ...
#داستانک
📝کامرون جانسون📝
کامرون جانسون در سال 1994 در سن 9 سالگی، اولین کسب و کار خود را در خانه شان در ویرجینیای آمریکا شروع کرد. او برای مهمانی های خانوادگی شان دعوتنامه درست می کرد. در 11 سالگی، چندین هزار دلار به خاطر فروش کارت های تبریکش به دست آورد و شرکت خود را با نام 'Cheers and Tears' تأس...
📚 #داستانک
🌊 در زمانهاى قديم، مردی ساز زن و خواننده ای بود؛ بنام 'برديا' که با مهارت تمام می نواخت و همیشه در مجالس شادی و محافل عروسی، وقتی برای رزرو نداشت
بردیا چون به سن شصت سال رسید روزی در دربار شاه می نواخت که خودش احساس کرد دستانش دیگر می لرزند و توان ادای نت ها را به طور کامل ندارد و صدایش...
📚 داستان کوتاه
یک زندانی در آمریکا از زندان می‌گریزد، به ایستگاه راه آهن می‌رود و سوار یک واگن باری می‌شود.
درِ واگن به صورت خودکار بسته می‌شود و قطار به راه می‌افتد ...
او متوجه می‌شود که سوار فریزر قطار شده است، روی تکه کاغذی می‌نویسد: 'این مجازات رفتارهای بد من است که باید منجمد شوم.'
وقتی قط...
📚 داستان کوتاه
یک زندانی در آمریکا از زندان می‌گریزد، به ایستگاه راه آهن می‌رود و سوار یک واگن باری می‌شود.
درِ واگن به صورت خودکار بسته می‌شود و قطار به راه می‌افتد ...
او متوجه می‌شود که سوار فریزر قطار شده است، روی تکه کاغذی می‌نویسد: 'این مجازات رفتارهای بد من است که باید منجمد شوم.'
وقتی قط...
داستانك يه روز از زندگي
آقا يادش اومد،كه ماشينشونو بد جاي پارك كردن!!! : مي خواستن تو بشي BF. sh ؟!؟!؟!؟ منظور..! ما باهاشون بريم منم گفتم:نه اونا خنديدن تازه M. بهم گفت:ابله ابله ابله : ببخشين ولي ابله خودشه آره،من بشم GF. shچه عرض كنم سوگليش. منم ز زدم به تل دوستم T. اومد دنبالم(دخترآ) رفتيم خريد...
📻 با هم بشنویم:
#کتاب_شب
📖 داستان‌کوتاه : #گیاهی_در_قرنطینه
✍🏻 نویسنده : #بیژن_نجدی
🎙 با صدای : گیتا ایزدی
⏳ زمان : ۱۵ دقیقه
@ketabe_parsi
🍁🍂🍃🍂
🍂
🍃
#داستان_کوتاه_از_چرچیل : خردل و سگ
آورده اند که در کنفرانس تهران روزی چرچیل ، روزولت و استالین بعد از میتینگ‌ های پی در پی آن روز تاریخی ! برای خوردن شام با هم نشسته
بودند . در کنار میز یکی از سگ ‌های چرچیل ساکت نشسته بود و به آن ها نگاه می کرد ، چرچیل خطاب به همراهانش گفت ؛ چطوری میشه ا...
📚 داستان کوتاه
یک زندانی در آمریکا از زندان می‌گریزد، به ایستگاه راه آهن می‌رود و سوار یک واگن باری می‌شود.
درِ واگن به صورت خودکار بسته می‌شود و قطار به راه می‌افتد ...
او متوجه می‌شود که سوار فریزر قطار شده است، روی تکه کاغذی می‌نویسد: 'این مجازات رفتارهای بد من است که باید منجمد شوم.'
وقتی قط...
☕️☕️☕️☕️☕️☕️
داستانک :
وارد مغازه ميشوم و يك سرى استكان نعلبكى و قورى سبز رنگ اسباب بازى انتخاب مى كنم.
