آخرین داستانک ها

مجنون را می گفتند که:
از لیلی خوبترانند ، بر تو بیاوریم؟
او می گفت : که آخر من لیلی را به
صورت دوست نمی دارم، لیلی صورت نیست!
لیلی به دست من همچون جامی است
من از آن شراب می نوشم
من عاشق شرابم
و شما را نظر بر قدح است
از شراب آگاه نیستید.
#مولانا
فیه ما فیه
#داستانک
‌‌╭┅────────┅╮
🦋 @dastana...
📚داستان کوتاه📚
⚡️حکایت مال باخته و كريم خان زند⚡️
مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا كريمخان را ملاقات كند. سربازان مانع ورودش مي شوند. خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مرد را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟ پس از گزارش سربازان به خان، وي دستور مي دهد كه مرد را به حضور...
💕 داستان کوتاه
مادری نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و میگریست ...
فرشته ای فرود آمد و رو به طرف مادر گفت: ای مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکی از آرزوهای تو را برآورده سازد، بگو از خدا چه میخواهی؟
مادر رو به فرشته کرد و گفت:
از خدا میخواهم تا پسرم را شِفا دهد.
...
📗 این مطلب، جزء آخرین مصاحبه هام با روزنامه دوست داشتنی 'فرصت امروز' بود.
'نقد تبلیغات دورتو'
از اون زمان خیلی گذشته بنابراین توصیه ام برای خوندن این مصاحبه، نقد تبلیغ دورتو نیست.
بلکه معرفی یک چارچوب نقد با عنوان 'تبلیغ تلویزیونی همانند داستانک' هست که توسط دکتر حسین پاینده ارائه شده است و در ا...
💚💚💠💠💚💚💠💠💚💚💠💠💚💚
🍀 داستان کوتاه پند آموز🍀
❇️سلطان به وزیر گفت ۳ سوال میکنم فردا اگر جواب دادی، هستی وگرنه عزل میشوی.
سوال اول: خدا چه میخورد؟
سوال دوم: خدا چه میپوشد؟
سوال سوم: خدا چه کار میکند؟
💭 وزیر از اینکه جواب سوالها را نمیدانست ناراحت بود.
غلامی دانا و زیرک داشت.
وزیر به غلام گفت سلطان ۳ سو...
💕داستان کوتاه
'ملانصرالدین' برای خرید 'پاپوش نو' راهی شهر شد.
در راسته ی کفش فروشان انواع مختلفی از کفش ها وجود داشت که او می توانست هر کدام را که می خواهد 'انتخاب' کند.
'فروشنده' حتی چند جفت هم از انبار آورد تا ملا 'آزادی' بیشتری برای تهیه کفش 'دلخواهش' داشته باشد.
ملا یکی یکی کفش ها را امتح...
🍃🖤🍃داستانک واقعی🍃🖤🍃
کباب خوران اشرافی مجلس!
✅ دیروز در مجلس شورای اسلامی ناهار دعوت بودم ، هنوز نماز عصر را نخوانده بودم که وارد سالن غذا خوری شدم و میزها تقریبا پر بود و هنوز باورم نمیشود که ناهار مجلس سلف سرویس با چند نوع کباب ، خورشت ، جوجه ، کشک و بادمجان (که ظاهرا دیر رسیده بودم و تقریبا تمام...
♥️🍃⇨﷽
🌷 داستان کوتاه پس گردنی
یکی از اساتید حوزه نقل میکرد میگفت:روزی یکی از شاگرداش بهش زنگ میزنه که فورا استاد واسش یه استخاره بگیره استاد هم استخاره میگیره وبهش میگه:بسیار خوبه معطلش نکن و سریع انجام بده.
چند روز بعد شاگرد اومد پیش استاد وگفت:
میدونید استخاره رو برا چی گرفتم؟
استاد:نه!!!
شاگرد:...
🌺 داستانک کوتاه واقعی...
✍💞 در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید؛
آقا این بسته نون چند ؟
فروشنده با بی حوصلگی گفت : هزار و پونصد تومن !
پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت :
نمیشه کمتر حساب کنی ؟!!
توی اون لحظات توقع شنیدن هر جوابی رو از فروشنده داشتم جز این که شنیدم
نه، ...
‏'نشد'
غم انگيزترين داستان كوتاه يك كلمه اي
اگه بخوام از چشمات بگم..👁💎
یه داستان کوتاه نمیشه یه زندگی طولانی مدت میشه
@One_little_Tear
‏'نشد'
غم انگيزترين داستان كوتاه يك كلمه اي
@wwwkhasss🕸🖤✨
‏'نشد'
غم انگيزترين داستان كوتاه يك كلمه اي
@manoaghamoonm
📣 زبان انگلیسی را با روش های نوین بیاموزید .
🔹 آموزش لغات 504 . همراه با تلفظ و تصویر
🔸 موسیقی همراه با متن و ترجمه
🔹 گرامر
🔸داستانک
اطلاعات بیشتر
داستان کوتاه ترسناک:
موجودی ناکافی
‏'نشد'
غم انگيزترين داستان كوتاه يك كلمه اي
❀┈•✦•┈❀
@Delltaangi
❀┈•✦•┈❀
‏'نشد'
غم انگيزترين داستان كوتاه يك كلمه اي
@shorooe1payan
‏'نشد'
غم انگيزترين
داستان كوتاه يك كلمه اي
@hapydep
‏'نشد'
غم انگيزترين
داستان كوتاه يك كلمه اي
#のiaKo🎈💫🖤
✨﷽✨
👌 داستان کوتاه پند آموز
مردی در خواب میدید ..