فروشنده ميگويد:خانم صورتيشو ببريد دخترونه تره.
ميگم: برا پسرم مى خوام.
با تعجب به من نگاه ميكنه و ميگه: اگه پسره ماشين 🚗بگيريد يا جعبه ابزار، هواپيما يا چراغ قوه.🔦 پسر كه آشپزى نميكنه.
با خودم ...
داستان کوتاه طنز انگلیسی با ترجمه ي فارسي
مادر و دختر
One summer day, when tourists were lining up to enter a stately house, an old gentleman whispered to the person behind him, “Take a look at the little fellow in front of me with the poodle cut and the blue jeans. Is it a boy or a girl!?” “It’s ...
داستان کوتاه
دخترک گل فروش
#پرویز_پرستویی
@love_is_around_him
دکلمه #سینا_خدادادی
📚💫
📖داستانک شبانه🔻
☘️به مناسبت هفتۀ اول ماه مهر (بازگشائی مدارس )☘️
✍️دبيرستان كه بوديم يه دبير فيزيك و مكانيك داشتيم كه قدش خيلي كوتاه بود اما خيلي نجيب و مودب با حافظه خيلي خوب !
قبل اينكه بياد گچ و تابلو پاك كن رو ميذاشتيم بالاي تابلو كه قدش نرسه برشون داره، هر دفعه ميگفت ؛ آقا من از شما خواهش...
#داستان_کوتاه_پندآموز 📝
گویند مردی وارد مسجدی شد تا کمی استراحت کند...🕌
کفشایش را گذاشت زیر سرش و خوابید.👞👞 😴
طولی نکشید که دو نفر وارد مسجد شدند.👬
یکی از اون دو نفر گفت:
طلاها را بزاریم پشت منبر،
اون یکی گفت: نه !
اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره.
گفتند: امتحانش میکنیم کفشای...
#داستان_کوتاه_پندآموز 📝
گویند مردی وارد مسجدی شد تا کمی استراحت کند...🕌
کفشایش را گذاشت زیر سرش و خوابید.👞👞 😴
طولی نکشید که دو نفر وارد مسجد شدند.👬
یکی از اون دو نفر گفت:
طلاها را بزاریم پشت منبر،
اون یکی گفت: نه !
اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره.
گفتند: امتحانش میکنیم کفشای...
‏داستان کوتاه ترسناک :
+ شما بیا پاى تخته
@Textnab55
#داستان_کوتاه_پندآموز 📝
گویند مردی وارد مسجدی شد تا کمی استراحت کند...🕌
کفشایش را گذاشت زیر سرش و خوابید.👞👞 😴
طولی نکشید که دو نفر وارد مسجد شدند.👬
یکی از اون دو نفر گفت:
طلاها را بزاریم پشت منبر،
اون یکی گفت: نه !
اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره.
گفتند: امتحانش میکنیم کفشای...
🍁🍂🍃🍂
🍂
🍃
#داستان_کوتاه_از_چرچیل : خردل و سگ
آورده اند که در کنفرانس تهران روزی چرچیل ، روزولت و استالین بعد از میتینگ‌ های پی در پی آن روز تاریخی ! برای خوردن شام با هم نشسته
بودند . در کنار میز یکی از سگ ‌های چرچیل ساکت نشسته بود و به آن ها نگاه می کرد ، چرچیل خطاب به همراهانش گفت ؛ چطوری میشه ا...
🍂
داستان كوتاه📗
🌊 نمک و دریا
🔸حکیمی شاگردان خود را برای یک گردش تفریحی به کوهستان برده بود.
بعد از پیاده‌روی طولانی، همه خسته و تشنه در کنار چشمه‌ای نشستند و تصمیم گرفتند استراحت کنند.
حکیم به هر یک از آن‌ها لیوانی داد و از آن‌ها خواست قبل از نوشیدن آب یک مشت نمک درون لیوان بریزند.