💭 داشت در جنگل‌های آفریقا قدم می زد که ناگهان صدای وحشتناکی که دائم داشت بیشتر می شد به گوشش رسید. به پشت سرش که نگاه کرد دید شیر گرسنه‌ایی با سرعت باورنکردنی دارد به سمتش می‌آید و بلافاصله مرد پا به فرار گذاشت و شیر که از گرسنگی تورفتگی شکمش کامل...
‏'نشد'
غم انگيزترين داستان كوتاه يك كلمه اي
🖤 @nabze_eshgh_z_h 🖤
#داستانک
گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آن را در آورد تا به لک لک رسید و از او درخواست کرد تا او را نجات دهد و در مقابل گرگ مزدی به لک لک بدهد.
لک لک منقارش را داخل دهان گرگ کرد و استخوان را درآورد و طلب پاداش کرد. گرگ به او گفت همین که سرت را سالم از دهانم بیرون آوردی ب...
🔸 داستان‌کوتاه : لاله
🔸 نویسنده : صادق هدایت
🔸 با صدای : میعاد راشدی
🔸 زمان : 22 دقیقه
🔸 حجم : 10 مگابایت
🔸 منبع: کافه کتاب
@canoonQazvin1377
مارکوپولو در کتابش، از پول کاغذی، فاضلاب، پل‌های بلند، آتش‌نشانی و پُست در (ایران) سخن گفته بود!
که این برای اروپاییان قرن۱۳ باورکردنی نبود و وی را فردی گزافه‌گو می‌خواندند!
🖊 @dastanakema
#داستانک
‏'نشد'
غم انگيزترين داستان كوتاه يك كلمه ای
#ice_girl
‏'نشد'
غم انگيزترين داستان كوتاه يك كلمه اي
#داستانک
گویند رستم در نبرد نتوانست بر اسفندیار غالب شود. مجبور شد تا چشمان اسفندیار را کور کند.
در نبرد، دست بر درخت بیدی برد و شاخه آن شکست و در چشم اسفندیار کرد تا چشمش کور شد و رستم پهلوان گشت.
پیرمردی در نبرد حاضر بود و نبرد را می دید، با دیدن این صحنه گفت: پناه بر خدای بزرگ....
پرسیدند چه شد ...
#داستان_کوتاه_آموزنده
مراد، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ روستا ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ در راه برگشت، به ﺷﺐ خورد و از قضا در تاریکی شب ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩ.
ﭘﺲ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﺳﺨﺖ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺮ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﻏﺎﻟﺐ ﺷﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﺸﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎ ﮐﻪ ﭘﻮﺳﺖ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ‌ﺭﺳﯿﺪ، ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺵ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ.
ﭘﺲ ﺍﺯ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ ر...
#داستانک 🍃🌸
✨راضيم به رضای خدا
💫کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت.
روزی اسبش فرار کرد.
همسایه ها به او گفتند:چه بد اقبالی!
او پاسخ داد:راضيم به رضای خدا
💫روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!
او گفت:راضيم به رضای خدا
💫پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود ا...
#داستانک
در مراسم بزرگداشت بیل برادلی، سناتور نیوجرسی که در سال 1987 برگزار شد، اتفاق جالبی رخ داد؛
برادلی منتظر بود تا سخنرانی اش را ایراد کند.
پیشخدمتی که مشغول کار بود، تکه ای کره در بشقاب او گذاشت.
برادلی به او گفت:
'ببخشید ممکن است من دوتکه کره داشته باشم؟'
پیشخدمت جواب داد: 'خیر!
هرنفر، یک ...
#داستانک 🍃🌸
✨راضيم به رضای خدا
💫کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت.
روزی اسبش فرار کرد.
همسایه ها به او گفتند:چه بد اقبالی!
او پاسخ داد:راضيم به رضای خدا
💫روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!
او گفت:راضيم به رضای خدا
💫پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود ا...
#داستانک
🔹پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت: 'نصف قلمرو پادشاهی‌ام را به کسی می‌دهم که بتواند مرا معالجه کند'.
🔸تمام آدم‌های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست.
🔹تنها یکی از مردان دانا گفت: 'فکر کنم می‌توانم شاه را معالجه کنم. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا ...
‏'نشد'
غم انگيزترين داستان كوتاه يك كلمه اي
💔💔💔💔👈
@Jadeye1tarafe_m
‏'نشد'
غم انگيزترين داستان كوتاه يك كلمه اي
@music_love_r
‏'نشد'
غم انگيزترين داستان كوتاه يك كلمه اي
@donyayegam1
‏'نشد'
غم انگيزترين داستان كوتاه يك كلمه اي
@yekamchertvpert
📚داستان کوتاه📚
@DastanQurani
⚡️حکایت مال باخته و كريم خان زند⚡️
مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا كريمخان را ملاقات كند. سربازان مانع ورودش مي شوند. خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مرد را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟ پس از گزارش سربازان به خان، وي دستور مي دهد كه ...
#داستانک 🍃🌸
✨راضيم به رضای خدا
💫کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت.
روزی اسبش فرار کرد.
همسایه ها به او گفتند:چه بد اقبالی!
او پاسخ داد:راضيم به رضای خدا
💫روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!
او گفت:راضيم به رضای خدا
💫پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود ا...
💕 داستان کوتاه
وقتى که 'حاتم طایى' از دنیا رفت، 'برادرش' خواست 'جاى' او رابگیرد.
حاتم مکانى ساخته بود که 'هفتاد در' داشت.
هر کس از هر درى که مى خواست وارد مى شد و از او چیزى 'طلب' مى کرد و حاتم به او 'عطا' مى کرد.
برادرش خواست در آن 'مکان' بنشیند و 'حاتم بخشى' کند!
مادرش گفت:
تو نمى توانى 'ج...