شاگردان هم...
🍂
داستان كوتاه📗
🌊 نمک و دریا
🔸حکیمی شاگردان خود را برای یک گردش تفریحی به کوهستان برده بود.
بعد از پیاده‌روی طولانی، همه خسته و تشنه در کنار چشمه‌ای نشستند و تصمیم گرفتند استراحت کنند.
حکیم به هر یک از آن‌ها لیوانی داد و از آن‌ها خواست قبل از نوشیدن آب یک مشت نمک درون لیوان بریزند.
شاگردان هم...
#بازگشت
نویسنده:هرمان بروخ
مترجم:ناصر منوچهری
 ۵ داستان کوتاه دارد به نامهای
اندکی سرخوردگی
ابر در حال گذر
شبی پر از هراس
بازگشت
سطح دریا
که توسط ناصر منوچهری ترجمه شده است و با توجه به اهمیت داستان «بازگشت» برای بروخ عنوان کتاب را داستان چهارم تصاحب کرده.وجه مشترک داستانها گذر یا ورود شخصیتها به ...
┄┄┅┅✿🍃❀🌺❀🍃✿┅┅┄┄
💫🌟🌙#داستــــــــــان شـــــــــب🌙🌟💫
👌 داستان کوتاه پند آموز
💭 شیطان با بنده ای همسفر شد
موقع نماز صبح، بنده نماز نخوند
 موقع ظهر و عصر هم، نماز نخوند
 موقع مغرب و عشاء رسید، بازم بنده نماز بجای نیاورد
💭 موقع خواب شیطان به بنده گفت من با تو زیر یک سقف نمی خوابم
 چون پنج وقت موقع ...
💕 داستان کوتاه
گویند 'حر بن يزيد رياحي'
اولين کسي بود که آب را به روي امام بست و اولين کسي شد که خونش را براي او داد.
'عمر سعد' هم اولين کسي بود که به امام نامه نوشت و دعوتش کرد براي آنکه رهبرشان شود و اولين کسي شد که تير را به سمت او پرتاب کرد!
کي مي‌داند آخر کارش به کجا مي‌رسد؟
دنيا دار ابتلا...
📚 داستان کوتاه
یک زندانی در آمریکا از زندان می‌گریزد، به ایستگاه راه آهن می‌رود و سوار یک واگن باری می‌شود.
درِ واگن به صورت خودکار بسته می‌شود و قطار به راه می‌افتد ...
او متوجه می‌شود که سوار فریزر قطار شده است، روی تکه کاغذی می‌نویسد: 'این مجازات رفتارهای بد من است که باید منجمد شوم.'
وقتی قط...
┄┄┅┅✿🍃❀🌺❀🍃✿┅┅┄┄
💫🌟🌙#داستــــــــــان شـــــــــب🌙🌟💫
👌 داستان کوتاه پند آموز
💭 شیطان با بنده ای همسفر شد
موقع نماز صبح، بنده نماز نخوند
 موقع ظهر و عصر هم، نماز نخوند
 موقع مغرب و عشاء رسید، بازم بنده نماز بجای نیاورد
💭 موقع خواب شیطان به بنده گفت من با تو زیر یک سقف نمی خوابم
 چون پنج وقت موقع ...
داستان_کوتاه اما آموزنده 👏🏻
👇🏻👇🏻👇🏻
روزی ثروتمندی سبدی پُر از غذاهای فاسد به فقیری داد.
فقیر لبخندی زد و سبد را گرفته و از قصر بیرون رفت.
فقیر همه ی آنها را دور ریخت و به جایش گلهایی زیبا وقشنگ در سبد گذاشت و بازگردانید.
ثروتمند شگفت زده شد و گفت: چرا سبدی که پُر از چیزهای کثیف بود، پرُ از گل زیبا کر...
💕 داستان کوتاه
دختری در چین زندگی می كرد که با جدیت درس نمی خواند .
وی اصلا نمی دانست که آینده اش چیست و به دنبال چه هدفی می باشد .
یک روزقبل از امتحانات مدرسه، دوستش به او خبر داد كه به سوالات امتحانی دست یافته است . در حقیقت ، دختر می توانست برای شركت در امتحان از همین ورقه استفاده كند .
دختر ...
🍃🍂🌺🍃🍂🌼🍃🍂🌸
هر شب یک داستان کوتاه
تابستان شده بود و هوا خیلی گرم بود. به آپارتمان جدیدی رفته بودیم که کولر نداشت. کولری خریدم. برای بردن کولر به پشت‌بام دو تا کارگر گرفتم. کارگرها گفتند که 40 هزار تومان می‌گیرند. من هم کمی چانه‌زنی کردم و روی 30 هزار تومان توافق کردیم.
بعد از اینکه کولر را به پشت ب...
┄┄┅┅✿🍃❀🌺❀🍃✿┅┅┄┄
💫🌟🌙#داستــــــــــان شـــــــــب🌙🌟💫
👌 داستان کوتاه پند آموز
💭 شیطان با بنده ای همسفر شد
موقع نماز صبح، بنده نماز نخوند
 موقع ظهر و عصر هم، نماز نخوند
 موقع مغرب و عشاء رسید، بازم بنده نماز بجای نیاورد
💭 موقع خواب شیطان به بنده گفت من با تو زیر یک سقف نمی خوابم
 چون پنج وقت موقع ...
💕 داستان کوتاه
گویند 'حر بن يزيد رياحي'
اولين کسي بود که آب را به روي امام بست و اولين کسي شد که خونش را براي او داد.
'عمر سعد' هم اولين کسي بود که به امام نامه نوشت و دعوتش کرد براي آنکه رهبرشان شود و اولين کسي شد که تير را به سمت او پرتاب کرد!
کي مي‌داند آخر کارش به کجا مي‌رسد؟
دنيا دار ابتل...
این داستان کوتاه و تٵثیـــــرگذار، شاید بارها بی آنکه بدانید در زندگی شما هم رخ داده باشد (☝️)
کمی بیشتر مراقب نزدیکان و آدم های اطرافتان باشید 👌
📙 داستان‌کوتاه : #سرقت_از_قنادی
✍🏻 نویسنده : #ایتالو_کالوینو
📝 ترجمه : #اعظم_رسولی
🎙 با صدای : #بهروز_رضوی
⏳ زمان : 23 دقیقه
🗜 حجم : 11 مگابایت
@Cafenaderi2
🕘📚
تا دقایقی دیگر 📢📢
#کتاب_شب 📖🎧
📙 داستان‌کوتاه : #سرقت_از_قنادی
✍🏻 نویسنده : #ایتالو_کالوینو
📝 ترجمه : #اعظم_رسولی
🎙 با صدای : #بهروز_رضوی
@Cafenaderi2
👇👇👇
💞💞 @mqwww 💞💞
📚 داستان کوتاه
یک زندانی در آمریکا از زندان می‌گریزد، به ایستگاه راه آهن می‌رود و سوار یک واگن باری می‌شود.
درِ واگن به صورت خودکار بسته می‌شود و قطار به راه می‌افتد ...
او متوجه می‌شود که سوار فریزر قطار شده است، روی تکه کاغذی می‌نویسد: 'این مجازات رفتارهای بد من است که باید منجمد ...
📚 داستان کوتاه
یک زندانی در آمریکا از زندان می‌گریزد، به ایستگاه راه آهن می‌رود و سوار یک واگن باری می‌شود.
درِ واگن به صورت خودکار بسته می‌شود و قطار به راه می‌افتد ...
او متوجه می‌شود که سوار فریزر قطار شده است، روی تکه کاغذی می‌نویسد: 'این مجازات رفتارهای بد من است که باید منجمد شوم.'
وقتی قط...